تبلیغات
فروغ فرخزاد - حرفهایی با فروغ فرخزاد (محمد تقی صالحپور)
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
حرفهایی با فروغ فرخزاد (محمد تقی صالحپور)

روزنامه بازار رشت - مهر ماه 1334

 

نظر شما به طور کلی در مورد «شعر امروز» چیست؟

ـ شعر هم مثل هر هنر دیگری یک جور بیان کردن و در نتیجه خلق مجدد زندگی است و چون از زندگی مایه می گیرد طبیعی است که باید هماهنگ با ماهیت متغیر و تأثیرپذیر آن باشد. «شعر امروز» زاییده شرایط زندگی امروز و ترسیم کننده خطوط مشخص این زندگی است و چرا که نباشد؟ من تصور می کنم گفتگو درباره حقانیت این موجود زنده، کار عبث و غیرلازمی باشد. همین که به دنیا آمده است و علیرغم نصایح پدربزرگ های اشراف زاده و درویش مسلک و فاضل نمایش همچنان به ایجاد رابطه با مردم کوچه و بازار مشغول است، خود دلیل روشنی است به لزوم زنده بودنش، منطقی بودن راهش، و واقعی بودن منبع تجربه هایش. و اما اینکه این موجود زنده در چه مرحله ای از مراحل عمر خویش است و تا چه حد به زندگی معرفت پیدا کرده است؟... من فکر می کنم که شعر ما بعد از نیما که آغازکننده بود و آزاد کننده، یک دوره بحرانی و شلوغ را پشت سر گذاشته است که نتیجه مستقیم برخورد ناگهانی اوست با مسئله آزادی در بیان و فرم.

 

شعر ما، همه معلق هایش را زده است و بند بازیهایش را کرده است. نامه های عاشقانه اش را نوشته است و از جریانات زودگذر تأثیرات زودگذرتری برداشته است و به مقتضای جوانی و خامی اش به جامه های مختلف در آمده است: اجتماعی شده است، انقلابی شده است، اخلاقی شده است - حتی بداخلاق هم شده است! - فلسفی شده است. پیچیده شده است، درد کشیده است و عصیان کرده است و در عصانگری تا حد به دور انداختن وزن پیش رفته است و حالا لحظه ای رسیده است که باید بنشیند و در آرامش و اطمینان و آگاهی به خلاقیت های واقعی و عمیق بیندیشد. از میان همه آنهایی که شعر می گویند، آن کس سرنوشت شعر ما را مشخص خواهد کرد و آن را به کمال خواهد رساند که بر این لحظه فائق شود و انبار ذخیره های فکری و روحی اش پیش از رسیدن به این لحظه، خالی نشده باشد. خیلی ها رسیده اند و من امیدوارم این رکود و سکوتی که بر محیط شعری ما حکومت می کند، نوعی مرگ نباشد، بلکه استراحتی باشد و ذخیره کردن نیرویی برای ادامه دادن.


گفتید رکود، به عقیده شما چه چیزی باعث این رکود شده است؟

ـ این رکود و عدم تحرک در تمام جنبه های مختلف زندگی ما به چشم می خورد. خاص هنر نیست. فقط شاید هنر بیش از هر چیز دیگری نسبت به آن حساسیت نشان می دهد. طبیعی است که ما برای خودمان شعر می گوییم، چرا که این نیاز وجود ماست. اما بعد... بعد که گفتیم چه؟ احتیاج داریم به این که قضاوت شویم و حس کنیم که تأثیر گذاشته ایم و رابطه ایجاد کرده ایم و مسئولیم. اما از اجتماعی بی شکل که هیچ گونه ایده آلی ندارد و نسبت به هیچ چیز احساس مسئولیت نمی کند، و تنها حرکت زنده اش حرکت از فصل جفت گیری به فصل چراگاه است، چگونه می شود توقع پاسخ و نگاهی داشت و چگونه می شود به آن پاسخ و نگاه دل خوش کرد. کار هنر در اینجا کاری است خصوصی و فردی. و این که آدم چقدر می تواند در این خصوصیت و فردیت دوام بیاورد و به مصاحبت در و دیوار وقت بگذراند، این سئوالی است که فقط با ظرفیت ها و توانایی های روحی مان می توانیم به آن پاسخ دهیم.

 

آنها که ساکت می شوند، یا دیگر چیزی برای گفتن ندارند که همان بهتر که ساکت شوند و یا این که توانایی سازششان با این خلاء وحشتناک به پایان می رسد و خود را با تمام ایده آل هایشان تنها و بیهوده می یابند.

 

تنها راه نجات این است که انسان به آن حدی از بی نیازی و بارآوری برسد که بتواند در یک لحظه واحد هم سازنده و هم بیان کننده دنیای خود باشد و هم تماشاگر و هم قاضی این دنیا. از خود تغذیه کند، چرا که هر چه در بیرون است بوی گندیدگی و فساد می دهد. و در خود اوج می گیرد، چرا که اگر آسمانی هست، آسمانی است که هنوز به مرحله تقسیمات سماواتی نرسیده است!

 

به نظر شما می توان در فرم های کلاسیک مثل غزل و مثنوی سخن گفت و توفیقی به طور کلی یافت؟

ـ اگر حرف با قالب هماهنگی داشته باشد و در آن بگنجد، طبیعی است که می شود حرف زد. شعر قالب و فرم نیست، بلکه محتواست. اما آن عاملی که شاعر امروزی را وادار به دستکاری در وزنها می کند و موجب توسعه و تغییر آنها می شود، روحیه و واقعیت ها و مسائل زندگی امروز است که به هیچ وجه مناسبتی با این قالب ها ندارد. یک حرف کهنه و پیر و مرده را بهه کمک مدرن ترین قالب ها هم نمی شود به عنوان یک شعر صمیمی وو زنده و هوشیار جا زد. خیلی ها این کار را کردند و می کنند و باورشان هم شده است که «شاعر زمان» هستند، چرا که فقط جرأت کرده اند مصرع ها را کوتاه و بلند کنند. همین! در حالی که روحیه شعرشان ادامه همان روحیه کهنه و پوسیده ای است که قرن های متمادی «مجنون» را با گروه کلاغان و آهوانش در بیابان های ادب فارسی به کار خواستنن و از جا نجنبیدن وا داشت. و با چنین روحیه ای مدعی آشنا بودن و بازگو کردن دنیای «لیلی» هایی هستند کهاگر تاکسی سوار نمی شوند، ماشین کورسی سوار می شوند و با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت می رانند و هر وقت هم که به فکر مطالعه می افتند به عوض اینکه شعرهای آقایان را بخوانند، مجله «زن روز» می خوانند!

 

اعتقاد شما در مورد شعر سپید و شاعرانی که به این شیوه شعر می گویند چیست؟

ـ من در این مورد اعتقاد بخصوصی ندارم، سلیقه بخصوصی دارم. من این نوع شعرها را نمی پسندم. یک کار هنری تمام و کامل، کاری است که نتیجه جفت شدن و آمیختگی صد درصد محتوا و قالب باشد. به طوری که بعد از تمام شدن دیگر نتوان در آن دست برد. شعر بی وزن این ضعف را دارد که همیشه برای هر تغییر و تبدیلی آمادگی نشان می دهد. پس می شود گفت که تا حدی کامل نیست. شعر بی وزن برای ورود به دنیای شعر پذیرفته شده، یک چیز کم دارد و آن وزن است. اما ناگفته نماند که من بسیاری از شعرهای ظاهرا ناموزون را، شعرتر از بسیاری از موزون های ظاهرا شعر یافته ام. مثلا بسیاری از ناموزون های شاملو (باغ آینه، هوای تازه) که گرچه تابع هیچ یک از وزنهای متداول در شعر نیستند اما در نظمی روشن و مشخص قالب گیری شده اند که لازمه هر کار هنری است. و آن وقت مقایسه نید این ناموزون ها را با بسیاری از موزون های معاصر!

ادامه مطلب
نظرات :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر