تبلیغات
فروغ فرخزاد - مطالب گپی با فروغ در ظهیرالدوله
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله

گپی با فروغ

در غروب یکی از روزهای اردیبهشت


... و آدمی

اگر آن سوی پرهیب کویر هم که باشد

تا چشم باورش به نسیم روشن شود

بی هیچ بهانه ای سلام می کند.

سلام بهانه نمی خواهد بانو!

سلام.سلام.سلام.

 

«وای، باران؛

        باران؛

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دلِ من اما،

چه کسی نقشِ تو را خواهد شست؟»

 

بانو، سلام !

شنگرفِ غروب، خانه - باغِ تو را گَرده ی ارغوان پاشیده و : «تو اینجایی، گسترده چون عطر اقاقی ها» و مشامِ نسیم را انباشته ای از رایحه ی سکر آورِ خوشه های اقاقیِ لابه لای گیسوانت.

شبی را که گذشت،از یاد نخواهم برد بانو !

لبریز بودم از موسیقیِ سرشارِ شعرهایت. و خودت که : لبخند می زدی، کوه ها پرنده می شدند، می پریدند. می گریستی، پریانِ دره های سبزِ بهشت، ابر می شدند، می باریدند و از خیابانِ آواز تو تا دروازه های سیالِ بهشت راهی نبود.

آه،خدای من! چه فرخنده شبی! و چقدر این لحظه زبانم نمی گردد.و الکن است زبانم از توصیفِ شب گذشته ی همراهی اَم با تو : پروانه ی پریزادِ ذهنِ من، بانو !

ادامه مطلب
گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله

گپی با فروغ در غروب یکی از روزهای فروردین

فراموشت نشود بانو!

آیینه ها

فرجامی جز شکستن و

واریختن چهره ی مهتابی تو ندارند.

و باران،

سرانجامی  جز سینه ی گشاده ی خاک.

انجام ادمی

سکوت تمام ترانه های جهان است!

 

سلام بانو!

خورشید در حال پَرپَر زدن و غروب کردن است. و من که، آمده ام اینجا: «باغ – گورستان ظهیرالدوله»، و نشسته ام پای پرچینِ سبز پوشیده ی خانه ات.

چه خانه ی کوچکی داری بانو!

و دری که گشوده می شود به فضای اندرونیِ آشیانه ات. و چه کتیبه ی ساده سپیدی دارد سردرِ خانه ات و هدیه ات که نقش بسته ی در کلبه ی تنهایی توست، می خواهَدَم که : «برایت چراغ بیاورم و یک دریچه، تا به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگری.

بر من ببخش بانو!

ببخش که تنها آمده ام، با خالیِ دستهایم و شرمِ نشسته در نی نیِ چشم هایم.

ببخش بانو،که همه جا شب است و وهم و تاریکی، هیچ کوچه ی خوشبختی هم سراغ نکردم تا دریچه ای برایت بیاورم یا نقبی از نور به فضای در تاریکی نشسته ی خانه ات بزنم.ببخش بانو، که روزهای سروش آور و شادی آفرینِ آفتابی و شب های نقره ی مهتابی، رفتند آن سوی آبی،آن سوی سبز،حالا سوسوی حقیر شب تاب ها هم، وهم شب هامان را نمی شکند.گذشتند آن سال ها که واژه ها در پشت دیوار معانی خود، هیچ نهفته ای نداشتند.سال هایی که "سلام " فقط "سلام " بود و "عشق"، یک پرده بیش نداشت : "خلوص" و تمام!

بانو!

باور کن که :

« آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم  سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها ...

آن روزها رفتند

آن روزها ی برفی خاموش

کز پشت شیشه در اتاق گرم

هر دم به بیرون خیره میگشتم

پاکیزه برف ما، من چو کرکی نرم،

آرام می بارید

بر نردبام کهنه چوبی

بر رشته سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر...

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روز ها هر سایه رازی داشت

هر جعبه ی سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشه ی صندوقخانه در سکوت ظهر

گویی جهانی بود

هر کسی ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهامان قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند...

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت... »(1)

باور کن بانو!

که آمدن، آغاز شدن و تولد دوباره ی "بودن"، اتفاق سرد و غم انگیز دیگری است، مانند سکوت تلخ رفتن، سکون مردابی دریا – که باید بخروشد و تنوره کشان بر صخره ها ی سخت، آهنگ زندگی هک کند – و محو شدن در وهمی مه آلود و پریده رنگ.

باور کن که هیچ روشنایی صبحی، توان تلنگری نا بهنگام، بر پنجره ی رو به تاریکی را ندارد.و هیچ مسافری در کوچه ی پرت پاییزی، انعکاس زمزمه های غمگنانه ی زرد برگ ها و سرخ برگ ها را نمی شنود.

بانو!

باور کن که دیگر :

« کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمیخواهد باور کند

که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز، تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است »(2)

باور کن که دیگر :

« هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره [نمیشود]

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب [نمیشود]

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی [نمی گیرد] »(3)

باور کن بانو!

از سر اتفاق است که گاهی، غریبه ای را بر مزار دوستی، گریان میبینیم.از سر اتفاق است که پرنده ای بی خوف از صیاد، بر پهنای نیلی آسمان، رقصنده و بی پروا چرخ می خورد.

فراموشت نشود بانو!

آینه ها، فرجامی جز شکستن و واریختن چهره ی مهتابی تو ندارند. و باران، سر انجامی جز سینه ی گشاده ی خاک.انجام آدمی، سکوت تمام ترانه هایه جهان است! حتی، رویای پروانه های در٘ه ی ابریشم نیز، آدمی را از تیغه ی پر هول و هراس سکوت و سکون فردا به سلامت گذر نخواهد داد.

بانو!

باید باور کنی که ما، مانده ایم بدون پرواز، بدون حتی سایه ای که اشاره ی امتداد راهی باشد.که ما مانده ایم با هزار تنهایی نگریسته.تنها ما، مانده ایم و هزار کوره راه نپیموده ی بی نشان.هزار راهی که یکی از آن همه – گیریم که بی نشان و بی چشمه ای محض رفع تشنگی – ما را به هم نمی رساند. راهی که ادامه ی علاقه ی ما به دریا باشد. به باران باشد و به تو،بانوی سفر کرده پیچیده در شولایی از گلریزه های برف. راهی که لااقل به کومه ای در آرامش خفته ی شقایق برسد.

بانو!

ما کجای این زندگی، ناسای شام تیره و سکوت گفته ایم؟ کجای این روزگار، به سراغ ایستگاه پرت پاییز رفته ایم ؟ کجا باعث تعجب باران و زندگی شدیم؟ اگرنه، پس چرا این همه راه بیراه ، مقابل دیده هامان صف کشیده اند؟ مگر آن روزها ما نبودیم که هر از گاهی به دل جویی ستاره ی تشنه ای، سراغ ابر های باکره را از شمال و جنوب آسمان میگرفتیم؟ مگر ما نبودیم که موعود کوچ پرستوها را به ییلاقات دور و گرم، خبر میدادیم؟

بانو!

آیا اشتباه از ما بود که پروانه ها را ازتماشای هذیان مرگ و تار های کبود زندگی رهانیدیم؟ یا اشتباه از ما بود که سهم بهار نارنج های کودکی مان را از درخت نارنج مادر بزرگ ها، در گنجه ی بی کلید کودکی،حفظ کردیم؟که پرنده ها ی خیس جویبار پشت خانه هامان را به بهانه ی عطر گیسوان مثلا او بوییدیم؟

با این همه بانو!

سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز اسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟ که بگویی چرا هر چه باران می بارد، دستان هیچ دشنه ای را نمی شوید؟

 

باری ، انگار باید باور کنیم که بگو مگوی باد و پرنده، خبر از هیچ آسمان گشاده ی پروازی نمی دهد. و هر چه حوالی این جا تا آنجای دور آسمان را بگردیم، نشانه ای هم حتی از ستاره ی بچه ها ی شاد نمی یابیم. که دیگر هیچ پروانه ای را نخواهیم دید شبی به دیدار ستاره ی کوچک خود در دورترین سوی آسمان برود.


بانو!

انگار باید باور کنیم که: تنها ما مانده ایم با کوله باری از ترانه های کلاف در کلافِ سبز و بنفش، در کوجه هایی که نمی دانیم انتهای شان بن بست است.

انگار باید باور کنیم که: ما، مانده ایم و تنها و منتظر. و از تبار فریاد بوده ایم و پرواز، این گونه که بال های پریدن مان خسته، و بلورِ تُردِ دل هامان تَرَک دار و شکسته، هی می رویم از این سوی کوچه به ان سوی مبهم و سایه نشینِ ارواحِ پرندگانِ پَر بسته.و دست هامان که روزی سرود را هدیه داشتند، از تنهایی کوچه، سرودشان گنگ شده است. و لب هامان که روزگاری دعایِ استجابتِ آزادی را زمزمه می کردند از آوارگیِ به خستگی نشستنِ ما، هیچ هجایی از واژه های سپیدِ " آزادی " ، به یاد نمی آورند.

بانو!

همه ی آشنایانِ سرود خوانِ سالهایِ اتحاد، که کوله بارشان، ترانه های کلاف در کلافِ سبز و بنفش بود، کلاف ترانه ها را به ابر های عزادار فروخته اند و کوله بار تهی از سرود ها را نزد آسمان،امانت گذاشته اند و با دل هایی پُر گریه به دریا زده اند و... رفته اند آن سوی آبی، آن سوی سبز، که پرنده باشد و پرواز و رهایی از ثقلِ تازیانه های کبودِ خفّت.

بانوی عجیب تر از بی کسی من!

رفته اند آشنایانِ ما سوی دریانشینانِ آزاد از باید ها و نباید ها. و تنها ما، مانده ایم با ته مانده ی کلاف در کلافِ ترانه های سبز و بنفش.و انتظاری بس ملال اور که : آیا آشنایانِ روزهای بی خستگی پریدن و بی دلتنگی ترانه خواندِن ما، از پیچ ساده ی کوچه ای رو به آسمان گرفته و مه آلود این حوالی، بال هاشان را پُر از شورِ پرواز، می گشایند، آیا سرودِ ترا می شنوند که:

« پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست؟ »


بانو!

کاش میشد:

کاش می شد:

مهربان تر باشیم!

کاش می شد شبیه باران باشیم و

غصه هامان را

زیر بارشِ از سرِ شوق و کودکانه بشوییم

در گودیِ نرگس ها به هم بپیوندیم.

روی برگهای بلوطِ پیر ، خود را بچکانیم و

نازکای پرده ی خواب رازقی ها را پاره کنیم !

 

بانو! باران

کاش شبیه باران باشیم !

میان دشنه ودل

بر دل بباریم و تا سپیده نیامده

از یاد هم نرویم

نم نم باران باشیم بر سبزنای شالی

بر جبینِ روستای پشتِ ملکوت

بر سر انگشتِ تَرک خورده ی کویر،

 

بانو ، باران !

کاش می شد شبیه باران باشیم !

کاش شکوفه های بهار نارنج ،

دلتنگ و چشم به راهِ دیدگانِ دریایی مان باشند

و رگبرگ های بی حوصله ی درخت را بشمارند !

و ما بباریم تمام صبح نیامده را

تمام دلواپسی های انتظارِ آمدنِ دوست را

بباریم بر هر چه کویرِ دل های منتظر به دوری راه

بر هر چه عطشِ نشسته بر شیبِ تشنه گیِ رگهای گشوده ی خاک

بر هر چه دست های خشک رو به ملکوت روستا.

بانو ، باران !

کاش شبیه باران باشیم!

بانو!

شبِ بهاری، چادر سیاه و پُر چروکِ هزار سوراخش را، روی خانه- باغِ تو گسترده و ماه – بدرِ تمام و بالغ – چون پیشانی بلندِ تو مهتابی، زنجره ها را با شیدایی و آوازه گردانیِ شبانه شان دعوت کرده است؛ که سکوتِ وَهم آلود را پُرِ آواز و سرود می کنند.

و من می روم کمی سکوت و پیاله ای رؤیا، تجربه کنم. بدرود.

ادامه مطلب
گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله

سلام و درود فراوان به شما دوستداران فروغ عزیز

از امروز با مطالب کتاب " گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله "در خدمتان هستم.نویسنده ی این کتاب اقایه رضا کاظمی که از شاعران و نویسندگان خوب کشورمان هستند می باشند.

امیدوارم از مطالب این کتاب لذت ببرید.در پایان پس از اینکه تمام کتاب را تایپ کردم نسخه PDF  کتاب را برای سهولت کار شما عزیزان قرار خواهم داد.

 

به یاد و برای :   فروغ فرخزاد

نه به خاطر شادمانی ها - اندوه هایم

نه به خاطر شوریده گی ها - تنهایی هایم،

که به من بخشید.

به خاطر تک تک لحظه های نابی که

از چشمه ی نگاه او

زندگی را نوشیدم.

کافی نیست؟!

« کسی که مثل هیچ کس نیست. »

 

حرف اول

« ای سبز تر از نجابت!

دریچه ی بسته ی اندوهانت را

چه کسی به روی کوچه ی خوشبخت خواهد گشود

تا همسایگان شب پرست تو

از راز چراغ بهراسند » (1)

آشنایی من با زنده یاد فروغ فرخزاد- مراد، آثار به جا مانده از فروغ است.چه نسل من وقتی زاده شد که کشتی حامل او بندر مه آلود را ترک کرده بود.حال به چه مقصدی؟...نمی دانم!- به ایام بی خیالی زیستن و اسوده از باید ها و نباید های زندگی مالوف بر می گردد. نوجوانی. که درس بود و کتاب، مشق شب بود و ... شعر.

حالا در آن سن و سال،چه شعر هایی؟! بماند!

با یک خویش دور – مثلا در یکی از شهرستان های مرزی – که هم سال بودیم و هم کلاس، دوستی پاک و ساده ای داشتم.هفته ای، دو هفته ای یک نامه از او به دستم می رسید. و از من هم به او. این که من در جواب نامه هایش چه ترّهاتی به هم می بافتم، باز هم بماند! اما او، نامه هایش آنقدر از سن و سالش بزرگتر بود که آسمان حیرت مرا از نفهمیدن نوشته ها و شعر هایش، علامت تعجبی به بزرگی مثلا یک فیل (!) پر میکرد.

باری، به زودی او هم رفت و سوار همان کشتی شد که عزیزانمان را از بندری مه آلود سوار می کند و بعد، در هاله ای از ابهام و حیرت ما دور می شود، به سوی مقصدی که... باید خودت مسافر ان کشتی باشی تا بدانی کجاست.

ادامه مطلب