تبلیغات
فروغ فرخزاد - مطالب دفتر شعر "تولدی دیگر"
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
دانلود دفتر تولدی دیگر - 1342 شمسی

نام کتاب : مجموعه شعر تولدی دیگر

نویسنده : پریشا دخت شعر آدمیزادان، بانو فروغ فرخزاد

حجم کتاب : 930 کیلوبایت

قالب کتاب : PDF

تعداد صفحات : 65

 

 

 

آن روزها .01

 عصیان خدایی .02

آفتاب می شود .03

روی خاک .04

 شعر سفر .05

  باد ما را خواهد برد.06

غزل .07

در آبها سبز تابستانی .08

میان تاریکی .09

 بر او ببخشایید .10

دریافت .11

وصل .12

عاشقانه .13

پرسش .14

دیوارهای مرز .15

جمعه .16

عروسک کوکی .17

تنهایی ماه .18

 معشوق من .19

درخیابانهای سرد شب .20

در غروبی ابدی .21

مرداب .22

آیه هایه زمینی .23

هدیه .24

 

دیدار در شب .25

وهم سبز .26

جفت .27

 فتح باغ .28

گل سرخ .29

به علی گفت .30

پرنده یک پرنده بود .31

ای مرز پر گوهر .32

به آفتاب سلامی ... .33

 من از تو می مردم .34

تولدی دیگر .35

ادامه مطلب
تولدی دیگر
بخشی از شعر " تولدی دیگر " با دست خط خود بانو تقدیم به دوستداران فروغ عزیز.


ادامه مطلب
تولدی دیگر | 35 :: تولدی دیگر

تولدی دیگر

همه هستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

 به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

 که به اندازه یک پنجره می خوانند

 آه ...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم

 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

 به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

و بدینسانست

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد

من

پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 34 :: من از تو میمردم

من از تو میمردم

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر میشد

وقتی که شب تمام نمیشد

تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

و من در آینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می آمدی ...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانیت را می بخشیدی

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند

تو لاله ها را می چیدی

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستان هایم

وقتی که من دیگر

چیزی نداشتم که بگویم

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستانهایم

و گوش می دادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مرد

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 33 :: به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی  می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 32 :: ای مرز پر گهر

ای مرز پر گهر

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

دیگر خیالم از همه سو راحت است

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقه قانون ...

آه

دیگر خیالم از همه سو راحتست

از فرط شادمانی

رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن

و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

در سرزمین شعر و گل و بلبل

موهبتیست زیستن ‚ آن هم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم

که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایاین

در لای خاکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند

و از صدای اولین قدم رسمیم

یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز

که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند

با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند

و اولین نفس زدن رسمیم

آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ

محصول کارخانجات عظیم پلاسکو

موهبتیست زیستن آری

در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری

و شیخ ‚ ای دل ‚ ای دل تنبک تبار تنبوری

شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر

گهواره مولفان فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن

مهد مسابقات المپیک هوش - وای

جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی از آن

بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید

و برگزیدگان فکری ملت

وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند

هر یک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست نه نادانی

فاتح شدم بله فاتح شدم

کنون به شادمانی این فتح

در پای آینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم

و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی

در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با طنین کف زدنی پر شور

بر فرق فرق خویش بکوبم

من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود

و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد

من می توانم از فردا

در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم

“خط نوشتم که خر کند خنده”

من می توانم از فردا

همچون وطن پرست غیوری

سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع

هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را

با اشتیاق و دلهره دنبال میکند

در قلب و مغز خویش داشته باشم

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی

که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

من می توانم از فردا

در پستوی مغازه خاچیک

بعد از فرو کشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

و پخش چند یا حق و یا هو و وغ وغ و هو هو

رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر

و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را

که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی

رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت

اشنوی اصل ویژه بریزم

من می توانم از فردا

با اعتماد کامل

خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش

در مجلس تجمع و تامین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و کرنش را می خوانم

و شیوه درست نوشتن را می دانم

من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد

که مرزهای فعلی جغرافیاییش

از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر

و از جنوب به میدان باستانی اعدام

و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

 از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته

آن هم فرشته از خاک وگل سرشته

به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند

فاتح شدم بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در

ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست

و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای به قافیه کشک

در رثای حیاتش رقم زند
ادامه مطلب
تولدی دیگر | 31 :: پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی

آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمیشناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود

ادامه مطلب
تولدی دیگر | 30 :: به علی گفت مادرش روزی

به علی گفت مادرش روزی ...

علی کوچیکه

علی بونه گیر

نصف شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه کشید

پا شد نشس

چی دیده بود ؟

چی دیده بود ؟

خواب یه ماهی دیده بود

یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری

انگار که یه طاقه حریر

با حاشیه منجوق کاری

انگار که رو برگ گل لال عباسی

خامه دوزیش کرده بودن

قایم موشک بازی می کردن تو چشاش

دو تا نگین گرد صاف الماسی

همچی یواش

همچی یواش

خودشو رو آب دراز می کرد

که بادبزن فرنگیاش

صورت آبو ناز می کرد

بوی تنش بوی کتابچه های نو

بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو

بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون

شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون

ریختن بارون رو آجر فرش حیاط

بوی لواشک بوی شوکولات

انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت

انگار که دختر کوچیکه شاپریون

تو یه کجاوه بلور

به سیر باغ و راغ می رفت

دور و ورش گل ریزون

بالای سرش نور بارون

شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه

شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه

شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه

هر چی که بود

هر کی که بود

علی کوچیکه

محو تماشاش شده بود

واله و شیداش شده بود

 همچی که دس برد که به اون

رنگ روون

نور جوون

نقره نشون

دس بزنه

برق زد و بارون زد و آب سیا شد

شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد

دسه گلا دور شدن و دود شدن

شمشای نور سوختن و نابود شدن

باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه

دسمال آسمون پر از گلابی

نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی

باد توی بادگیرا نفس نفس می زد

زلفای بید و میکشید

از روی لنگای دراز گل آغا

چادر نماز کودریشو پس می زد

رو بند رخت

پیرهن زیرا و عرق گیرا

میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن

انگار که از فکرای بد

هی پر و خالی میشدن

سیرسیرکا

سازارو کوک کرده بودن و ساز می زدن

همچی که باد آروم می شد

قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز می زدن

شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه

آمو علی

تو نخ یه دنیای دیگه

علی کوچیکه

سحر شده بود

نقره نابش رو میخواس

ماهی خواابش رو می خواس

راه آب بود و قر قر آب

علی کوچیکه و حوض پر آب

علی کوچیکه

علی کوچیکه

نکنه تو جات وول بخوری

حرفای ننه قمر خانم

یادت بره گول بخوری

تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه

خواب کجا حوض پر از آب کجا

کاری نکنی که اسمتو

توی کتابا بنویسن

سیا کنن طلسمتو

آب مث خواب نیس که آدم

از این سرش فرو بره

از اون سرش بیرون بیاد

 تو چار راهاش وقت خطر

صدای سوت سوتک پاسبون بیاد

شکر خدا پات رو زمین محکمه

کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟

می تونی بری شابدوالعظیم

ماشین دودی سوار بشی

قد بکشی خال بکوبی

جاهل پامنار بشی

حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه

الا کلنگ سوار نشه

شهر فرنگو نبینه

فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس

چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس

ای علی ای علی دیوونه

تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟

گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی

رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی

ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه

اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه

دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه

بوت تو دماغا می پیچه

دنیا ازت رو میگیره

بگیر بخواب بگیر بخواب

که کار باطل نکنی

با فکرای صد تا یه غاز

حل مسائل نکنی

سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت

قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت

حوصله آب دیگه داشت سر میرفت

خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت

انگار می خواس تو تاریکی

داد بکشه آهای زکی !

این حرفا حرف اون کسونیس که اگه

یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن

خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن

ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره

ماهی که سهله سگشم

از این تغارا عار داره

ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه

اونوخ به خواب هر کی رفت

خوابشو از ستاره سنگین میکنه

می برتش می برتش

از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا

نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنیای بشکن زدن و لوس بازی

عروس دوماد بازی و ناموس بازی

دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن

از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن

دنیای صبح سحرا

تو توپخونه

تماشای دار زدن

نصف شبا

رو قصه آقابالاخان زار زدن

دنیایی که هر وخت خداش

تو کوچه هاش پا میذاره

یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش

یه دسه قداره کش از جلوش میاد

دنیایی که هر جا میری

 صدای رادیوش میاد

میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض

به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش

به سادگی کهکشون می برتش

آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد

علی کوچیکه

نشسته بود کنار حوض

حرفای آبو گوش میداد

انگار که از اون ته ته ها

از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد

آه میکشید

دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد

انگار میگفت یک دو سه

نپریدی ؟ هه هه هه

من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا

حرفمو باور کن علی

ماهی خوابم بخدا

دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن

پرده های مرواری رو

این رو و آن رو بکنن

به نوکران با وفام سپردم

کجاوه بلورمم آوردم

سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم

به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم

به گله های کف که چوپون ندارن

به دالونای نور که پایون ندارن

به قصرای صدف که پایون ندارن

یادت باشه از سر راه

هفت هشت تا دونه مرواری

جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری

یه قل دو قل بازی کنیم

ای علی من بچه دریام نفسم پاکه علی

دریا همونجاس که همونجا آخر خاکه علی

هر کی که دریا رو به عمرش ندیده

اززندگیش چی فهمیده ؟

خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن

انقده پا به پا نکن که دو تایی

تا خرخره فرو بریم توی لجن

بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه

مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من

آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید

انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید

دایره های نقره ای

توی خودشون

چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن

موجا کشاله کردن و از سر نو

به زنجیرای ته حوض بسته شدن

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ می زدن رو سطح آب

تو تاریکی چن تا حباب

علی کجاس ؟

تو باغچه

چی میچینه ؟

آلوچه

آلوچه باغ بالا

جرات داری ؟ بسم الله

ادامه مطلب
تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5