تبلیغات
فروغ فرخزاد - مصاحبه ی م.آزاد با فروغ :: 1
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
مصاحبه ی م.آزاد با فروغ :: 1

آزاد : از نیما شروع کنیم،به نظر من صمیمانه ‏ترین و نخستین‏ پرسش برای ما همیشه اینست که با نیما چطور برخورد داشته ‏اید؟

فرخ زاد : من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر خیلی به موقع.یعنی‏ بعد از همه‏ ی تجربه‏ ها و وسوسه ‏ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال‏ جستجو.با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم مثلا با شاملو و اخوان و نمیدانم....در چهارده سالگی مهدی حمیدی و در بیست سالگی نادرپور و سایه و مشیری شعرای ایده‏آل من بودند.در همین دوره بود که لاهوتی و گلچین‏ گیلانی را هم کشف کردم و این کشف مرا متوجه تفاوتی کرد و متوجه مسائلی‏ تازه که بعدا شاملو در ذهن من به آنها شکل داد و خیلی بعدتر،نیما که عقیده و سلیقه‏ی تقریبا قطعی مرا راجع به شعر «ساخت» و یکجور قطعیتی به آن داد. نیما برای من آغازی بود.

می دانید نیما شاعری بود که من در شعرش‏ برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یکجور کمال انسانی،مثل حافظ. من‏ که خواننده بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات‏ سطحی و حرف های مبتذل روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر میکرد،دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت زده‏ میکرد. بخصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی‏ها و پرسش‏های تاریک زندگی برخورد میکردم. مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان‏ میکند. در سادگی او سادگی خودم را کشف کردم.. بگذریم..... ولی بیشترین‏ اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرمهای شعریش بود. من نمیتوانم‏ بگویم چطور و در چه زمینه‏ای تحت تاثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این‏ مورد کار دیگران است. ولی میتوانم بگویم که مطمئنا از لحاظ فرم‏های شعری‏ و زبان از دریافت‏های اوست که دارم استفاده میکنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است میتوانم بگویم‏ از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم، یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم‏ کرد. من میخواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی‏ است من میخواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است فقط آنچه که میروید متفاوت است چون آدمها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم- و مثلا خصوصیت زن بودنم- طبیعتا مسائل را به شکل دیگری می‏ بینم‏ من میخواهم نگاه او را داشته باشم،اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر میکنم‏ تفاوت از همین جا بوجود میآید. من هیچوقت مقلد نبوده‏ام. بهر حال نیما برای من‏ مرحله‏ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده-تغییر که نه-یعنی‏ چیزی شده که از آنجا تازه میشود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنائی است، نیما شاملو بود. شاملو خیلی مهم بود ...

 

آزاد : من فکر می‏کنم که شاملو برای نسل ما-نسل شاعران بعد و شعر دوستان-نسلی که ده سال بعد سری بلند کرد و سخنی گفت، حلقه‏ای بود بین نیما و نسل جدید؛ اگر بخواهیم به لحاظ «نقد» جایی برای شاملو پیدا کنیم. در اینکه در این پیوند بودن و رابطه‏ بودن اعتباری هست یا نیست صحبتی نمیکنم.اول شاملو می‏خواندیم‏ و بعد نیما.شعر شاملو شاید یک نوع عمومیت یا مثلا «نزدیکی» داشت-و البته این نشانه کمال شاملو نسبت به نیما نیست.من تصور می‏کنم تاثرات شما از شعر نیما غیر مستقیم و بدون توجه باشد.من‏ یکی از تاثرات شما را از نیما در این میدانم که پس از دوره‏ای که شعر ما بطرف یکنوع فصاحت ادیبانه در جهتی و روانی مبتذل در جهت دیگر کشیده شد، شما لغات «خشنی» بکار بردید.لغاتی که نیما هم بکار می‏برد (که زبان روزگار او بود) و گاه بسیار موفق میشد. و شعرهای‏ خوب نیما سند ماست، شما هم در شعرهای خوب خودتان،که شاید «مولوی وار» هم باشد، شما متوجه این تأثیر شده‏اید؟

فرخ‏ زاد : من، نه. یعنی تا حدودی که مربوط به نیروی سازندگی خودم‏ میشود، نه. من اگر به اینجا -که جائی هم نیست- رسیده ‏ام فکر میکنم که‏ تجربیات شخصی زندگی خودم عامل اصلیش بوده. این را واقعا صمیمانه میگویم‏ هیچوقت نبوده که من آرزو کنم شعری مثل شعر نیما بگویم-پس خودم چی‏ هستم؟ -نه،نیما کامل بود من کمال او را ستایش میکردم انسانی را که در شعر او بود ستایش میکردم من میخواستم آن انسان را در دنیای خودم بسازم. من از آن آدمهائی نیستم که وقتی می‏بینم سر یک نفر به سنگ میخورد و می‏شکند دیگر نتیجه بگیرم که نباید بطرف سنگ رفت. من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی‏فهمم. میخواهم بگویم که حتی بعد از خوداندن نیما هم، من شعرهای بد خیلی‏ زیاد گفته‏ام.من احتیاج داشتم که در خودم رشد کنم و این رشد زمان میخواست‏ و میخواهد.با قرص‏های ویتامین نمی شود یک مرتبه قد کشید. قد کشیدن ظاهریست، استخوانها که در خودشان نمیتر کند.بهر حال یک وقتی شعر میگفتم،همین طور غریزی،در من میجوشید.روزی دو سه تا. توی آشپزخانه، پشت چرخ خیاطی. خلاصه همینطور میگفتم، خیلی عاصی بودم. همین طور می گفتم. چون همینطور دیوان بود که پشت سر دیوان میخواندم. و پر میشدم و چون پرمیشدم،و بهر حال‏ استعدادکی هم داشتم،ناچار باید یکجوری پس میدادم. نمیدانم اینها شعر بودند یا نه فقط میدانم که خیلی «من» آن روزها بودند، صمیمانه بودند. و میدانم که‏ خیلی هم آسان بودند. من هنوز ساخته نشده بودم. زبان و شکل خودم را و دنیای فکری خودم را پیدا نکرده بودم. توی محیط کوچک و تنگی بودم که‏ اسمش را میگذاریم زندگی خانوادگی.بعد یکمرتبه از تمام آن حرف‏ها خالی‏ شدم.محیط خودم را عوض کردم،یعنی جبرا و طبیعتا عوض شد. «دیوار» و «عصیان» در واقع دست و پا زدنی مأیوسانه در میان دو مرحله زندگیست.آخرین‏ نفس زدنهای پیش از یکنوع رهائی است.آدم به مرحله‏ی تفکر میرسد، در جوانی احساسان ریشه‏های سستی دارند، فقط جذبه‏شان بیشتر است. اگر بعدا بوسیله فکر رهبری نشوند، و یا نتیجه تفکر نباشند،خشک میشوند و تمام میشوند. من به دنیای اطرافم،به اشیاء اطرافم و آدمهای اطرافم و خطوط اصلی این دنیا نگاه کردم آنرا کشف کردم و وقتی خواستم بگویمش،دیدم کلمه لازم دارم‏ کلمه‏های تازه که مربوط به همان دنیا میشود.اگر میترسیدم میمردم.اما نترسیدم‏ کلمه‏ها را وارد کردم.به من چه که این کلمه هنوز شاعرانه نشده است.جان که‏ دارد.شاعرانه‏اش میکنیم.کلمه‏ها که وارد شدند،در نتیجه احتیاج به تغییر و دستکاری در وزن‏ها پیش آمد.اگر این احتیاج طبیعتا پیش نمیآمد تأثیر نیما نمیتوانست کاری بکند.او راهنمای من بود اما من سازنده‏ی خودم بودم.من‏ همیشه به تجربیات خودم متکی بودم.من اول باید کشف میکردم که چطور شد که نیما به آن زبان و فرم رسید.اگر کشف نمیکردم که فایده نداشت، آنوقت‏ یک مقلد بی‏وجدانی میشدم .باید آن راه را طی میکردم، یعنی زندگی میکردم. وقتی میگویم باید، این «باید» تفسیرکننده و معنی‏کننده‏ی یکجور سرسختی‏ غریزی و طبیعی در منست. غیر از نیما خیلی‏ها مرا افسون کردند، مثلا شاملو. او از لحاظ سلیقه‏های شعری و احساسات من نزدیکترین شاعر است. وقتی که‏ «شعری که زندگیست» را خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی‏ زیاد است. این خاصیت را در زبان فارسی کشف کردم که میشود ساده حرف زد. حتی ساده‏تر از «شعری که زندگیست» یعنی به همین سادگی که من الان دارم با شما حرف میزنم، اما کشف کافی نیست. خب، کشف کردم، بع د چه؟ حتی تقلید کردن هم تجربه میخواهد. باید در یک سیر طبیعی،در درون خودم و بمقتضای‏ نیازهای حسی و فکری خودم بطرف این زبان میرفتم. و این زبان خود بخود در من ساخته میشد. در دیگران که ساخته شده بود.حالا کمی اینطور شده. اینطور نیست؟ من فکر میکنم که در این زمینه با هدف پیش رفتم، خیلی کاغذ سیاه کردم. حالا دیگر کارم بجائی رسیده که کاغذ کاهی میخرم. ارزانتر است...

 

آزاد : خوب شد که حرف به«شعر محاوره»یا«شعر گفتگو»ممکن است که شما از کار شاملو متاثر شده باشید ولی خود شاملو هم‏ این تاثیر را گرفته و منتقل کرده بخصوص این نکته که نیما صرف نظر از کار مستقل و موفق خودش-مثلا«ماخ اولا»-در همه زمینه‏های‏ دیگر هم کوشش کرده و راهی گشوده*منتها،هر شاعری طبیعتا نحوه‏ی‏ بیان خاصی را انتخاب می‏کند-که اگر نکند،مقلدی بیش نیست. شاملو را می‏بینیم که جایی از نیما جدا می‏شود-من فکر میکنم از شعر «قطعنامه»که ما نیفست شاعر هم هست-گرچه گرته‏ی شعر نیما شدید در شعرش هست...

برگردیم به صحبتمان،بنظر من اولین توجه صمیمی و سالم‏ در شعر محاوره‏یی-که «امکانی» قوی و غنی در زبان ماست از جانب‏ شماست.در قدیم می‏خواستند با«مناظره»و گفتم و گفتا راهی پیدا کنند که باز همان عیب و علتهای زبان غیر محاوره‏یی در آن بود، تا پروین اعتصامی که خیلی‏ها به «مناظره» های او استناد می‏کنند، ولی قوت حسی و شعری پروین همیشه در این نوع شعر نبود، در شعرهای اعترافی، کودکانه و آرزومندش بود- که گاهی زبان کاملا طبیعی هم داشت.

از لحاظ «تکنیک» می‏خواهم بگویم که اولین کوشش در شعر گفتگو،شعر زبان روز ما،شعر شما بوده-البته نحوه‏های بیان دیگر هم از گفتگو هست.این کوشش بجابی رسیده که مسئله‏ی‏ تازه‏ای را د ر«وزن شعر» امروز طرح کرده. چون خود زبان موسیقی‏ دارد،طبیعتا،منتهی تطبیق این موسیقی با موسیقی شعری* که‏ مثلا در زبان فارسی عبارتست از ترکیب خاصی از هجاهای بلند و کوتاه،کوششی است دقیق.و شما در این زمینه کارهایی کرده‏اید. می‏خواهم بپرسم که اولا:شما هیچ سابقه‏ی کلاسیکی در این زمینه‏ دیده‏اید؟

فرخ زاد : نه. کلاسیک نه، شاید باشد اما من نمی شناسم

 

آزاد : موقعی که در این زمینه شروع کردید،توجهی به ادبیات‏ غرب داشته‏اید؟

فرخ ‏زاد : نه. من به محتوی آنها توجه داشته‏ام. طبیعی است.اما وزن نه، فرق میکند.زبان فارسی آهنگ خودش را دارد و این آهنگ است‏ که وزن شعر فارسی را میسازد و اداره میکند.

 

آزاد : بعد از همه‏ی کوششها و راههای که رفته‏اید،به چه‏ امکانهایی رسیده‏اید؟

فرخ زاد : میدانید من آدم ساده‏ای هستم،بخصوص وقتی میخواهم‏ حرف بزنم نیاز به این مسئله را بیشتر حس میکنم. من هیچوقت اوزان عروضی‏ را نخوانده‏ام، آنها را در شعرهائی که می خواندم پیدا کردم.بنابراین برای من حکم نبودند، راههائی بودند که دیگران رفته بودند. یکی از خوشبختی‏های من اینستکه نه زیاد خودم را در ادبیات کلاسیک سرزمین‏ خودمان غرق کرده‏ام و نه خیلی زیاد مجذوب ادبیات فرنگی شده‏ام. من دنبال‏ چیزی در درون خودم و در دنیای اطراف خودم هستم-در یک دوره مشخص‏ که از لحاظ زندگی اجتماعی و فکری و آهنگ این زندگی خصوصیات خودش‏ را دارد-راز کار در اینستکه این خصوصیات را درک کنیم و بخواهیم این‏ خصوصیات را وارد شعر کنیم.برای من کلمات خیلی مهم هستند. هر کلمه‏ای‏ روحیه‏ی خاص خودش را دارد.همینطور اشیاء. من به سابقه‏ی شعری کلمات‏ و اشیاء بی‏توجهم . به من چه که تا بحال هیچ شاعر فارسی زبانی مثلا کلمه «انفجار» را در شعرش نیاورده است.من از صبح تا شب به هر طرف که نگاه میکنم می‏بینم‏ چیزی دارد منفجر میشود. من وقتی میخواهم شعر بگویم دیگر به خودم که‏ نمیتوانم خیانت کنم، اگر دید،دید امروزی باشد زبان هم کلمات خودش را پیدا میکند و همآهنگی در این کلمات را.و وقتی زبان ساخته و یکدست و صمیمی شد وزن خودش را با خودش میآورد و به وزن‏های متداول تحمیل میکند.

من جمله را به ساده‏ترین شکلی که در مغزم ساخته می شود بروی کاغذ میآورم، و وزن مثل نخی است که از میان این کلمات رد شده بی‏آنکه دیده شود فقط آنها را حفظ میکند و نمیگذارد بیفتند.اگر کلمه «انفجار» در وزن‏ نمی‏گنجد و مثلا ایجاد سکته میکند.بسیار خوب،این سکته مثل گرهی است‏ در این نخ.با گره‏های دیگر میشود اصل «گره» را هم وارد وزن شعر کرد و از مجموع گره‏ها یکجور هم شکلی و همآهنگی بوجود آورد.مگر نیما این کار را نکرده؟بنظر من حالا دیگر دوره قربانی کردن «مفاهیم» بخاطر احترام گذاشتن‏ به وزن گذشته است. وزن باید باشد.من به این قضیه معتقدم.در شعر فارسی‏ وزن‏هائی هست که شدت و ضربه‏های کمتری دارند و به آهنگ گفتگو نزدیک ترند همان‏ها را می شود گرفت و گسترش داد. وزن باید از نو ساخته شود و چیزی که‏ وزن را میسازد و باید اداده‏کننده‏ی وزن باشد-برعکس گذشته-زبان است. حس زبان، غریزه‏ی کلمات، و آهنگ بیان طبیعی آنها. من نمیتوانم در این‏ مورد قضایا را فرمول وار توضیح بدهم بخاطر اینکه مسئله‏ی وزن یک مسئله‏ی‏ ریاضی و منطقی نیست-هرچند که میگویند هست- برای من حسی است، گوشم‏ باید آن را بپذیرد. وقتی از من می‏پرسید در زمینه زبان و وزن به چه امکان هائی رسیده‏ام، من فقط میتوانم بگویم به صمیمیت و سادگی. نمی شود این قضیه را با شکل‏های هندسی ترسیم کرد. باید واقعی‏ترین و قابل لمس‏ترین کلمات را انتخاب کرد حتی اگر شاعرانه نباشند باید قالب را در این کلمات ریخت نه کلمات‏ را در قالب. زیادی‏های وزن را باید چید و دور انداخت،خراب میشود؟ بشود. اگر حس شما و کلمات شما روانی خودشان را داشته باشند، بلافاصله‏ این خرابی «قرار دادی» را جبران میکنند.ا ز همین خرابی‏هاست که میشود چیزهای تازه ساخت. گوش وقتی استعداد پذیرشش محدود نباشد این آهنگ‏های‏ تازه را کشف میکند.اینهمه حرف زدم و بالاخره کلید پیدا نشده.اشکال در اینستکه این دو مسئله،یعنی وزن و زبان،از هم جدا نیستند-باهم میآیند و کلیدشان در خودشان است.من میتوانم بعنوان مثال برای شما نمونه‏هائی بیاروم‏ از کارهائی که در این زمینه شده-از شناخته شده‏ها میگذریم-فعلا شعر«ای‏ وای مادرم»شهریار.ببینید وقتی شاعر غزلسرائی مثل شهریار،با مسئله‏ای‏ برخورد میکند، که دیگر نمیتواند در برابرش غیر صمیمی باشد-چطور زبان‏ و وزن خود بخود باهم ساخته میشوند و میآیند و نتیجه‏ی کار چیزی میشود که‏ اصلا نمیشود از شهریار انتظار داشت.این شعر نتیجه‏ی یک لحظه توجه صمیمانه‏ و راحت به حقایق زندگی امروزی با شکل خاص امروزیشان است.من میخواهم‏ بگویم که تمام امکانات در نتیجه این توجه خود بخود بوجود میآیند.

 

آزاد : مسئله اینست که وقتی از تکنیک شعری شما صحبت می‏کنیم، اگر کسی بیرون از خود «شعر گفتن» باشد شاید مثلا از انتخاب‏ الفاظ،آگاهی او را سؤال کند.به گمان من سؤال پرتی است وجوابش‏ هم پرت‏تر.این نکته ر ا«الیت» روشن کرده:که شاعر پیشاپیش‏ آزمایشهایش را می‏کند و با کلمه‏ها می‏ورزد.یک ذائقه‏ی طبیعی و قبلی‏ پیدا می‏کند و نوعی «گفتن» ملکه ذهنش می‏شود.شاعر همیشه- تا آنجا که شاعر می‏شود-مثلا فروغ فرخزاد آدمی،یا هرکس دیگر که می‏پذیریم دیگر دارد شعر می‏گوید نه اینکه کوشش می‏کند،پرت‏ می‏رود،ناتورالیست بازی و سوررئالیست بازی درمی‏آورد-باید در گسترش ذهن،کشف الفاظ،و ایجاد ترکیب‏ها و جمله‏ها و تعبیر های ذهنی خاص،این کوشش‏ها را کرده باشد.تا اینجا گه بگمان من‏ شاعر نیست. کودکی ست و سیاه مشقی. از اینجا چیزی بطور مجموع‏ طرح خواهد شد.تجرید و تفکیک در نقد، همه‏ی مسایل را روشن‏ نخواهد کرد: شاملو کوشش هایی کرد، حدود سالهای بیست و چهار- بیست و پنچ،دفتر شعری آورد-آهنگهای فراموش شده-که‏ در قیاس با شعر نیما در آن زمان،حتی سالهای خیلی پیش بسیار بچگانه است پس این غریزی بودن را می‏پذیریم.

من همان نمونه را که شما آوردید، ای وای مادرم «شهریار» را به لحاظ «فرم» درش دقتی می‏کنم.شهریار در شعرهای به زبان‏ مادری خودش خیلی ساده‏تر و قادرانه‏تر می‏گوید. قطعات‏ «حیدر بابایه سالم» -شعری که در زبان ترکی کم نظیر ترک زبانها حتی زبانی غنی‏تر از آن داشته باشد،بخاطر آنکه بعد از افسانه،و پس‏ از تجربه‏های نیماست..ولی شما در همین «ای وای مادرم» فقط سادگی می‏بینید، «فرم» در این شعر نیست،فرم آگاهانه. پرداختگی‏ در فرم، قوی و محکم بودن خود شعر،ترکیب و کمپوزسیون شعری. ممکن است سادگی حرفها آدم را بگیرد ولی برای آدم اهل، همین‏ ضعفها چشم‏گیر است**** و این مسئله-کمپوزیسیون-در شعر شما حل شده،یعنی لفظ،کلام،وزن و فکر به جهتی که شاعر خواسته‏ است یا می‏خواهد هدایت شده: همان آگاهی و نظارت که «الیت» گفته‏ است قبلیست و نه بعدی-مقصود نهاییم اینست که این «انتخاب» همیشه در شعر هست و باید باشد-انتخاب کار هنرمند است،منتهی‏ «موقع» گفتن،غیر ارادی است...

فرخ زاد : در مورد این شعر،من معتقد نیستم که شعر ناموفقی است، البته کامل نیست شاید علتش اعتیاد خیلی شدید به همان قالب‏های خیلی حساب‏ شده‏ی گذشته باشد.اما از غزل،در یک لحظه به اینجا رسیدن،کاریست که، همانطور که گفتم،این کار را فقط صمیمیت میتواند انجام بدهد.اما در مورد شعر خودم،اگر شما فکر میکنید مسئله فرم در شعر من حل شده یا یکجور همآهنگی‏ در اجزاء شعر من بوجود آمده همانطور که گفتید فکر میکنم نتیجه یکجور رسیدن‏ به حد انتخاب کردن است-انتخاب کردن بطور کلی نه در لحظهء آفریدن-باید از کلاس اول شروع کرد تا به کلاس دوازدهم رسید و دیپلم گرفت.من نمیدانم‏ که در کدام کلاس هستم اما میدانم که حالا دیگر همه چیز خود بخود ساخته‏ میشود و این خود به خود ساخته شدن نتیجه رسیدن به«خود»است.حالا سلیقه‏ها، فکرها،حس‏ها،و دریافت‏ها هستند که مخفیانه،اما قاطعانه،مرا هدایت میکنند. شعر هم مثل آدم،اول باید بالغ بشود بعد هر کاری میخواهد بکند،بکند. بعد از این مرحله است که تازه شعر حق دارد گفته شود.اما بهر حال این مرحله را باید گذراند.همه گذرانده‏ایم و یا فکر میکنیم که گذرانده‏ایم.شاید هم که‏ بیخودی بخودمان داریم اعتماد میکنم.بهر حال.باید به کمالی رسید.حتی در زندگی عادی و روزانه...

 

آزاد : این درست است که آدم کوشش میکند تا به کمالی برسد،به‏ کمالی که رسید،یا بهتر به کمالی که اندیشید،برایش همهء این سؤالها منتفی است.منتهی مسئله کمال اندیشی در کار شعر(که مانع است‏ و ناراضی‏کننده)بسیار دشوار است و درخور دقت و ارزیابی:آنچه‏ که دیوان«تولدی دیگر»را می‏سازد که شعر ارزشمندیست؛نسبت‏ به کارهایی که شده،و از یک نقطه نظر دنباله کاری است که نیما کرده‏ و سپاس‏آمیز است..بسبب همین کمال اندیشی است که از شما توقع آگاهی‏ دارم و می‏پرسم:خودتان در این نقطه از زمان،و در همین مرحلهء شعری که هستید و با همهء این کوششها که کرده‏اید و آگاهیهایی که به عیب‏ و هنر کار خودتان دارید،صمیمانه نقدی از کارتان بکنید.دراین دفتر که ارائه شده کجاها رضایت هست و کجاها امکان پیشرفت می‏بینید؟

 

فرخ‏ زاد : ها...این سئوال جالبی ست. می دانید .عیب کار من در اینست که هنوز همه‏ی آنچه را که میخواهم بگویم نمیتوانم بگویم. من تنبل هستم، خیلی تنبل هستم،همیشه از جنبه‏های مثبت وجود خودم فرار میکنم و خودم را میسپارم به دست جنبه‏های منفی آن-مثل اینکه عوض نقد ادبی دارم نقد اخلاقی‏ میکنم-بگذریم. بهر حال این حالت‏ها نمی توانند در شعر آدم بی‏تاثیر باشند وقتی به کتاب«تولدی دیگر»نگاه میکنم،متأسف میشوم.حاصل چهار سال‏ زندگی.خیلی کم است.من ترازو دست نگرفته‏ان و شعرهایم را وزن نمیکنم. اما از خودم انتظار بیشتری داشتم و دارم.شب که میخواهم بخوابم از خودم‏ میپرسم امروز چه کردی؟میخواهم بگویم عیب کار من در اینستکه میتوانست‏ خیلی بهتر باشد و خیلی سریع‏تر رشد کند اما من احمق به عوض اینکه کمکش‏ کرده باشم جلویش را گرفته‏ام،با تنبلی و هرز رفتن،با شانه بالا انداختن و نومیدی‏های خیلی فیلسوفانه‏ی مسخره، و دلسردی ‏هائی که حاصل تنگ فکری‏ و توقعات احمقانه از زندگی داشتن است.

این نقد نشد.بیائید به جزئیات بپردازیم و در واقع یکجور نقد فنی‏ بکنیم هرچند که کار من نیست.این مسئله را که در کجاها موفق هستم نمیدانم‏ نمیخواهم بدانم،چون باید بگذرم.شعر جریان دارد.نمیتواند در یک قاب زیبا باقی بماند.فکر موفق بودن آدم را فریب میدهد مغرور و راکد میکند.من‏ میخواهم زندگی کنم و چیزهای تازه یاد بگیرم.اما مسئله دوم را،یعنی در کجاها غیر موفق بودن را میدانم.برای شما مثال میآورم از کتاب«تولدی دیگر» یک چند تا شعری هست که نباید چاپشان میکردم.من در مورد کار خودم قاضی‏ ظالمی هستم.فقط بعضی شعرها هستند که نمیدانم چرا بیخودی دوستشان دارم. شاید بعلت علائق خیلی خصوصی.مثلا«شعر سفر»که باید پاره‏اش میکردم و میریختم دور-یا شروع شعر«آن روزها»و یکی دو تکه‏ی اولش،خیلی‏ ضعیف است.بنظرم جریان طبیعی ندارد و با تکه‏های بعدیش همآهنگ نیست.

و شعر «آفتاب میشود» به کلی پرت است.فقط موزیک دارد و احساساتی است، درست مثل یک دختر 14 ساله .یا غزل، من وقتی 13 یا 14 ساله بودم خیلی‏ غزل میساختم و هیچوقت چاپ نکردم. وقتی غزل را نگاه میکنم با وجود اینکه‏ از حالت کلی آن خوشم میآید به خودم میگویم:خب،خانم.کمپلکس‏ غزلسرائی آخر تراهم گرفت.بنظرم میآید که روحیهء کتاب یکدست است- لا اقل در ریشه-بعضی وقت‏ها که نتیجه‏گیری کرده‏ام و یا تفسیر کرده‏ام از خودم خوشم نمیآید مثلا شعر «در آبهای سبز تابستان» چهار خط آخرش زیادیست. از آن کارهائیست که نادرپور می‏کند و مرا حرص می‏دهد.مثنوی‏هایم را دوست‏ دارم.جریان طبیعی و پاک خودشان را دارند،اما نمیتوانند راه من باشند. آخرین قسمت شعر «علی کوچیکه »ضعیف است.علتش اینستکه شعر ناتمام ماند و بعد خواستم تمامش کنم.اما دیگر در آن حالت و دنیا نبودم.شعر تقریبا ناقصی است.همینطور شعر «ای مرز پر گهر» که دچار همین سرنوشت شد و در نتیجه از دو قسمت آخرش زیاد راضی نیستم.

وقتی یک نفر که اسم خودش را شاعر گذاشته می خواهد از کار خودش‏ انتقاد کند طبیعتا بهتر از این نمیشود میدانید.من بیشتر به محتوی توجه دارم‏ من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کمال است بهر حال یکجور کمال‏ اما محتوی شعر من سی ساله نیست.جوانتر است.این بزرگترین عیب است در کتاب من.باید با آگاهی و شعور زندگی کرد،من مغشوش بودم.تربیت فکری‏ از روی یک اصول صحیح نداشتم.همینطور پراکنده خوانده‏ام و تکه‏تکه زندگی‏ کرده‏ام و نتیجه‏اش اینستکه دیر بیدار شده‏ام-اگر بشود اسم این حرفها را بیداری گذاشت-من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا میکنم.دوره‏ی این اعتقاد هم خیلی کوتا هست،بعد زده میشوم و بنظرم‏ همه چیز ساده لوحانه میآید. من از کتاب «تولدی دیگر» ماههاست که جدا شده‏ام.باوجوداین فکر میکنم که از آخرین قسمت شعر «تولدی دیگر» می شود شروع کرد-یکجور شروع فکری-مسئله زبان خودش حل میشود و زبان وزن را میآورد. اصل قضیه فکر است و محتوی است.من حس میکنم‏ که از«پری غمگینی که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی‏لبک‏ چوبین مینوازد و میمیرد و باز به دنیا میآید»میتوانم آغازی بسازم..

 

آزاد : کوشش می‏کنم که برای لحن و حال بعض شعرهای شما کلمه‏ای پیدا کنم-اگر آدم بخواهد معرفی و نقدی بکند و واسطهء شاعر و آدمهای دیگر باشد،که کار فجیعی هم هست!-مثلا حدیث‏ نفس و بیان اعترافی Confessional برای بعض شعرهای شما که‏ چنان حال و هوایی دارند.در این زمینه نیما کاملا موفق است. از آنجا که شعر او شعر طبیعت -شعر نابخود- است و شعر «من»

فرخ‏ زاد : حتما

 

آزاد : پس دو قطب «سادگی» ،و «بداوت» و «بداهت» هست‏ یکی سادگی خیلی خام و یکی سادگی آموخته و تجربه شده،بعد از آنهمه پشت سر گذاشتنها..

فرخ‏ زاد : ها....من به این دومی معتقدم.

 

آزاد : این سادگی-بداهت-در کار شما هست..بگذریم از «مثنوی»ها.اسمشان...

فرخ ‏زاد : عاشقانه و مرداب.

 

آزاد : شما که "مثنوی" انتخاب کرده‏اید،فرم خاص مثنوی‏ «راحت»ترین طرز«گفتن»اینطور قضایاست.

فرخ ‏زاد : نه،شاید همآهنگ‏ترین قالب باشد.راحت که نیست.مناسب‏ترین‏ قالب است برای گفتن بعضی موضوع‏ها.

راجع به مثنوی‏ها بد نیست توضیحی بدهم.میدانید من در مثنوی‏ «عاشقانه»میخواستم یک حدی از عشق را بیان کنم که امروز دیگر وجود ندارد.به یکجور تعالی رسیدن در دوست داشتن.و من رسیده بودم.و این‏ حالت «امروزی» نبود.امروز مردم عشق را با تیک تاک ساعت‏هایشان اندازه‏ میگیرند.توی دفترها ثبت میکنند تا باصطلاح قابل احترام باشد.برایش‏ قانون مینویسند.برایش قیمت میگذارند با وفاداری و خیانت حدودش را میسازند.اما آن حسی که در من بود با این حرف‏ها فرق داشت آن حس را ساخت‏ و مرا کامل خواهد کرد میدانم بهر حال آن حس در چارچوب خصوصیات این‏ زمان،حس مهجوری بود و هست.گاهی اوقات آدم ناچار میشود که برای بیان‏ بعضی از حس‏های مهجورش،به زمان‏های مهجورتری پناه ببرد.وزن مثنوی‏ برای من چیزیست همیشه جدا و همیشه جاری.شاید این صفت را حرفهای‏ مولوی به این وزن بخشیده-حتما همینطور است-خود وزن که مطرح‏ نیست.صفت وزن بود که با کیفیت حس من همآهنگی داشت و در نتیجه حس‏ من به این صورت بیان شد.بخدا این وزن صفت خوبی دارد.خوبی مهجور میماند اما کهنه نمیشود و نمیمیرد.مثنوی«مرداب»را دیگر تفسیر نمیکنم

علتش یکجور اقتضای حسی صد در صد نبود.خودش بوجود آمد شاید نمیتوانست‏ طور دیگری بوجود بیاید.این شعر شکل خودش را دارد.یکنواختی مرداب‏ را دارد.رکود مرداب را دارد.حرف کهنه و درد خسته‏ایست عصبی نیست و به سر و صدای اتوبوس‏ها و کارخانه‏ها مربوط نمیشود نمیدانم....فقط میدانم که‏ مرداب است.

ادامه مطلب
نظرات :
نگین در تاریخ دوشنبه 7 مرداد 1392 09:54 ق.ظ گفته :

مرررررررسی آقا امید عزیز
فروغ
امید : خواهش می کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر