تبلیغات
فروغ فرخزاد - مصاحبه ی م.آزاد با فروغ :: 2
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
مصاحبه ی م.آزاد با فروغ :: 2

آزاد : در این‏که این شعرها صمیمی هست،درش حرفی نیست. ببینید شما که در شعرتان خیلی راحت حرف میزنید و«گره»های‏ کلاسیک هم توی شعرتان نیست.مثل مخففات،مثل وزن صریح و شدید،و ترکیب و کلمات اضافی که با صفات توضیح دهنده ‏ی‏ غیر شعری-که بعضی‏ها در شعرهای بی‏ وزنشان هم بیخود این کلمات‏ را می‏آورند،برای آنکه عیب بی‏نظمی را به شکلی جبران کنند... شما این کار را کرده ‏اید و این توفیقی است..برگردیم به «تولدی دیگر» در این دفتر چند تا شعر هست که بگمان من به نسبت شعرهای دیگر شما از شعرهای موفق شما نیستند مثلا آفتاب می‏شود و...

فرخ ‏زاد : درست است من خودم گفتم که موفق نیست،باید پاره ‏اش‏ میکردم.اما بر پذر این علایق خصوصی لعنت.اصلا این شعر در طبیعتش دنباله ‏ی‏ شعرهای اسیر و دیوار است.فقط گفتم یکجور آهنگی دارد و یکجور همآهنگی‏ در کلمات که خوشم میآید.

آزاد : یعنی درست همان شدت وزنی که خودتان رد می‏کنید.

فرخ‏ زاد : کاملا همینطور است.اما شما توجه نمیکنید به این قضیه که‏ من در ضمن میخواستم سیر کارم را لااقل به خودم نشان داده باشم این شعرها حاصل چهار سال زندگی است.«بدتر»هستیم،بعد یواش یواش«بد»میشویم‏ و بعد یواش یواش "کمی خوب" و "امیدوارکننده" و شاید هم برعکس. بدهایش را به خوب‏هایش ببخشید..هان؟


آزاد : بنظر من کافیست توی دفتر شعری هشت تا،ده تا شعر خوب باشد-خوب‏ها!-یعنی که بماند و بعد رضایت کامل ایجاد کند.و خوشبختانه«تولدی دیگر»چنین دفتریست.دفتری که شعرهای‏ ماندنیش به بیش از این‏ها می‏رسد...

- چرا شعر می‏گویید و در شعر چه چیزی را جستجو می‏کنید؟

فرخ زاد : اصلا این -چرا- با شعر جور در نمیآید-من نمیتوانم‏ توضیح بدهم که چرا شعر میگویم.فکر میکنم همه‏ی آنها که کار هنری میکنند، علتش-یا لا اقل یکی از علت‏هایش-یکجور نیاز ناآگاهانه.است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این‏ها آدم‏هائی هستند که زندگی را بیشتر دوست‏ دارند و می‏فهمند و همینطور مرگ را.کارهنری یکجور تلاشی است برای‏ باقی ماندن و یا باقی گذاشتن «خود» و نفی معنی مرگ.گاهی اوقات فکر میکنم‏ درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است،اما آدم تنها در برابر این‏ قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند.یک مسئله‏ایست که هیچ‏ کاریش نمیشود کرد.حتی نمیشود مبارزه کرد برای از میان بردنش.فایده ندارد. باید باشد.خیلی هم خوب است.این یک تفسیر کلی که شاید هم احمقانه باشد. اما شعر برای من مثل رفیقی است که وقتی به او میرسم میتوانم راحت با او درد دل کنم.یک جفتی است که کاملم میکند،راضیم میکند،بی‏آنکه آزارم‏ بدهد.بعضی‏ها کمبودهای خودشان را در زندگی با پناه بردن به آدم‏های‏ دیگر جبران میکنند.اما هیچوقت جبران نمیشود.-اگر جبران میشد آیا همین رابطه خودش بزرگترین شعر دنیا و هستی نبود-رابطه دو تا آدم هیچوقت‏ نمیتواند کامل و یا کامل‏کننده باشد-بخصوص دراین دوره-بهر حال بعضی‏ ها هم به اینجور کارها پناه میبرند.یعنی میسازند و بعد با ساخته‏ی خود مخلوط میشوند و آنوقت دیگر چیزی کم ندارند.شعر برای من مثل پنجره‏ای است که‏ هر وقت به طرفش میروم خود بخود باز میشود.من آنجا می‏نشینم،نگاه میکنم، آواز میخوانم،داد میزنم،گریه میکنم،با عکس درخت‏ها قاطی میشوم،و میدانم که آنطرف پنجره یک فضا هست و یکنفر میشنود،یکنفر که ممکنست 200 سال بعد باشد یا 300 سال قبل وجود داشته-فرق نمیکند-وسیله‏ایست برای‏ ارتباط با هستی،با وجود،به معنی وسیعش.خوبیش اینست که آدم وقتی شعر میگوید میتواند بگوید:من هم هستم،یا منهم بودم.در غیر اینصورت چطور میشود گفت که: منهم هستم یا بودم.

....من در شعر خودم، چیزی را جستجو نمیکنم. بلکه در شعر خودم، تازه خودم را پیدا میکنم.اما در شعر دیگران یا شعر بطور کلی....میدانید، بعضی شعرها مثل درهای بازی هستند که نه اینطرفشان چیزی هست نه آنطرفشان- باید گفت حیف کاغذ-بهر حال شعرها هم مثل درهای بسته‏ای هستند که وقتی‏ بازشان میکنی، می‏بینی گول خورده‏ای،ارزش باز کردن نداشته‏اند.خالی آن‏ طرف آنقدر وحشتناک است که پر بودن این طرف را جبران نمیکند.اصل کار «آن طرف»است...خب،باید اسم این جور کارها را هم گذاشت چشم‏بندی یا حقه‏بازی یا شوخی خیلی لوس-اما بعضی شعرها هستند که اصلا نه در هستند، نه باز هستند،نه بسته هستند، اصلا چارچوب ندارند.یک جاده هستند، کوتاه یا بلند، فرقی نمیکند . آدم هی میرود، هی میرود و برمیگردد و خسته نمی شود اگر توقف میکند برای دیدن چیزیست که در رفت و برگشت‏های گذشته ندیده‏ بوده..آدم میتواند سال‏ها در یک شعر توقف کند و باز هم چیز تازه ببیند. در آنها افق هست،فضا هست،زیبائی هست،طبیعت هست،انسان هست،زندگی‏ هست،و یکجور آمیختگی صادقانه با تمام این چیزها هست و یکجور نگاه آگاه‏ و دانا به تمام این چیزها هست.نمیدانم،مثالم خیلی طولانی شد.من اینجور شعرها را دوست دارم و شعر میدانم.میخواهم شعر دست مرا بگیرد و با خودش‏ ببرد به من فکر کردن و نگاه کردن،حس کردن،و دیدن را یاد بدهد؛و یا حاصل یک نگاه،یک فکر و یک دید آزموده‏ای باشد.من فکر میکنم که کار هنری باید همراه با آگاهی باشد،آگاهی نسبت به زندگی به وجود،به جسم، حتی نسبت به این سیبی که گاز میزنیم.نمیشود فقط با غریزه زندگی کرد.یعنی‏ یک هنرمند نمیتواند و نباید.آدم باید نسبت به خودش و دنیایش نظری پیدا کند و همین احتیاج است که آدم را به فکر کردن و امیدارد،وقتی فکر شروع شد آنوقت آدم میتواند محکم‏تر سرجایش بایستد.من نمیگویم شعر باید متفکرانه‏ باشد،نه،احمقانه است.من میگویم شعر هم مثل هر کار هنری دیگری،باید حاصل حس‏ها و دریافت‏هائی باشد که بوسیله تفکر تربیت و رهبری شده‏اند. وقتی شاعر،شاعر باشد و در عین حال «شاعر» یعنی «آگاه»، آنوقت‏ میدانید فکرهایش به چه صورتی وارد شعرش میشوند؟بصورت یک«شب پره‏ که میآید پشت پنجره»،بصورت یک «کاکلی که روی سنگ مرده»، بصورت‏ یک «لاک پشت که در آفتاب خوابیده» به همین سادگی و بی‏ادعائی و زیبائی.

 

آزاد : گفتید همیشه در شعر فکری را جستجو می‏کنید.یعنی صرفنظر از شکل و جنبه‏های حسی،توجهی خاص به محتوی دارید.پس شعرهای‏ ظریف،شفاف و فقط زیبا،شما را قانع نمی‏کند؟

فرخ زاد : این‏ها فقط ظریف،شفاف و زیبا هستند.اما آیا شعر چیزی‏ست‏ که فقط ظریف،شفاف و زیبا باشد؟،مثلا این شعرهائی که اخیرا به اسم طرح‏ چاپ میشود.من آنها را در حد ظریف و شفاف و زیبا بودن قبول دارم.اگر باشند.

 

آزاد : بعنوان بک شعر متعالی؟

فرخ زاد : اگر فقط صاحب این خصوصیاتی باشند که شمردیم، نه .البته، شعر صورت‏های مختلف میتواند داشته باشد،گاهی اوقات شعر فقط«شعر» است-مقصود من از کلمه‏ی «شعر» در اینجا آن مفهوم صد در صد حسی است‏ که از این کلمه داریم نه مفهوم کلی .مثلا وقتی که به یک درخت نگاه میکنیم‏ در غروب ،و میگوئیم : چقدر شاعرانه است-بعضی شعرها اینجوری هستند، یعنی زیبا هستند. نوازش میدهند. بهر حال بعضی شعرها-شاعرانه-هستند. البته، این‏ها شعر هستند. اما شعر به همین محدود نمیشود، این‏ها جای خودشان‏ را دارند.شعر چیزی است که عامل ظرافت و زیبائی هم یکی از اجزاء آن است. شعر «آدمی» است که در شعر جریان دارد،نه فقط زیبائی و ظرافت آن آدم. مثلا این طرح‏ها.من وقتی میخوانم بعضی وقت‏ها، خوشم میآید.اما خب که‏ چه؟ خوشم میآید. بعد چه؟ آیا تمام زوری که ما میزنیم فقط برای اینستکه‏ دیگران خوششان بیاید؟نه.جواب هنر نمیتواند فقط خوش آمدن باشد. در این‏ جور کارها،بیشتر حالت ساختن هست تا خلاقیت.

 

آزاد : می‏بینیم که بیشتر مدافعین این نوع ظرافت گویی،شعر ژاپونی و چینی را پیش می‏کشند،در حالیکه در آن شعرها-با همه‏ کوتاهی و ظرافت و زیبائی-عامل فوق العاده انسانی‏تر...

فرخ زاد : شعر ژاپنی و چینی فقط طرح نیست، اصلا طرح نیست. فکر و حس برتری است که در طرح ساده و کوتاهی ریخته شده. بعلاوه این شعرها اگر کوتاه هستند و ظاهرا ساده، بعلت خصوصیات محیط و روحیه‏ی ملتی است‏ که آن‏ها را به وجود آورده. شما این ظرافت و ایجاز و خلاصگی را در تمام‏ مظاهر زندگی آنها می‏بینید،حتی در حرکات دست و سیلاب‏های کلمات زبانشان. بعلاوه این شعرها در «شکل» کوتاه و ظریف هستند د ر«معنی» که اینطور نیستند. در مورد ما، کاملا فرق میکند.من فکر میکنم که چیزی که شعر ما را خراب کرده همین توجه زیاد به ظرافت و زیبائی است. زندگی ما فرق دارد. خشن است .تربیت نشده است.باید این حالت‏ها را وارد شعر کرد. شعر ما اتفاقا به مقدار زیادی خشونت و کلمات غیر شاعرانه احتیاج دارد تا جان بگیرد و از نو زنده شود.

 

آزاد : مسایلی که مطرح کردید،نافی خیلی از شعرهای سابق شما و حتی چند شعر اول«تولدی دیگر»است،آنها که صرفا خصوصی‏اند و احساساتی.

فرخ زاد : من این حرف‏ها را یک مقداری هم برای خودم میزنم.من‏ از خودم بیشتر از دیگران انتقاد میکنم.طبیعی است که تعداد زیادی از شعرهای‏ من مزخرف هستند.اما در عین حال نمیشود برای محتوی شعر فرمول مشخصی‏ نوشت.یعنی نوشت که تمام شعرها باید شامل مسائل کلی و عمومی باشند.مسئله‏ این است که آدم چطور به مسائل خصوصی خود نگاه میکند و یا به مسائل عمومی. این«دید»یک شاعر است که محتوی کارش را خیلی خصوصی و فردی می‏کند و یا به مسائل خیلی خصوصی و فردی او جنبه‏ی عمومی می‏دهد.در مورد بعضی شعرهای«تولدی دیگر»حرف شما را قبول دارم.

الان وقتی به شعرهای«اسیر»نگاه می‏کنم،می‏بینم که آن مسائل دیگر حتی شامل خودم هم نمی‏شوند.در حالیکه ریشه‏هایشان خصوصی نبود.

 

آزاد : مسئله این است که وقتی هنرمند به مرحله‏ای رسید که‏ صاحب«دید»شد مسئله‏ی«مسئولیت»برایش مطرح می‏شود.مثلا آدم وقتی در کنار چند شعر با ارزش شما-آنها که دیگران کمتر جرأت‏ بیانش را دارند-به مسایلی کاملا شخصی و پیش پا افتاده برمی‏خورد، متأسف می‏شود.حتی به این فکر می‏افتد که نکند دیوان پر کردن...

فرخ زاد : درست است.

 

آزاد : وقتی که شاعر احساس«مسئولیت»داشت-به پیشنهاد نیما- این مواظبت در کار شعرش باید باشد

فرخ زاد : میدانید من یکبار گفتم،بعضی شعرها هستند که همآهنگ با اعتقادات،تجربه‏ها و پسندهای شاعرانه‏ی آدم هستند.به این شعرها می‏شود «عقیده»داشت.اما بعضی شعرها هم هستند که همآهنگ با این چیزها نیستند- اما آدم به آنها«علاقه»دارد.به علتهای خیلی نامشخص،در این کتاب سه چهار تا شعر هست که من آنها را قبول ندارم؛اما بیخودی دوستشان دارم.شاید بهتر بود که چاپشان نمی‏کردم،اما انگار تا چاپشان نمی‏کردم،از دستشان راحت‏ نمی‏شدم.

 

آزاد : در اینجا مسئله‏ی دور ماندن از زندگی و بیان مجردات پیش‏ میآید.بعضی‏ها تصور می‏کنند نوعی تعلق و دیدن زندگی،حیطه‏ی‏ شعرشان را محدود خواهد کرد.باید در عالم مجردات بسر برد و با عواملی ذهنی با زندگی لاس زد.گسترش را در این می‏دانند.شعر های قابل استناد«تولدی دیگر»شما،در واقع قطعنامه‏ایست علیه‏ این‏گونه دستگاه فکری.مثلا«آیه‏های زمینی»شما را اصلا می‏شود شعری«مستند»نامید.این نمونه‏ها کاملا مغایر است با آن تصویر های کاملا حسی و خصوصی...

فرخ زاد : نه.من پناه بردن به اتاق در بسته، و نگاه کردن به درون را در چنین شرایطی قبول ندارم،من میگویم دنیای مجرد آدم باید نتیجه‏ی گشتن‏ و تماشا کردن و تماس همیشگی با دنیای خارجی باشد.آدم باید نگاه کند، تا ببیند و بتواند انتخاب کند.وقتی آدم دنیای خودش را در میان مردم و در ته‏ زندگی پیدا کرد آنوقت میتواند آنرا همیشه همراه خودش داشته باشد و در داخل‏ آن دنیا با خارج تماس بگیرد.وقتی شما به خیابان میروید و برمیگردید به‏ اقاقتان،چیزهائی از خیابان در ذهن شما باقی میماند که مربوط به وجود شخص‏ شما و دنیای شخصی شماست.اما اگر به خیابان نروید و خودتان را زندانی کنید و فقط اکتفا کنید به فکر کردن به خیابان.معلوم نیست که افکار شما با واقعیاتی‏ که در خیابان میگذرد همآهنگی داشته باشد.ممکن است در خیابان آفتاب باشد و شما فکر کنید،هنوز تاریک است.ممکن است صلح باشد و شما فکر کنید هنوز جنگ است.این حالت،یکجور عزلت منفی است.نه خود آدم را نجات‏ میدهد و نه سازنده است.بهرحال شعر از زندگی بوجود میآید،هر چیز زیبا و هر چیزی که میتواند رشد کند نتیجه‏ی زندگیست.نباید فرار کرد و نفی کرد. باید رفت و تجربه کرد.حتی زشت‏ترین و دردناک‏ترین لحظه‏هایش را.البته‏ نه مثل بچه‏ای بهت زده.بلکه با هوشیاری و انتظار هر نوع برخورد نامطبوعی. تماس با زندگی برای هر هنرمندی باید باشد.در غیر اینصورت از چه پر خواهد شد؟.

 

آزاد : «دیدار در شب» شما، مثلا، وقتی آدم این شعر را می‏خواند خیلی حرف‏ها برایش مطرح می‏شود.مسائل سال‏های نزدیک به ما.

انگار این‏ها برایش مطرح می‏شود .مسائل سال‏های نزدیک به ما. انگار این‏ها حرف‏های نسلی است که با دلتنگی، زنده بودنش را باور نداشت و «پهنه‏ی وسیع دو چشمش را احساس گریه کدر می‏کرد...»

فرخ‏ زاد : من به قیافه‏ی آدمهائی که یک موقع ادعاهای وحشتناکی‏ داشتند نگاه میکردم و پیش خود فکر میکردم:اینکه جلوی من نشسته،همانست‏ که مثلا هفت سال پیش نشسته بود؟آیا اگر این،آن را ببیند،اصلا میشناسد؟ همه چیز وارونه شده بود.حتی خودم وارونه شده بودم.از یأس خودم بدم میآمد و تعجب میکردم.این شعر نتیجه‏ی همین دقت است.بعد از این شعر توانستم یک‏ کمی خودم را درست کنم،در متن فکرها و عقیده‏هایم دست بردم و روی بعضی‏ حالت‏های خودم خط قرمز کشیدم.اما دنیای بیرون هنوز همان شکل است، آنقدر وارونه‏ست که نمیخواهم باورش کنم.

من روی زبان این شعر هم کار کردم.در واقع اولین آزمایشم بود در زمینه‏ی بکار بردن زبان گفتگو.روی هم رفته ساده از آب درآمده،اما با بعضی‏ قسمت‏هایش هنوز موافق نیستم.

 

آزاد : در«مرز پرگهر» هم-هرچند در نظر بعضی فضلا، این شعر نیامد، و همان بهتر-نزدیکیتان با زندگی ستایش ‏انگیز است. از درون همه‏ی قضایا صحبت می‏کنید. خود زندگی. بگذارید شعر و «تجوهر شعری» گاهی فدای «صداقت »شود. مگر تا بحال این فدای‏ آن نشده بود؟ شما انتقام بگیرید...

فرخ زاد : من راجع به شعر هیچوقت محدود فکر نمیکنم،من میگویم‏ شعر در هر چیزی هست فقط باید پیدایش کرد و حسش کرد .به این همه دیوان که داریم نگاه کنید.ببینید موضوع شعرهایمان چقدر محدود هستند.یا صحبت از معنویتی‏ است که آنقدر «بالا» است که دیگر نمیتواند انسانی باشد و یا پند و اندرز و مرثیه‏ و تعریف و هزل......زبان هم که زبان خاص و تپبیت شده است.خب،چکار کنیم؟دنیای ما دنیای دیگریست.ما داریم به ماه میرویم-البته ما که نه.... دیگران-فکر میکنید این مسئله فقط خیلی«علمی»است نه....حالا بیا و یک‏ شعر برای یک موشک بساز،فضلا میگویند:نه..پس خود شاعر کجاست؟انگار که این «خود» فقط یک مشت آه و ناله سوزناک عاشقانه یا یک«خود»همیشه‏ دردمندی و بدبخت باشد یک «خودی» که تا دستش میزنی فقط بلد است یک چیز بگوید: من درد میکشم. در شعر «مرز پرگهر» این «خود» یک اجتماع است. یک اجتماعی که اگر نمیتواند بگوید.در این شعر من با یک مشت مسائل‏ خشن،گندیده و احمقانه طرف بودم.تمام شعرها که نباید بوی عطر بدهند. بگذارید بعضی‏ها انقدر غیر شاعرانه باشند که نتوان آن را در نامه‏ای نوشت و به‏ معشوقه فرستاد.به من چه،بگویید از کنار این شعر که رد می‏شوند دماغشان را بگیرند.این شعر زبان خودش را و شکل خودش را دارد.من نمی‏توانم وقتی‏ می‏خواهم از کوچه‏ای حرف بزنم که پر از بوی ادرار است،لیست عطرها را جلویم بگذارم و معطرترینشان را انتخاب کنم برای توصیف این بو،این حقه‏ بازی‏ست.حقه‏ایست که اول آدم به خودش می‏زند،بعد هم به دیگران.

 

آزاد : شما از زبان و قالب«امروز»صحبت کردید.فکر نمی‏کنید شما در مثنوی‏هاتان-آن شعر«غزل»شما که اصلا مطرح نیست- احساستان را خفه کرده‏اید؟هم زبان و هم قالب این دو شعر مال‏ قدماست.آدم احساس پوسیدگی می‏کند.گویا بهتر است شما همیشه‏ در قالب خودتان باشید.خودتان باشید.

فرخ زاد : درباره مثنوی‏ها مفصل صحبت کردم.با آقای آزاد.اما نتیجه‏گیری شما...نه اینطوری نیست.ریشه یکی‏ست.فقط لحظه‏ها باهم فرق‏ دارند.شعر،درست است که در طول روزها و ماه‏ها در آدم ساخته می‏شود اما در عین حال،حاصل دریافت یک لحظه است.در مثنوی‏ها،این لحظه...لحظه‏ی‏ خیلی دور و جدایی بود.در بقیه‏ی شعرها،لحظه‏ها به زمان نزدیکتر بودند. در خود زمان بودند...

 

آزاد : استدلال نمی‏کنید؟ می‏خواهید بگوئید عشقی که در مثنوی‏هایتان بیان کرده‏اید،جدا از عشقیست که در شعرهای دیگرتان مطرح می‏شود؟شما یک وجودید و یک نوع به عشق می‏اندیشید.

فاصله‏ی زمانی این شعرها که خیلی دور نیست...

فرخ زاد : به هر حال ،این‏ها انعکاس حالت‏های روحی من و دریافت‏هایی‏ هستند که به زمان مربوط می‏شوند.آن حالت و دریافت‏ها یک چنین قالبی را می‏طلبیده‏اند.از این گذشته من مثنوی را دوست دارم و بالاخره حرف من این‏ است که«حرف»باید«تازه»باشد وگرنه شکستن قالب که کار مهمی نیست. خیلی از رفقای ما این کار را می‏کنند.همینطور درق درق دارند می‏شکنند. خب،شکستن که فقط شکستن است .عوضش چه چیزی را ساخته‏اند؟قدیم‏ها زلف یارشان به بلندی یک مصراع بود حالا یک مصراع و نیم است یا یک مصراع‏ و سه چهارم.ما که دشمن وزن نیستیم.ما می‏گوئیم بیائید حرف‏های خودمان‏ را بزنیم.

 

آزاد : ببینید شعرهایی در این کتاب هست که مخصوص خود شماست، «عروسک کوکی»مثلا.شعرهایی هم هست که یکدستی کتاب را از بین‏ برده؛گذشته از آن غزل سوزناک و مثنوی‏ها ، قصه‏ی «علی کوچیکه». «حرف» های این شعر، در شعرهای مخصوص خودتان جا افتاده‏ترند.

فرخ زاد : حرف بر سر دو چیز است یکی قالب «علی کوچیکه» یکی هم‏ حرفهاش. من معتقدم این دو تا باهم همآهنگ هستند-اگر همآهنگ نبودند که‏ باهم نمیآمدند-من نمی‏خواستم قصه بگویم. من می‏خواستم در واقع از این فرم‏ قصه‏گویی برای گفتن یک مقدار واقعیت‏های اجتماعی استفاده کرده باشم...

 

آزاد : شاید همین یکی از دلایل ناموفق بودنش است.

فرخزاد چرا ناموقف است؟

 

آزاد : پیام نومیدانه‏ای دارد.

فرخ زاد : من معتقد نیستم که پیام نومیدانه‏ای دارد.اتفاقا کاملا بر عکس.من در این شعر در واقع با خودم و با زندگی حساب‏هایم را روشن کرده‏ام. و این شعر را در عین حال برای تمام کسانی گفته‏ام که جرأت گذشتن از یک حد و بالا رفتن را ندارند.گرفتار یک مشت حساب‏ها و دلبستگی‏ها و قرار دادهای‏ حقیر زندگی روزانه‏اند.این شعر نتیجه‏ی جدائی‏های درونی خودم هست برای‏ انتخاب یک نوع زندگی.سئوال این است:آش رشته یا گرسنگی و دریا؟خیلی‏ خصوصی بود،اما عمومی از آب در آمد.نیما می‏گوید:«باید از چیزی کاست. تا به چیزی افزود.»

 

آزاد : بهر حال بعنوان یک«قصه»از شما پذیرفتنی‏ست.

فرخ‏ زاد : اما قصه‏ای که آدم را یک کمی وسوسه می‏کند و متوجه دنیای‏ کوچکش می‏کند...هان؟

اما درباره‏ی قالب،من قبول دارم که هر حرفی را نمی‏شود در این قالب‏ زد.من حرفهایی دارم که این قالب برایشان کوچک است.جلوی فوران حس‏ و فکر را می‏گیرد.بگذارید علی در قالب کوچک خودش بماند.علی یک بچه‏ی‏ کوچک بود.مال کوچه بود.باید با همان زبان و آهنگی که مردم کوچه حرف‏ می‏زنند،حرف می‏زد.اما علی فقط یکبار به سراغ من آمد و گمان نمی‏کنم دیگر بیاید.چون من حرف‏هایم را با او تمام کرده‏ام و تکلیف هر دومان روشن شده.

 

آزاد : ببینید،برای ما«شعر زمانه»مطرح است.در زمان بودن‏ و زمان را حس کردن.اگر مادر اینجا از قالب حرف زدیم،از این‏ جهت بود که معتقدیم شعر روزگار ما،قالب مناسبش را می‏طلبد. «مرز پرگهر»،«اوهام بهاری»-که هیچوقت نمی‏خواهم‏ «و هم سبز»ش بخوانم-«و پرنده»از این جهت کاملند که در آنها فکر امروز با قالب امروز،بیان شده است.

بطور کلی در این کتاب دو دسته شعر می‏بینم:یکی آنها که‏ از لحاظ شکل و محتوی نزدیک به کارهای سابقتان است و بی‏ارج‏تر از شعرهایی که در آنها کلی‏تر و جدی‏تر به مسائل نگاه کرده‏اید،با دید و زبان تازه‏ای.یعنی«تولدی دیگر»باید به همین شعرها اطلاق‏ میشد.به«آیه‏های زمینی»و«دیدار در شب»و«فتح باغ» و«هدیه»و چند تای دیگر...

فرخ‏ زاد : برای شما گفتم که شعرهای این کتاب نتیجه‏ی چهار سال زندگی‏ و کار هستند،من شعرهای خوب این چهار سال را جدا کردم و چاپ کردم-نه‏ فقط شعرهای خوب را در مجموع-این شعرها صفتهای طبیعی خودشان را دارند؛ بد بودن و خوب بودنشان را.نقصشان و تکاملشان طبیعی‏ست.گمان میکنم تازه‏ باید شروع کنم.آدم باید به یک حدی از شناسایی-لا اقل در کارش-برسد. من شعر را از راه خواندن کتابها یاد نگرفته‏ام وگرنه الان قصیده میساختم.

همینطوری راه افتادم.مثل بچه‏ییث که در یک جنگل گم میشود.بهمه‏جا رفتم و در همه چیز خیره شدم و همه چیز جلبم کرد تا عاقبت بیک چشمه رسیدم‏ و خودم را توی آن چشمه پیدا کردم.خودم که عبارت باشد از خودم و تمام تجربه‏ های جنگل.اما شعرهای این کتاب در واقع قدمهای من هستند و جستجوهای من‏ برای رسیدن به چشمه.

حالا شعر برای من یک مسئله جدی‏ست.مسئولیتی‏ست که در مقابل وجود خودم احساس میکنم.یک جور جوابی‏ست که باید به زندگی خودم بدهم.من‏ همانقدر به شعر احترام میگزارم که یک آدم مذهبی به مذهبش.فکر میکنم نمیشود

فقط به استعداد تکیه کرد.گفتن یک شعر خوب همانقدر سخت‏ست و همانقدر دقت‏ و کار و زحمت میخواهد که یک کشف علمی.به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن‏ «شاعر بودن»در تمام لحظه‏های زندگی‏ست.

شاعر بودن یعنی انسان بودن.بعضی‏ها را میشناسم که رفتار روزانه‏شان‏ هیچ ربطی به شعرشان ندارد.یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند.بعد تمام میشود.دو مرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت‏ حسود حقیر.خب،من حرفهای این آدمها را هم قبول ندارم،من به زندگی بیشتر اهمیت میدهم و وقتی این آقایان مشتهایشان را گره میکنند و داد و فریاد راه‏ میاندازند-یعنی در شعرها و«مقاله»هایشان-من نفرتم میگیرد و باورم نمیشود که راست میگویند.میگویم نکند فقط برای یک بشقاب پلو است که دارند داد میزنند.بگذریم.

فکر میکنم کسی که کار هنری میکند باید اول خودش را بسازد و کامل‏ کند،بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه‏ کند تا بتواند به تمام دریافتها،فکرها و حس‏هایش یک حالت عمومیت ببخشد...

ادامه مطلب
نظرات :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر