تبلیغات
فروغ فرخزاد - مطالب مقاله هایی در مورد بانو
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
عمر کوتاه و عاشقی بلند بالای فروغ فرخزاد

شهلا شفیق - زندگی فروغ فرخزاد بسیار کوتاه بود اما شعر او امروز با شکوفائی بیشتری به حیات خود ادامه می دهد. نسل های متفاوت، از هر دسته و گروه اجتماعی، در شعر او حس ها و حساسیت های عمیق خود را باز می یابند.

شگفت نیست که اینهمه، در سرزمین ما، در شعر زنی که فروغ است رخ می دهد. چرا که زن بودن به جست وجوی عاشقانه فروغ، تنش وعمق می بخشد و حس و شعورش را پالایش می دهد تا مرزهای جنسیتی را هم پشت سر نهد و شعرش دارای چنان حساسیتی شود که با همه سخن بگوید.

فروغ مصرانه بر سر آن بود که خود معنای زندگیش را تعیین کند و نیز بر آن سر بود که با خلاقیت هنری به آفرینندگی معنا دست یازد. این راه ناگزیر به شکستن قالبهای فکری مسلط در جامعه استبدادی و مردسالار ما راه می برد.

روند آفرینش هنری( که رو به آزادی دارد) در زندگی شخصی فروغ، گسست های رنج آوری با پدرو شوهر و معشوق را درپی داشت. این کشمکش ها اما درسطح باقی نماندند و او را به پرسشی مستمر درباره رابطه اش با هستی و جهان و دیگری و دیگران فرا خواندند.

اینچنین، فروغ فرخزاد با آنکه عمیقا با جنسیت و عواقب شخصی و اجتماعی آن درگیر بود، مقولات مرد جلاد و زن قربانی را پشت سر گذاشت تا فراز و نشیبهای آزادی و اختیار را تجربه کند.

ادامه مطلب
فروغ خواهر ما بود

بخشی از كتاب " فروغ خواهر ما بود "

"بعدها نام مرا باران و باد

نرم می‏شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می‏ماند به راه

فارغ از افسانه‏های نام و ننگ"

 

1. فروغ خواهر ما بود

سلمان هراتی، شاعر آسمان‏های سبز، هرگاه از شمال به دیدن ما اهالی حوزة هنری می‏آمد، یك كیسه پرتقال به همراه داشت. یك بار از همة آن بارها، دست خالی آمد. دوستان بر او خرده گرفتند كه "لحظه‏هامان پرتقالی نیست." او گفت: " امروز می‏خواهم به یك گناه اعتراف كنم. این بار از شمال آمدم، فقط به قصد این كه بروم سر خاك فروغ و یك فاتحة ست و سیر بخوانم و پرتقال‏ها را هم همان جا خیرات كردم." دیگری گفت: " من تو را بخشیدم، چون خودم هم مخفیانه گناهكارم. چرا كه هر وقت روزه بوده‏ام، با فاتحه‏ای برای فروغ افطار كرده‏ام." من گفتم: " گر حكم شود كه مست گیرند، در شهر هر آنكه هست گیرند. من هم از زمرة خطاكارانم و اگر دست خودم بود، بار دیگر كه به دنیا می‏آمدم، با خدا شرط می‏كردم كه برادرم