تبلیغات
فروغ فرخزاد - آنچه بر فروغ گذشت (7)
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
آنچه بر فروغ گذشت (7)

فروغ با پشت یر گذاشتن دوران عصیان، اکنون زنی 30 ساله است. آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن سپری شده و او زنی تنهاست :

آن روزها رفتند

آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید، پوسند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست(77)

آن روز ها رفته اند و او مانده است و تنهایی :

و این منم

زنی تنها در استانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی.(78)

 

و سرانجام در آستانه ی 32 ساله شدن می اندیشد: «خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو تا چین بزرگ در پوستم نشسته است. خوشحالم که دیگر خیال باف و رویایی نیستم.دیگر نزدیک است که سی و دو ساله بشود، هر چند سی و دو ساله شدن یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پایان رساندن.اما در عوض خودم را پیدا کرده ام.»(79) اما احساس تنهایی و بیهودگی جان او را پر می کند، پس رجعت می کند به خاطرات زندگی لبریز از نعل های خوشبختی و سرود ظرف های مسین، آنگاه به پیشرفت نیندیشیدن و به نومیدی خود معتاد گشتن که هردم فرو رفتن را در یاد او زنده می کند:

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

«نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی.»(80)

 

و چنین است که او همه ی هستی خود را همچون آیه ی تاریکی می بیند و درپی آن، اندیشه ی زوال و بیهودگی و آنگاه مرگ ذهنش را لبریز می سازد :

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند.

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.(81)

 

 خاک پذیرنده ی اشارتی است به آرامش

«من آرزوی دیگری در دنیا ندارم. احساس میکنم همه ی آرزو هایم برآورده شده است، ولی میدانم یا شاید فکر میکنم آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است،خیلی وحشتناک.میترسم پسرم را نبینم و این وحشتناک تر است.»(82) «بعضی وقت ها فکر می کنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم»(83)  و پیشتر گفته بود: «میترسم زودتر از آنکه فکر میکنم بمیرم و کارهایم ناتمام بمانند.»(84)

سرانجام، روزپایانی زندگی فروغ - دوشنبه 24 بهمن سال 1345 - فرا رسید: «روز آخر که با هم ناهار خوردیم ساعت 3 بعد از ظهر بود. من برخواستم تا به سر کارم بروم.خواستم تا او را هم برسانم.گفت: شما آنقدر آهسته میرانید که آدم حوصله اش سر می رود.بعد با ماشینی که از استودیو برایش فرستاده بودند رفت...»(85) فروغ در زندگی شیفته ی «سرعت» بود: «فقط برای من مسئله ی سرعت مطرح بود.مثل اینست که سرعت جوابی به خفقان وخاموشی درون من میدهد و برای من تسکینی است. وقتی با سرعت پیش میروم نمیتوانم به چیزی بیاندیشم و همین را دوست دارم.حس میکنم که بار مسئولیت سنگینی از روی دوشم برداشته می شود.خودم را رها میکنم در آن جریانی که مرا به پیش میبرد و این راه طی شدن ، حالت نفس تازه کردن را برای من دارد.»(86)

در ساعت 3 بعد از ظهر دوشنبه 24 بهمن 1345 ، فروغ با سرعت به «استودیو میرفت. فروغ بچه ها و پرنده ها را بسیار دوست داشت.می گفت : آنها پاکترند. آخر هم جان خودش را در دوستی با بچه ها گذاشت. او که دوست قدیمی بچه ها بود وقتی دید ماشین دبستان شهریار قلهک به جلو او پیچید برای جلوگیری از تصادف به راست راند و از جاده ی اصلی منحرف شد. تنها لبخند یک کودک که از بند مرگ رسته بود برای او کافی بود. او از پشت ماشین خود بچه ها را میدید که با وحشت به ماشین او که داشت به آن ها میخورد نگاه میکردند. ماشین از جاده منحرف شد ولی باز نتوانست از تصادف با ماشین بچه ها جلوگیری کند و به بدنه ی آن خورد ولی شدت تصادف زیاد نبود،با این حال سر فروغ در اثر ترمز شدیدی که کرده بود به شیشه ی جلوی جیپ استیشن خورد و بینی او را از وسط پاره کرد شدت ضربه به حدی بود که در اتومبیل به شدت باز شد و فروغ با پیشخدمت استودیو گلستان که در عقب ماشین نشسته بود از ماشین بیرون افتاد. در همین موقع سر فروغ به در ماشین گرفت و گوش چپ او سخت آسیب دید طوری که میخواست جدا شود.آنگاه فروغ با سر به جدول خیابان خورد و سرش شکست. او را به بیمارستان بردند اما افسوس که دیگر کار از کار گذشته بود.»(87)

و در ظهر چهار شنبه 26 بهمن 1345 ، خاک پذیرنده _ که اشارتی به آرامش داشت _ با آن دهان سرد مکنده که در هیئت گور در آمده بود او را در خود فرو برد: «آمبولانس سفیدی که غرق گل است آرام به خیابان گورستان ظهیرالدوله نزدیک می شود.زمزمه ها و اشک ها جاری است.جسد را از آمبولانس بیرون می کشند.او به لطافت شعرش در زیر طاقه شال ترمه خفته است. احمد شاملو ، سیاوش کسرایی ، مهدی اخوان ثالث ، هوشنگ ابتهاج (سایه) ، ساعدی و چند تای دیگر تابوت را به دوش میگیرند.باران دوباره شروع شد و اشکها هم.جنازه بر روی دوش این چند تن به محل گورستان حمل میشود و بعد پای گور به زمین گذاشته می شود.

 ] کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در ان دهان سرد مکنده

به نقطه ی تلاقی و پایان نمیرسند ؟(88)   [

کار گورکن ها تمام شده.حالا دارند آجر و گچ توی گورها می چینند. فروغ هنوز زیر طاقه ی شال ترمه در انتظار گور است. برآمدگی دستهایش را از زیر شال می شود تشخیص داد...  صدای گورکن ها بلند می شود.بعد صدای صلوات و بعد حمل جسد به طرف گور. باران چند لحظه قطع می شود، آنقدر که طاقه شال ترمه را از روی جسد بردارند. پس از آن برف، برفی پاک و سپید از آسمان فرو می ریزد سپید تر از کفن او. او را که سپید پوشیده است آرام در گور می نهند.زمین را و گورش را رنگ سپید برف پوشانده است.»(89)

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد.(90)

ادامه مطلب
نظرات :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر