تبلیغات
فروغ فرخزاد - آنچه بر فروغ گذشت (5)
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
آنچه بر فروغ گذشت (5)

در شهریور 1337، فروغ در کنار شعر به فیلم سازی روی آورد و در شرکت "گلستان فیلم" – که ابراهیم گلستان مدرییت آن را بر عهده داشت – به کار پرداخت : «سینما برای من یک راه بیان است. این که من یک عمر شعر گفتم دلیل نمی شود که شعر تنها وسیله ی بیان است. من از سینما خوشم می آید. در هر زمینه ی دیگر هم اگر بتوانم کار میکنم. اگر شعر نبود در تآتر بازی می کنم،اگر تآتر نبود فیلم می سازم. ادامه دادنش هم بسته به این است که حرف های من ادامه داشته باشد، البته اگر حرفی داشته باشم. »

اولین کار فروغ فیلم "یک آتش" بود. در اردیبهشت 1337 چاه شماره ی شش اهواز به هنگام حفاری به طبقه ای از گاز برخورد. گاز مشتعل شد و لهیب سوزان آتش تا هنگامی که مهار و خاموش شود هفتاد روز طول کشید.

شاهرخ گلستان در این مدت نزدیک به هزارو پانصد متر فیلم مصرف کرد،فیلم یک آتش نام گرفت و فروغ با پیوند این فیلم به این حماسه ی برخاسته از کار مردان سخت کوش جان داد. این فیلم در سال 1331 در دوازدهمین فستیوال فیلم های کوتاه و مستند ونیز ایتالیا موفق به اخذ مدال طلا و نشان برنز گردید.

در 1338، فروغ برای مطالعه و بررسی تهیه ی تشکیلاتی جهت تهیه ی فیلم به انگلستان سفر کرد.در 1339 موسسه ملی کانادا تهیه ی فیلمی از مراسم خواستگری در ایران را به "گلستان فیلم" سفارش داد.فروغ در این فیلم بازی کرد و در تهیه ی آن کمک های موثری نمود.

در 1340 در ساختن قسمت سوم فیلم " آب و گرما " فعالیت شایانی از خود نشان داد.در خرداد 1341 فروغ تهیه ی صدای فیلم" موج و مرجان و خارا " را بر عهده گرفت.موج و مرجان و خارا فیلمی 35 میلیمتری بود به مدت چهل دقیقه و با فیلم نامه و کارگردانی ابراهیم گلستان. این فیلم به سال 1962 برنده ی جایزه ی ویژه گردید.

فروغ برای مطالع در کار فیلم سازی،بار دگر به انگلستان سفر کرد و در بازگشت از این سفر بود که فیلم یک دقیقه ای " روزنامه ی کیهان " را ساخت که فیلمی تبلیغاتی اما در خور توجه بود.

در بهار 1341 به تبریز رفت تا مقدمات ساختن فیلمی از جذامی ها را تهیه کند.در تابستان این سال فیلمی در گلستان فیلم ساخته می شد با نام " دریا " – که از داستان "چرا دریا طوفانی شده بود؟" صادق چوبک اقتباس شده بود – فروغ در این فیلم بازی کرد و در تهیه ی آن گلستان را یاری داد،اما این فیلم ناتمام ماند.

در پاییز 1341 بار دیگر فروغ به تبریز رفت، این بار سه تن دیگر همراه او بودند و فیلم جذامخانه در مدت اقامت دوازده روزه ی وی به وجود آمد که نام "خانه سیاه است" به خود گرفت. گفتار های این فیلم اقتباس از متون ادبی اسلامی وتورات است. خانه سیاه است بنابر سفارش انجمن کمک به جذامیان ساخته شد و پرسوناژهای این فیلم،جذامیان آسایشگاه بابا باغی تبریز بودند.

فروغ در مصاحبه ای درباره ی این فیلم گفته است: «روز اول که جذامی ها را دیدم حالم خیلی بد شد، وحشتناک بود. توی جذامخانه یک عده زندگی می کنند که همه ی خصوصیات و احساسات یک انسان را دارند اما از چهره ی انسانی محرومند.من زنی را دیدم که صورتش فقط یک سوراخ داشت و از توی این سوراخ حرف میزد.خوب وحشتناک است، ولی من مجبور بودم اعتمادشان را جلب کنم.با اینها خوب رفتار نکرده بودند و هر کس به سراغشان رفته بود فقط عیبشان را نگاه کرده بود. اما من،به خدا،می نشستم سر سفره شان،دست به زخمهایشان می زدم،دست به پاهایشان می زدم که جذام انگشتان آن را خورده است.این طوری بود که جذامی ها به من اعتماد کردند. وقتی از آن ها خدا حافظی می کردم مرا دعا می کردند. حالا هم که یکسال از آن روزها می گذرد عده ای از آن ها هنوز برای من نامه می نویسند و از من می خواهند که عریضه شان را به وزیر بهداری بدهم و بگویم که از برنج جذامی ها می زنند، غذا ندارند، حمام ندارند. آنجا یک مرد جذامی را دیدم که تقریبا تمام بدنش فلج شده بود، لبهایش هم فلج بود و لبش را با دست بلند می کرد تا بتواند حرف بزند. چشم هایش هم کور بود. با این همه تا مرا می دید می گفت: آخر من چند دفعه عریضه بنویسم تکه زنم را بفرستید پیش من، من جذامی ام اما زنم سالم است و می خواهد با من زنگی کند. زنهای جذامی خیلی عجیب هستند. تمام زیبایی شان را از دست داده اند اما هر روز سرمه می کشند. انگشت هایشان که جذام آن ها را خورده پر از انگشتری است، گردنبند و النگوی مرا هم می گرفتند. توی اتاقشان پر است از آینه و نظرقربانی، خوب، آدمنی دیگر ... »(51)

در زمستان 1342 فیلم خانه سیاه است در فستیوال فیلم آلمان غربی،برنده ی جایزه ی بهترین فیلم های مستند شد. فروغ درباره ی این جایزه گفته بود : « این جایزه برایم بی تفاوت بود.من لذتی را که باید می بردم از کارم برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند، عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است

دهمین فستیوال اوبرهاوزن در چهاردهمین دوره ی خود،جایزه ی بزرگ خود برای فیلم های مستند را به نام فروغ فرخزاد نامگذاری کرد.فستیوال اوبرهاوزن آلمان غربی یکی از معتبرترین فستیوال های جهان است،هیئت مدیره ی این فستیوال شعار جایزه ی بزرگ خود را از گفتار های فیلم خانه سیاه است انتخاب کرده بود.

در 1341 فروغ با موضوع "تهیه ی یک روزنامه" بار دیگر فیلمی برای روزنامه کیهان ساخت و در بهار 1342 برای تهیه ی فیلمی سناریویی نوشت که موفق به ساختن فیلم آن نگردید.

فروغ بعد از تسلط بر تکنیک های سینما، با تآتر روی آورد. او در همه ی زمینه های هنری استعدادی شگرف داشت و سعی می کرد این استعداد خود در همه ی هنر ها بیازماید. در دی 1342 در نمایش نامه ی "شش شخصیت در جستجوی نویسنده " شرکت کرد و بازی موفقی ارائه داد.

در بهار سال 1343، فروغ در ساختن فیلم "خشت و آیینه " که در گلستان فیلم ساخته می شد ابراهیم گلستان را یاری داد و در تابستان 1343 راهی اروپا شد و از آلمان و فرانسه و ایتالیا دیدن کرد.

در پاییز 1343 دو فیلم از زندگی فروغ ساخته شد : یونسکو یک فیلم نیم ساعته از زندگی او تهیه کرد و برنارد برتولوجی فیلمی 15 دقیقه ای درباره او ساخت. فروغ در بهار 1345 سفری به ایتالیا کرد و در دومین فستیوال فیلم پژارو شرکت کرد.(52)

فروغ در کنار این همه فعالیت ثمر بخش احساس می کرد که می توانسته است بیش از این ها خلاقیت داشته باشد: «حس می کنم که عمرم را باخته ام و خیلی کمتر از آنکه باید بدانم، می دانم. شاید علتش اینست که  هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های زندگی آینده ی مرا متزلزل کرد. من هرگز در زندگی راهنمایی نداشته ام. کسی مرا تربیت روحی و فکری نکرده است. هر چه که دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم همه ی آن چیز هایی است که می توانستم داشته باشم، اما کجروی ها و خود نشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آن ها برسم(53)

فروغ هر چند سعی کرده بود با پناه بردن به شعر و فیلم سازی و تآتر، خود را از اندیشیدن به پسرش- که از او دور مانده بود- بر کنار بدارد اما در درون او اندییشه ای دیر جریان داشت: «من آرزوی دیگری در دنیا ندارم.احساس می کنم همه ی آرزو هایم برآورده شده است،ولی می دانم - یا شاید فکر می کنم – آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است. می ترسم پسرم را نبینم،این خیلی وحشتناک تر است.»(54)

عاقبت برای آنکه جای خالی پسرش را در زندگی خود پر کند، پسری را به فرزندی پذیرفت: «سرانجام در سال 1341 وقتی برای فیلم برداری از جذامخانه و تهیه فیلم "خانه سیاه است" به مشهد رفته بود حسین کوچولو را یافت.حسین فرزند کوچک یک پدر و مادر جذامی بود که در جذامخانه ی مشهد در کنار آن ها زندگی می کرد. فروغ با کسب رضایت پدر و مادر حسین، او را با خودش به تهران آورد و به جای کامی پذیرفت ] و بر او نام اسفندیار گذاشت [ از قول او در این باره گفته اند: فکر و غصه ی کامی راحتم نمی گذاشت، مرا می کشت، مرا از درون می تراشید، حسین که آمد آرامتر شدم. اصلا گاهی توی صورت این پسرک کامی میبینم.وقتی دستش را در دستم میگیرم و یا موهایش را نوازش می کنم هیچ نمی توانم فکر کنم که حسین است یا کامی، فرقی ندارد، فقط احساس می کنم که پسرم هست(55)

در 1343 کتاب "تولدی دیگر" را انتشار داد، کتابی که با ان فروغ نشان داد زبان خاص خود را یافته است و سرودش از نو متولد شده است. اما حس کمال طلبی که در او است او را از این کتاب راضی نمی کند: «من در مورد کار خودم قاضی ظالمی هستم... وقتی به کتاب تولدی دیگر نگاه می کنم متاسف می شوم. حاصی چهار سال زندگی! ] 1338 تا 1342 [ خیلی کم است. من ترازو دست نگرفته ام و شعر هایم را وزن نمی کنم، اما از خودم انتظار بیشتری داشتم و دارم. شب که می خواهم بخوابم از خودم می پرسم امروز چه کردی؟ می خواهم بگویم عیب کار من در این است که می توانست خیلی بهتر باشد و خیلی سریعتر رشد کند، اما من به عوض اینکه کمکش کرده باشم جلوش را گرفته ام، با تنبلی و هرز رفتن، با شانه بالا انداختن و نومیدی های خیلی فیلسوفانه ی مسخره، و دلسردی هایی که حاصل تنگ فکری و توقعات احمقانه از زندگی داشتن است. عیب کار من در این است که هنوز همه ی آنچه را که می خواهم بگویم نمی توانم بگویم. من تنبل هستم، خیلی تنبل هستم، همیشه ار جنبه های مثبت وجود خودم فرار می کنم و خودم را می سپارم به دست جنبه هی منفی آن.

من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن، سن کمال است، به هر حال یک جور کمال. اما محتوی شعر من 30 ساله نیست، جوانتر است. این بزرگترین عیب است در کتاب من. باید با آگاهی و شعور زندگی کرد، من مغشوش بودم، تربیت فکری از روی یک اصول صحیح نداشتم، همینطور پراکنده خوانده ام و تکه تکه زندگی کرده ام و نتیجه اش این است که دیر بیدار شده ام- اگر بشود اسم این حرف ها را بیداری گذاشت- من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می کنم. دوره ی این اعتقاد هم خیلی کوتاه استف بعد زده می شوم و به نظرم همه چیز ساده لوحانه به نظر می آید.

من از کتاب تولدی دیگر ماههاست که جدا شده ام. با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت شعر تولدی دیر می شود شروع کرد، یک جور شروع فکری، من حس می کنم که از «پری غمگینی که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در نیلبکی چوبین می نوازد» می توانم آغازی بسازم»(56)

او با کتاب ناتمام "ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد" – که بعد از درگذشت فروغ منتشر شد – این آغاز را ساخت و توانست با این ساختن خود، حتی شگفتی شاعران بزرگ زمانش را برانگیزد: «شعر فروغ برای من چیز دیگریست، شعر فروغ گاه در نظر من به اعجاز شباهت پیدا میکند و من او را در یک مقیاس جهانی در زمره ی شاعران برجسته ی این روزگار می شمارم.ب سیاری از شاعران بلند آوازه ی جهان که به اصطلاح عنوان بزرگترین را یدک می کشند – به عقیده ی من- هنوز خیلی مانده است تا به فروغ برسند. برای من بسیار اتفاق افتاده است که از پاره یی خطوط شعر فروغ شگفت زده شده ام، ویا حتی مدت ها طول کشیده است تا بتوانم آن را باور کنم.»(57)

اما در این میان دیگرانی بودند که تاب تحمل شعر او را نداشتند. زبان آورانی که همه ی هنرشان در زخم زبانشان نهفته بود: «اوضاع ادبیات همان شکل است که بود، مقدار زیادی وراجی و حرف مزخرف زدن و مقدار کمی کار... من که دلم به هم می خورد و تا آن جا که بتوانم سعی می کنم خودم را از شعاع این مقیاس ها و هدف ها ی احمقانه و مبتذل کنار نگه دارم. من به دنیا فکر می کنم، هر چند امید دنیایی شدن خیلی کم و تقرییبا صفر است، اما خوبیش اینست که آدم را از محدودیت این محیط 3*4 و این حوض کرم ها نجات می دهدو دیگر از اینکه در مراکز حقیر هنری این مملکت مورد قضاوت قرار گرفته است – و بد بختانه رد شده است – وحشیش نخواهد کرد، حتی خنده اش خواهد گرفت(58)

از این لحظات است که فروغ به شعر به گونه ی نیازی همچون نیاز انسان به هوا می اندیشد،  و اگر چنین نیازی نبودآیا او همه ی زدگیش را در راه آن فدا می کرد؟ و از این لحظات است که او با سرودنف چیزی از جان خود می کاهد و به شعرش می بخشد: «شعر برای من به شکل یک احتیاج مطرح است، احتیاجی بالاتر از ردف خوردن و خوابیدن، چیزی شبیه نفس کشیدن. منظورم اینست که این احتیاج به طور ضروری برای من مطرح است. شعر در من پراکنده شده است، یک زمانی بود که من این موجود را در کنار دیگر چیز ها به صورت یک چیز مجرد و خارج از خودم تصور می کردم، حالا مدتی است که اودر م نفوذ کرد است، یعنی مرا فتح کرده است و به این جهت من از شعر جدا نیستم.

«آن وقت ها – یعنی قبل از 1342 – شعر را باور نداشتم، این که می گویم باور نداشتم باز خودش مراحلی دارد. زمانی بود که من شعرم را یک وسیله ی تفنن و تفریح می پنداشتم، وقتی از سبزی خورد کردن فراغ می شدم پشت گوشم را می خاراندم و می گفتم: خوب، بروم یک شعر بگویم. بعد زمان دیگری بود که حس می کردم گر شعر بگویم چیزی به من اضافه خواهد شد. و حالا مدتی است که هر وقت شعر می گویم احساس می کنم چیزی از من کم می شود یعنی من از خودم چیزی را می تراشم و به دست دیگران میدهم. برای همین است که شعر به صورت یک کار جدی برایم مطرح شده و حالا روی آن تعصب دارم. یک زمانی بود که من وقتی شعر می گفتم شعرهای خودم را مسخره می کردم اما حالا اگر شعرم را مسخره بکنند عصبانی می شوم، برای اینکه خیلی دوستش دارم. مدتها زحمت کشیده تا توانستم این چیز غریبه ی وحشی را برای خودم رام کنم که او را در خود نفوذ بدهم، با او در آمیزم و با هم در آمیخته شویم آنچنانکه جدا کردن ما آسان نباشد(59)

ادامه مطلب
نظرات :
http://goo.gl/8r1Yuu در تاریخ سه شنبه 13 فروردین 1398 03:37 ق.ظ گفته :

Wonderful goods from you, man. I have understand your stuff previous to
and you are just too great. I really like what you've acquired here, certainly like what you are stating and the way
in which you say it. You make it enjoyable and you still take care of to
keep it smart. I can't wait to read much more from you.

This is really a tremendous web site.
فروغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر