تبلیغات
فروغ فرخزاد - مطالب بیوگرافی
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
آنچه بر فروغ گذشت (6)

گفته اند شعر فروغ صدایِ زنِ محصر در طول اعصار است، اما این چیزی است که حتی خود فروغ هم اعتباری برای آن قائل نبود، شعر او همانقدر که بیان کننده ی درد زن در عصر خودش است، بیان کننده ی درد های یک مرد نیز میتواند باشد: «اگر شعر من یک مقدار حالت زنانه دارد، خب این خیلی طبیعی است که به علت زن بودنم است. من خوشبختانه یک زنم، اما اگر پای سنجش ارزش های هنری پیش بیاید فکر می کنم دیگر جنسیت نمی تواند مطرح باشد. اصلا مطرح کردن این قضیه صحیح نیست. طبیعی است که زن به علت شرایط جسمانی، حسی و روحیش به مسائلی توجه می کندکه شاید مورد توجه یک مرد نباشد و یک دید زنانه نسبت به مسائلی بدهد که با مال مرد فرق کند. من فکر می کنم کسانی که کار هنر را برای بیان وجودشان انتخاب می کنند اگر قرار باشد جنسیت خودشان را یک حدی برای کار هنری خودشان قرار بدهند، فکر می کنم همیشه در همین حد باقی خواهد ماند و این واقعا درست نیست. من اگر فکر کنم چون یک زن هستم پس باید تمام مدت راجع به زنانگی خودم صحبت کنم، این نه به عنوان یک شاعر بلکه به عنوان یک آدم، دلیل متوقف بودن و یک نوع از بین رفتگی است. چون آن چیزی که مطرح است اینست که آدم جنبه های مثبت وجود خودش را جوری پرورش دهد که به حدی از ارزش های انسانی برسد، اصل کار آدم است، زن و مرد مطرح نیست. به هر حال من وقتی شعر می گویم آنقدر ها به این موضوع توجه ندارم و اگر می آید خیلی ناآگاهانه است، جبری است(60)

ادامه مطلب
آنچه بر فروغ گذشت (5)

در شهریور 1337، فروغ در کنار شعر به فیلم سازی روی آورد و در شرکت "گلستان فیلم" – که ابراهیم گلستان مدرییت آن را بر عهده داشت – به کار پرداخت : «سینما برای من یک راه بیان است. این که من یک عمر شعر گفتم دلیل نمی شود که شعر تنها وسیله ی بیان است. من از سینما خوشم می آید. در هر زمینه ی دیگر هم اگر بتوانم کار میکنم. اگر شعر نبود در تآتر بازی می کنم،اگر تآتر نبود فیلم می سازم. ادامه دادنش هم بسته به این است که حرف های من ادامه داشته باشد، البته اگر حرفی داشته باشم. »

اولین کار فروغ فیلم "یک آتش" بود. در اردیبهشت 1337 چاه شماره ی شش اهواز به هنگام حفاری به طبقه ای از گاز برخورد. گاز مشتعل شد و لهیب سوزان آتش تا هنگامی که مهار و خاموش شود هفتاد روز طول کشید.

شاهرخ گلستان در این مدت نزدیک به هزارو پانصد متر فیلم مصرف کرد،فیلم یک آتش نام گرفت و فروغ با پیوند این فیلم به این حماسه ی برخاسته از کار مردان سخت کوش جان داد. این فیلم در سال 1331 در دوازدهمین فستیوال فیلم های کوتاه و مستند ونیز ایتالیا موفق به اخذ مدال طلا و نشان برنز گردید.

ادامه مطلب
آنچه بر فروغ گذشت (4)

در 1336 مجموعه اشعار دیگری از فروغ با نام "دیوار" منتشر شد.مجموعه ای که هرچند از لحاظ محتوا دنباله ی اشعار "اسیر" بود اما نموداری از پیشرفت فروغ در عرصه ی شعر و دست بافتن او به تجربه های تازه بود. «در "اسیر" من فقط یک بیان کننده ی ساده از دنیای بیرونی بودم. در آن زمان شعر در من حلول نکرده بود بلکه با من همخانه بود مثل شوهر، مثل معشوق، مثل همه ی آدم هایی که چند مدتی با آدم هستند. اما بعدا شعر در من ریشه گرفت و به همین دلیل موضوع شعر برایم عوض شد. دیگر من شعر را تنها در بیان یه احساس منفرد درباره ی خودم نمی دانستم بلکه هر چه شعر در من بیشتر رسوخ کرد من پراکنده تر شدم و دنیا های تازه تری را کشف کردم.»(40) بعد که تجربه ها بیشتر شدند او با شعر شاملو و نگرش دیگر گونه ی او به "زبان" آشنا شد: «وقتی که "شعری که زندگیست" را ]از شاملو[ خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی زیاد است. این خاصیت را در زبان فارسی کشف کردم که می شود ساده حرف زد. حتی ساده تر از "شعری" که "زندگیست" یعنی به همین سادگی که من الان دارم با شما حرف می زنم. اما کشف کافی نیست.خوب، کشف کردم بعد چه؟ حتی تقلید کردن هم تجربه می خواهد. باید در یک سیر طبیعی، در درون خودم و به مقتضای نیاز های جسمی و فکری خودم به طرف این زبان می رفتم و این زبان خود به خود در من ساخته می شد؛ در دیگران که ساخته شده بود. حال کمی اینطور شده. من فکر می کنم که در این زمینه با هدف پیش رفتم، خیلی کاغذ سیاه کردم. حالا دیگر کارم به جایی رسیده ک کاغذ کاهی می خرم، ارزانتر است ...!»(41)

ادامه مطلب
آنچه بر فروغ گذشت (3)

فروغ بعد از جدایی، گاهی ناگزیر میشد - حتی برای لحظه ای هم - در به روی اندیشه های پشیمانی بگشاید.«فروغ پرویز را دوست داشت و این را بارها گفته بود.اگر کسی در غیاب شاپور و آن وقت که جدا شده بود حرفی علیه شاپور میگفت مطلقا طاقت نمی آورد.»(26)

گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز

با جلوه و جلای خود اخر مرا ربود

اکنون منم که خسته زدام فریب و مکر

بار دیگر به کنج قفس رو نمودهام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبودهام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه و فریب دوباره ز جایم نیفکند

تا دست اهنین هوس های رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند.(27)

ادامه مطلب
آنچه بر فروغ گذشت (2)

سرانجام فروغ دوران دبستان را به پایان رساند و پا به دبیرستان گذاشت: دبیرستان خسرو خاور. او به سبب آنکه پدرش دوستدار شعر و ادب بود کم کم به خواندن شعر رغبت پیدا کرده بود اما در این زمان خواندن شعر را با سرعت و حجم بیشتری ادامه داد و کم کم لحظه های سرودن به سراغش آمد : «هیچ فراموش نمی کنم وقتی را که فروغ برای اولین بار شعر کوچکی گفت و آنرا به من نشان داد. من هنوز آن شعر را با خط فروغ دارم که به سبک نو بود و با مصرع «دور از اینجا، دور از اینجا» شروع می شد،آن موقع فروغ به دبیرستان می رفت»(12) خود فروغ در این باره گفته است :

«من وقتی 13 یا 14 ساله بودم خیلی غزل می ساختم و هیچوقت چاپ نکردم. به هر حال یک وقتی شعر می گفتم. همینطوری غریزی در من می جوشید.روزی دو سه تا، توی آشپزخانه، پشت چرخ خیاطی. خلاصه همینطور میگفتم. خیلی عاصی بودم. همینطور می گفتم.چون همینطور دیوان بود که پشت سر دیوان می خواندم و پر میشدم، و به هر حال استعدادکی هم داشتم.ناچار باید یک جوری پس میدادم.نمیدانم اینها شعر بودند یا نه، صمیمانه بودند و می دانم که خیلی هم آسان بودند.من هنوز ساخته نشده بودم، زبان و شکل خودم را و دنیای فکری خودم را پیدا نکرده بودم(13)

ادامه مطلب
آنچه بر فروغ گذشت (1)

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید (1)

 

هر چند فروغ گفته است : «حرف زدن در این مورد]شرح حال زندگی شخصی[ به نظر من یک کار خسته کننده و بی فایده است.این یک واقعیت است که هر آدمی که به دنیا می آید بالاخره یک تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه ای درس خوانده یک مشت اتفاقات قرار دادی و خیلی معمولی توی زندگیش افتاده که بالاخره برای همه می افتد،مثل توی حوض افتادن دورهِ بچگی یا مثلا تقلب کردن دوره ی مدرسه، عاشق شدن دوره ی جوانی، عروسی کردن و از این جور چیزها(2) اما شناخت فراز و نشیب زندگانی هر شاعر، امر لازمی است، مخصوصا شاعر امروز که در اشعارش جای پای لحظات زندگی شخصی اش کم نیست بلکه در یک چشم انداز بسیار زیاد هم است ...

ادامه مطلب
تعداد کل صفحات : 2 1 2