تبلیغات
فروغ فرخزاد - آنچه بر فروغ گذشت (3)
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
آنچه بر فروغ گذشت (3)

فروغ بعد از جدایی، گاهی ناگزیر میشد - حتی برای لحظه ای هم - در به روی اندیشه های پشیمانی بگشاید.«فروغ پرویز را دوست داشت و این را بارها گفته بود.اگر کسی در غیاب شاپور و آن وقت که جدا شده بود حرفی علیه شاپور میگفت مطلقا طاقت نمی آورد.»(26)

گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این

آگاهی از دورویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقش باز

با جلوه و جلای خود اخر مرا ربود

اکنون منم که خسته زدام فریب و مکر

بار دیگر به کنج قفس رو نمودهام

بگشای در که در همه دوران عمر خویش

جز پشت میله های قفس خوش نبودهام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه و فریب دوباره ز جایم نیفکند

تا دست اهنین هوس های رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند.(27)

اما واقعیت نهفته ای نیز در این جدایی وجود دارد که نباید آنرا نادیده گرفت. واقعیت نهفته ،آنست که فروغ مجبور شد میان شعر وزندگی،یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود ]« وقتی می گویم : باید، این «باید» تفسیر کننده و معنی کننده ی یک جور سرسختی غریزی و طبیعی در من است ... من از آن ادمها نیستم که وقتی میبینم سر یک نفر به سنگ می خورد و میشکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی فهمم(28) [ جانب شعر را گرفت و پیوند سست دو نام از هم گسست :

دانم اکنون کز ان خانه ی دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم اکنون که طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

لیک من خسته جان و پریشان

می سپارم ره ارزو را

بار من شعر و دلدار من شعر

میروم تا به دست آرم او را (29)

 

قانون،این ریسمان سست عدالت، فرزندش را از او گرفت حتی حق دیدنش را، و او 16 سال تمام، تا آخر عمر عاشق پسرش بود که هرگز او را ندید و تکیه کلام سوگندهایش «جان بچه ام» شد. به هنگامی که چشمهای  کودکانه ی عشق او را باد دستمال تیره ی قانون می بستند،فروغ از سر عصیان،به دلبستگی روی آورد و به دوست داشتن، دیوانه وار دوست داشتن :

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند،

وقتی که چشمهای کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون میبستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون میپاشید

چیزی نبود،هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم : باید،باید،باید

دیوانه وار دوست بدارم.(30)

 

به خاطر دلبستگی به شعر، از زندگیش، از فرزندش جدا شده بود و اکنون شعر برای او جفتی دیگر بود، دوستی دیگر: «رابطه ی دو تا آدم هیچ وقت نمی تواند کامل و یا کامل کننده باشد، بخصوص در این دوره. اما شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او می رسم می توانم راحت با او درد و دل کنم. یک جفتی است که کاملم میکند... بعضی ها کمبود های خودشان را در زندگی با پناه بردن به آدم های دیگر جبران می کنند، اما هیچ وقت جبران نمی شود.اگر جبران می شد آیا همین رابطه خودش بزرگترین شعر دنیا و هستی نبود؟!»(31)

شعر برای فروغ دریچه ای بود که او را با هستی مرتبط می ساخت،چیزی برای توجیه بودن خود و یافتن خود :

« شعر برای من مثل پنجره ایست که هر وقت به طرفش میروم خود به خود باز می شود،من آنجا می نشینم،نگاه میکنم،آواز میخوانم،گریه میکنم،با عکس درختها قاطی می شوم و می دانم که در آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر می شنود،یک نفر که ممکن است 200 سال بعد باشد یا 300 سال قبل وجود داشته - فرق نمی کند- شعر وسیله ایست برای ارتباط با هستی، با «وجود» به معنی وسیعش. خوبیش این است که آدم وقتی شعر میگوید میتواند بگوید : من هم هستم یا من هم بودم.در غیر این صورت چه طور می شود گفت: من هم هستم یا من هم بودم.من در شعر خودم چیزی را جستجو نمی کنم بلکه در شعرم تازه «خودم» را پیدا میکنم. »(32)

کم کم شعر برای فروغ مسئله ای جدی می شود.شعر برایش پاسخی است که باید به زندگی خود بدهد: «حالا شعر برای من یک مسئله ی جدی است.مسئولیتی است که در مقابل وجود خودم احساس می کنم.یک جور جوابی است که باید به زندگی خودم بدهم. من همانقدر به شعر احترام می گذارم که یک آدم مذهبی به مذبش(33) و چرا چنین نباشد، که «شعر جزیی از زندگیست و هرگز نمی تواند جدا از زندگی و خرج از دایره ی نفوذ تاثراتی باشد که زندگی وقعی به آدم می دهد.زندگی معنوی-حتی زندگی مادی- را هم می شودکاملا با دیدی شاعرانه ناه کرد.اصلا شعر اگر به محیط و شرایطی که در آن ب وجود می آید و رشد می کند بی اعتنا بماند هرگز نمیتواند شعر باشد(34)

اما برای فروغ اگر شعر جزیی از زندگی بودهرگز ینچنین خودش را فدای آن نمکی کرد و صلیب هلاکت خویش را این چنین بر دوش نمیکشید. شعر برای او همه ی زندگی بود و همه ی لحظه های زندگی برای او لحظه هایی  شاعرانه  بودند: «به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام زندگی است. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر می گویند شاعر هستند.بعد تمام می شود. دومرتبه می شودن یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود حقیر، خوی، من حرف های این آدم ها را هم قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم و وقتی این آقایان مشت هایشان را گره می کنند و فریاد راه می اندازند یعنی در شعر ها و مقاله هایشان، من نفرتم می گیرد و باورم نمی شود که راست م ویند. میگویم نکند برای یک بشقاب پلو است که دارند داد میزنند! فکر میکنم کسی که کار هنری میکند باید اول خودش رابسازد و کامل کند. بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت ها، فکرها و حس هایش یک حالت عمومیت ببخشد. »(35)

بعد از جدایی فروغ از همسرش، برای او موقعیتی پیش آمد تا به خارج سفر کند اما دغدغه های حاصل از دلبستگی به پسرش و رنج و دوری از او آزارش میداد: «نزدیک ظهر برای دیدن پسرم از خانه بیرون رفتم اما نتوانستم او را پیدا کنم. از این دیدار وحشت داشتم اما وقتی به خانه مراجعت کردم بر خلاف انتظارم او را دیدم که کنار میز نشسته و با پدر و مادرم مشغول خوردن غذاست. کوچک و رنگ پریده بود ... با دستهایش صورتم را نوازش کرد و من حس کردم که چیزی در وجودم در حال گداختن و تکه تکه شدن است.آن وقت کنار او نشستم، نمی دانم چرا نتوانستم غذا بخورم، دست هایم یخ کرده بودند. وقتی فکر می کردم که دستهایم مدت درازی، دست ها، صورت و پیشانی او را نوازش نخواهند کرد مثل این بود که دردی وحشی و عنان گسیخته به سر تا پای وجودم چنگ میزد. بعد از ناهار ما با هم روی تخت دراز کشیدیم و من مثل همیشه برای او قصه گفتم.در آن حال فکر میکردم کهاگر من بروم چه کسی موهای او را شانه خواهد زد؟ چه کسی برای او لباس های قشنگ خواهد دوخت؟ چه کسی برای او روی کاغذ عکس فیل و ماشین دودی و سه چرخه خواهد کشید؟ چه کسی او را بقدر من دوست خواهد داشت؟ من می دانم که افکار و تاثراتم در آن لحظه و به خاطر او کاملا بیهوده بودند زیرا در هر حال من از زندگی او بیرون رفته بودم اما نمیتوانستم به چیز دیگری بیاندیشم(36)

به هر حال در سال 1335 فروغ برای دیدار از ایتالیا عازم رم شد.دیدار از ایتالیا برای او یک بهانه بود، او می خواست خود را از محیطی که در آن گرفتار شده بود رها سازد:

 «فشار زندگی،فشار محیط و فشار زنجیر هایی که به دست و پایم بسته بود و من با همه ی نیرویم برای ایستادگی در مقابل آن ها تلاش می کردم خسته و پریشانم کرده بود.من می خواستم یک «زن» یعنی یک «بشر» باشم.من میخواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن و حق فریاد زدن دارم و دیگران می خواستند فریاد های مرا بر لبانم و نفسم را در سینه ام خفه و خاموش کنند. آن ها اسلحه های برنده ای انتخاب کرده بودند و من نمی توانستم بیشتر بخندم، نه اینکه خنده هایم تمام شده بودند، نه، بلکه نیرویم تمام شده بود و من برای اینکه انرژی و نیروی تازه ای برای «باز هم خندیدن» کسب کنم ناگهان تصمیم گرفتم از این محیط دور شوم »(37) و هنگامی که از این محیط دور شد بیشتر به حقارت و ضعف انسان هایی که در میان آن ها زیسته بود پی برد: «به آن سرزمینی اندیشیدم که فرسنگ ها با خاکش فاصله داشتم و در آن جا نمیشد همانطور که «بود» بود. در آنجا آدم های مسخره و ضعیفی را دیدم که سرهایشان را با خضوع و خشوعی مصنوعی در مقابل بتهایی که سال ها بود برای خودشان ساخته بودند و خودشان هم می دانستند که با حقیقت فرسنگها فاصله دارد اما اینقدر جرات و جسارت نداشتند تا با مشت به فرق بت ها بکوبند و از آن دنیای مسخره و نفرت انگیزی که برای خودشان ساخته بودند قدم بیرون بگذارند(38)

بعد از بازگشت به ایران فروغ یکسره به هنر و خلاقیت خود پرداخت : «فروغ بسیار مطالعه می کرد، همه ی اشعار سعدی را از حفظ بود. غزل های حافظ را حفظ بود و یک لحظه از مطالعه باز نمی ایستاد. یادم می آید فروغ پیش از آنکه کار و در آمدی پیدا کند جز شش هفت جلد کتاب نداشت، اما این اواخر کتابخانه ی مجهز و مفصلی داشت. برای خواندن حرص می زد و حافظه اش وفادار و دقیق بود. هر شعری را که می سرود بلافاصله از حفظ میشد.شعرش را یک جا می گفت، اصلا تصحیح نمی کرد، تماما می سرود و روی ورقه ای پاکنویس می کرد.»(39)

ادامه مطلب
نظرات :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر