تبلیغات
فروغ فرخزاد - فیلم نامه "دلم برای باغچه می سوزد"
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
فیلم نامه "دلم برای باغچه می سوزد"

 

آقای مجید رحمانی فیلم نامه ای را با اقتباس از شعر زیبای "دلم برای باغچه می سوزد" بانو فروغ فرخزاد تهیه کرده اند. در مقدمه، آمده است :

 

راستی چرا شاعر این شعر را سروده؟ حس باغچه چیست؟ پدر و مادر، برادر و خواهر و ... کی هستند؟ وقتی شعر را می خوانی حسی غریب و در عین حال آشنا به انسان دست می دهد. آشنا به دلیل اینکه خیلی از ماها این حوض و باغچه و ماهی و فضای انرا می شناسیم ... خیلی از ما قبلا در این حوض شنا آب تنی می کردیم؛ در زمستان در درون همین باغچه ادم برفی می ساختیم و ... و غریب اینکه در ورای این فضا به غمی غربت و غریب مواجه می شویم ...اینکه باغچه و حیاط و حوض سنبل چیست و شاعر دنیال چه چیزی بوده است در شعر محسوس است ولی نگاه شخصیت های مختلف این شعر به باغچه که می تواند با هم نسبت داشته باشند و یا نداشته باشند کاملا با حس فضای اصلی یکی می شود: و حس یاغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است ...

 

Download : Link 1 | Link 2

Gmail : ma.rahmani90@gmail.com

 


ادامه مطلب
نظرات :
مجید رحمانی در تاریخ دوشنبه 19 اسفند 1392 12:40 ب.ظ گفته :

سلام .
در ایمیل ارسال شد.موفق و شاد باشید.
فروغ
امید : درود. مرسی
مجید رحمانی در تاریخ شنبه 17 اسفند 1392 08:50 ق.ظ گفته :

در كوچه باد می آید...این ابتدای ویرانیست...آن روز هم كه دستهای تو ویران شد ...باد می آمد...ستاره های عزیز..ستاره های مقوایی عزیز...وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد...
سلام امید جان
قبل از هر چیز سال جدید به دلهای نو؛چشمهای نو ؛ جنابعالی و همه دوستداران هنر به ویژه دوستداران فروغ تبریك.
بهانه ای شد تا برای نوشتن فیلم نامه ای با الهام از زندگی و برخی از اشعار فروغ به نام " ستاره های مقوایی "
قصه زنی تنها ؛اما عاشق كه در تصادف رانندگی
جان میبازد.اما قبل از پرواز روح ؛ صدای طپش قلبی را میشنود؛به جستجوی صدای طپش میرود؛اما هر بار آن را پیدا نمیكند؛ولی به تصاویر و برخی از لایه های شعرش میرسد و آنرا خلق میكند؛ ستاره های مقوایی و نامه هایش را باد میبرد و خود در محل تصادفش دراز میكشد(و خاك ؛ خاك پذیرنده اشارتیست به آرامش )
این فیلم نامه به شیوه مرسوم داستانی ندارد؛هر چی هست گره و بغض زنی تنها است در حال مرگ و زوالی زود هنگام كه در تقابل و تضاد های درونی با چهره ای از زندگی است كه تنها خود میبیندو در نمایاندن آن میكوشد گرچه ؛ شاید ما به یك پپسی هم دل خوش باشیم ."ستارهای مقوایی" در حال بازنویسی است .بزودی برایت ارسال میكنم.



فروغ
امید : مرسی مجید جان. جمله ای در بیان احساس زیبات به ذهنم نمیرسه. منتظر کار بعدیت هستم ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر