تبلیغات
فروغ فرخزاد - مشاهیر :: مهدی اخوان ثالث
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
مشاهیر :: مهدی اخوان ثالث

استاد مهدی اخوان ثالث « این ابر رند هوشیاری که از تراز سلاله ی رندان و راستانی چون حافظ و خیام بود ، این استاد مسلم زبان و زمان » در اسفندماه 1307 در توس خراسان دیده به جهان گشود ، تا ادبیات و فرهنگ سترگ ما شاهد تولد ابرمردی باشد که شاعری امروز ما و در کل شاعری امروز و دیروز ما مدیون و وامدار این قله شعر و ادب است و او در اوج فروتنی خود را اینگونه معرفی می کند :

« پدرم اسمش علی بود و اصلاً اهل فهرج یزد بود ، اما کوچ کرده و پرورده خراسان بود. او زنی داشت به نام مریم اهل خراسان و در سال 1307 « هیچ آقایی » را که من باشم در توس خراسان به دامان روزگار افکند و این هیچ آقا همین طور بزرگ می شد تا روزی و روزگاری دیده دارد برای خودش دلی دلی آواز می خواند. و اما چه آوازی ، مسلمان نشوند ، کافر نبیند ...

       ... حاصل عمر چهل اند ساله ام فقط و فقط همین است و همین ، همین چارتا کلام سرود و سرّی است که با شما مردم و با خودم و زمانه ی خودم و شما دارم ، جز همین و همین سرّ و سرودی که با شما و برای شما داشته ام ... دیگر جز این چیزی، مطلقاً هیچ ندارم ، نه سر وسامان زندگی، نه امن خاطر ، نه - عرض شود به حضور شما- هیچ منصب و رتبه و مراتب و سوابق نسوخته ی اداری و مهندسی و کمک مهندسی و دبیری و آموزگاری ( با وجود هفده هجده سال کار مرتب و منظم آموزشی در دبستان و دبیرستا ن ها و بعد هم کتابخانه ی ملی وبعد هم در رادیو و اخیراً هم چند سالی در تله ویزیون ملی که جمعاً تا بحال  اگر همه سالیان را با انقطاعها و بریدگی هایش به روی هم حساب کنیم ، قریب سی سال کار گوناگون فرهنگی تواند بود ) و دیگر عرض شود به حضور شما ، نه هیچ اطمینان به فردا – آن هم در آستانه ی پیری – و نه هیچ باز نشستگی و نه حتی یک آلونک خشتی که هر چار صباح یک بار ناچار نشوم با اهل بیت محترم یک مشت خرت و پرت و چارتا کتاب و دفتر دستک و کلی یادداشت و فیش و پیش نویس و پاک نویس و بار و بندیل و اسباب  اثاثه ی بر و بچه ها  و خودم را به کول بگیرم و از این خانه به آن خانه ، ازاین محله به آن محله بروم و سر پناهی اجاره کنم ، به قول آقای « م.امید» متخلص به « لکه ابر آفاق نومیدی » :

ای وطن آباد باشی ، سربلند، آزاد باشی

گرچه بهر من نداری ، کلبه ای کاشانه ای هم

جغدها هر شب نشانم می دهند «امید » و می گویند :

گنج معنی بین ندارد گوشه ی ویرانه ای هم

... »

... استاد بزرگ ما خود را اینگونه معرفی کرد و در این  گله گزاری هزار حرف نگفته، نهفته می ماند ...

 

اما سال شمار کوتاهی درباره زندگی این بزرگ :

      ... در سال 1327 دیپلم آهنگری خود را از هنرستان فنی مشهد دریافت نمود و در همانجا مشغول کار شد . سپس به تهران آمد تا به خدمت  سربازی برود ، اما معاف شد و در یکی از دبیرستان های شهر ورامین مشغول به کار شد . در سال 1329 با دختر عموی خود یعنی « ایران اخوان ثالث » ازدواج کرد .

اخوان بارها به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه ی کاشان تبعید شد . در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد و هنگام آزادی ( سال 1336) در رادیو مشغول کار شد و پس از مدتی  به تلویزین خوزستان منتقل شد .

در سال 1353 به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی به کار پرداخت .  در سال 1356 در دانشگاه های تهران ، ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد، و دو سال بعد در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی ( فرانکلین سابق ) به کار پرداخت و سر انجام در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت همیشگی از تمام مشاغل دولتی، بازنشسته شد . 

      در سال 1369 به دعوت « خانه ی فرهنگ » آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل ( 16 تا 18 فروردین ) برای نخستین و آخرین بار به خارج رفت و ضمن این سفر ، از کشورهای انگلیس ، دانمارک ، سوئد ، نروژ و فرانسه نیز دیدن کرد .

 

شاعر زمستان در ساعت 10:30 شب یکشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر تهران دیده از این جهان « سراپا نکبت منفور » فروبست و به دیدار حق رفت ... و مادر شعر را برای همیشه داغدار کرد ... دکتر کاخی در مقدمه ی « صدای حیرت بیدار» می گوید :

« حالت مردن نداشت . هنوز ، شب که می شد ، او پراز ستاره می شد .  زندگی را دوست داشت و مرگ را دشمن .البته ضعیف شده بود. دلش هم به قول خودش ترک خورده بود ولی زنده بود و رنگ مردن نداشت . مرگ او به قول عزیزی، به خود کشی بیشتر شباهت داشت .

وب سایت : akhavan.blogfa.com


بخشی از آخر شاهنامه (فاتحان گوژپشت)


ما

فاتحان قلعه های فخر تاریخیم

شاهدان شهرهای شوکت هر قرن

ما

یادگار عصمت غمگین اعصاریم

ما راویان قصه های شاد وشیرینیم

قصه های آسمان پاک

نور جاری آب

سرد تاری ،خاک

قصه های خوشترین پیغام

از زلال جویبار روشن ایام

قصه های بیشه ی انبوه ،پشتش کوه،پایش نهر

قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر

ما

کاروان ساغر و چنگیم

لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،زندگیمان شعر وافسانه

ساقیان مستِ مستانه

هان کجاست ،

پایتخت قرن؟

ما برای فتح می آییم ؟

تا که هیچستانش بگشائیم …»»

این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش

نغمه پرداز حریم خلوت پندار

جاودان پوشیده از اسرار

چه حکایت ها که دارد روز وشب با خویش !

ای پریشان گوی مسکین ! پرده دیگر کن!

پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد .

مُرد ،مُرد او مُرد

داستان پور فرخزاد را سر کن

آنکه گوئی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید .

نالد وموید

موید وگوید :

«« آه ،دیگر ما

فاتحان گوژپشت وپیر را مانیم .

بر به کشتی های موج بادبان از کف

دل به یاد برّه های فرّهی ،در دشت ایام تهی ،بسته

تیغهامان زنگخورد وکهنه وخسته

کوسهامان جاودان خاموش

تیرهامان بال بشکسته

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

با صدائی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه

راویان قصه های رفته از یادیم

کس به چیزی ،یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را

گوئی از شاهی ست بیگانه .

یا ز میری دودمانش منقرض گشته

گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادوئی

همچو خواب همگنان غار

چشم می مالیم ومی گوئیم : آنک طرف قصر ِزرنگار صبح ِشیرینکار

لیک بی مرگ است دقیانوس

وای ،وای ،افسوس »»


ادامه مطلب
نظرات :
nazi در تاریخ پنجشنبه 6 تیر 1392 02:23 ب.ظ گفته :

دروغ چرا؟بعد از " تو" هیچ چیز قصد گذشتن ندارد،

زمان جای خود دارد!

رد پای رفتنت زیر چشمهایم خودنمایی میکند!

مردنم می آید در پس اینهمه زندگی کردن بی تو.

حس میکنم دنیا خالیست مگر تو چند نفر بودی؟
فروغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر