تبلیغات
فروغ فرخزاد - خواهر من " فروغ فرخزاد "
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
خواهر من " فروغ فرخزاد "

پوران فرخزاد

با مغزی خسته و چشمانی مرطوب این سطور را می نویسم : نوشته ی درهم برهمی است که به یک سیر وسیاحت در گذشته بیشتر شباهت دارد

گاه چراغی در مغز خسته ام روشن می شود و خاطره ی تاریکی را برای چند لحظه روشن می کند و بعد باز من در سیاهی ها غرق می شوم . خاطره های من مغشوش و از هم گسیخته است , ولی هر چه هست روح است و واقعیت. چون فروغی که امروز  دیگر وجود ندارد ,دیر زمانی با من در زیر یک سقف زندگی می کرد و مرا خواهر صدا میزد...

* * *

تابستانها را به خاطر رفتن به پشت بام دوست داشتیم. شبها روی پشت بام کاه گلی با هم می خوابیدیم.هر دو سرمان را روی یک متکا می گذاشتیم و با چشمهای باز , چشمهاییکه هنوز نه از نم اشک مرطوب میشد و نه از سوز غم انباشته، به آسمان نگاه می کردیم , هر دو کودک و ساده دل بودیم و هر دو پرشور و احساساتی. به بهانه ی خواب به پشت بام می رفتیم , ولی به جای خواب دائم با هم پچ پچ میکردیم:

- فروغ دلت میخواد دستت آنقدر دراز بشه که به آسمون برسه؟

- آره , چون اون وقت به آرزوم میرسم و میتونم ستاره ها رو مشت مشت بچینم.

- میخوای ستاره ها رو چیکار کنی؟

- هیچی شاید از اونا یک گلو بند درست کنم و به گردنم بیاندازم. شایدم اونارو خورد کنم تا بفهمم  میان اونا چی چی وجود داره.


مادرم می رفت و می آمد و لند لند کنان می گفت :

بچه ها چرا آنقدر حرف می زنین , چرا نمیخوابین؟

و برادرم  با آفتابه پشت بام را خیس میکرد و بوی کاهگل  را در می آورد.

برادر دیگرم هم در پشه بند مادرم ونگ ونگ می زد و ما همان طور که به آسمان نگاه می کردیم با هم حرف می زدیم :

- پوران دلم میخواد بدونم بالای ستاره ها چیه ؟

- من میدونم , معلممون می گفت که اون بالا جز هوا هیچی نیست.

- معلمتون بیخودی گفته , من حتم دارم که اون بالا یه چیزیه , یه چیزی که نمیدونم چیه ؟!

من یه کمی فکر میکردم و می گفتم :

- مادربزرگ میگه که خونه ی خدا بالای ستاره هاس.

و فروغ همان طور که با چشمهای بزرگش ستاره ها را می کاوید می گفت :

- دلم میخواد به اونجا برم و خدارو ببینم.

باز مادرم داد می زد :

- بچه ها چرا نمی خوابین؟

ما سرهامون رو زیرلحاف می کردیم و فروغ دومرتبه زیرلب می گفت :

- خوب , شاید بالاخره یه روز به اونجا برم و خدارو ببینم!

و امروز فروغ به آنجا رفته است, به بالای ستاره ها ... بالای ابرها ... به خانه ی خدا...

* * *

از سالها پیش درختان اقاقیا دو طرف جوی آبی که از حیاط منزلمان می گذشت ایستاده بودند.زمستانها خشک و بی بار می شدند و هر بهار ازخوشه های سپیدشان بوی بهشت برمی خاست. من وفروغ بعد از ظهر ها پایمان را در جوی آب دراز می کردیم ... و خوشه های سپید اقاقیا را پرپر میکردیم و روی آب  می ریختیم ... گنجشک ها روی شاخه ها جیک جیک می کردند. خواهر کوچکم در تختخوابش چرت میزد . دوره گردها در کوچه داد می زدند. مادرم در آشپزخانه آواز می خواند ,ولی ما همچنان به بازی خود ادامه میدادیم.

فروغ با چشمهای بسیار درشت و متفکرش به گلهای پرپر نگاه میکرد و بدون فکر و اندیشه گلهای پرپر را به آب میدادم.

گاه مادرم سرش را از پنجره ی آشپز خانه بیرون می آورد و داد می زد:

بچه ها چیکار می کنین ,مگه صد دفعه نگفتم گلارو نکنین.

دستهای ما فورا از کار می افتاد . من سرم رو از مادرم می دزدیدم و  فروغ می گفت:

 - مامان ,ما داریم با گلا بازی می کنیم.

مادر باز می گفت :

- خیلی خوب, پس سروصدا نکنین , به خاکا هم دست نزنین.

آنوقت گلهای پرپرشده را روی گلدان بزرگی که برادرم گنجشک مرده ای را در ان چال کرده بود می ریختیم و هر دو با هم به عادت بزرگترها روی گور آن گنجشک مرده گریه می کردیم.

بعد از مدتی فروغ با پنجه هایش گلهای سپید را لمس می کرد و با آهنگ شیرینی می گفت:

- انگارگل سپید فقط مال روی قبره.

و بعد باز هر دو با هم ضجه می زدیم ... غافل از اینکه در آینده ای دور یک روز یکی از ما روی گلهای سپیدی که گور دیگری را پوشانده است خواهد گریست. و باز هم خواهد گریست.

* * *

ماه اسفند همیشه برای ما مملوء از شادی و سرور بود.مادر هر روز با دستهای خالی به خیبان می رفت و با زنبیل های پر باز میگشت.پارچه، تور، گل، خانه غرق میشد در انواع تازگی ها و زیبایی ها ... خدمتکاران به اینطرف و آنطرف می دویدند.زن خیاطی که همیشه برای دوخت لباس ها به خانه می آمد دایما دسته ی چرخ خیازی را می چرخاند.مادر آرد ها را با چابکی خمیر می کرد و با دست های پرکار و قشنگش آرد های شکر زده را به صورت های مختلف در می آورد تا شیرنی های عید را تهیه کند.من و فروغ کنار چرخ خیازی می نشستیم و خاهر کوچکم که مجبور بود در تخته خوابش بماند، دایما با چشم های سیاهش ما را می پایید.زن خیاز پارچه های دوخته را در اطرافش ولو می کرد و من و فروغ با تکه های کوچک و رنگارنگ برای عروسک هامان لباس می دوختیم و زیر لب از عید حرف میزدیم. از دید و بازدید ها، از عیدی ها، از قاب های شیرینی و از لباس های نو و روبان های رنگارنگ دایما حرف می زیدم.

... از چند روز مانده به عید، هنگامی که لباس هامان حاظر می شد شور و التهابمان زیادتر می گردید.لباس های حاظرمان را بالای تخت خواب آویزان می کردیم و ساعت ها با اعجاب و شادی به آن ها خیره میشدیم. وری کفش هامان دست می کشدیدم و بسته ی روبان های گیسوانمان را باز و یسته می کریدم. فروغ که همیشه در عطش تازه جویی می سوخت،دایما نق میزد :

- بیا یواشکی لباسامونو بپوشیم و به مدرسه بریم.

و من که از غضب مامان می سوختم سعی میکردم اونو منصرف کنم.

- نه فروغ، من از مامان می ترسم ، خیلی هم می ترسم.

آنوقت فروغ با مشت به پهلویم میزد و میگفت :

- از چی می ترسی، حالا فکر کن از مامان یک کتک هم خوردیم، بازم می ارزه !

ولی همیشه مادر که از وسوسه ها و ناآرامی های درونی دخترانش آگاه بود به موقع می رسد و با یک تشر لباس ها را در گنجه آویزان می کرد و ما را به مدرسه می فرستاد.در آن سال های نارنجی رنگ، در آن سال ها که گویی خورشید جاودانه بر زندگی ما می تابید، عید، مظهر زیبایی، جنبش و زندگی بود. من و فروغ شب ها در بستر هامان دعا می کردیم که عید زود تر از راه برسد، ولی حالا که یکی از ما در گور خفته است، احساس می کنم که چیزی زشت تر و نفرت انگیز تر و مسخره تر از عید وجود ندارد !

* * *

با هم بزرگ میشدیم و با هم به مرحله ی بلوغ می رسیدیم، یکی دو سال تفاوت سنی آنقدر مهم نیست که بتواند بین ما دیواری بوجود بیاورد فروغ هر قدر بزرگتر میشد، چشم های بزرگ او که همیشه مملو از تحیر بود کم کم تغییر شکل می داد و از غمی گنگ و مجهول پر می شد. همیشه جور عجیبی نگاه میکردف جوری که انگار در ماورا< این زندگی، زندگی دیگری را می بیند ... زندگی دور و گنگی که در غبار غوطه می خورد، پنهان و آشکار می شد.

... حالا دیگر وقتی کنار جوی آبی که از حیاط خانه مان می گذشت می نشستیم، دیگر به گور گنجشک های مرده و گل های سپید رو گور نمی اندیشیدیم، در برابر ما دنیای تازه ای گسترده شده بود  و ما با بهت و حیرت از مجهولی که در وجودمان جان می گرفت و به نحو دل پذیری آزارمان می داد صحبت میکردیم، هر دو ساده و معصوم بودیم و زندگی و عشق را فقط از روی کتاب ها میشناختیم، به همین علت صحبت هامان لطیف و شییرن بود. آنچنان لطیف و شیریرن بود که انگار دو پروانه بال هایشان را به هم می ساییدند، یا اینکه نسیمی به آرامی از روی گلی می گذشت.فروغ که گویی همیشه از عطر اقاقیا مست بود باز پاهایش را در جوی آب دراز می کرد، گل های سپید را پرپر می کرد و می گفت :

- خواهر میتونی به من بگی که عشق چیه ؟

و من که مست تر از او بودم میگفتم :

- عشق ؟ عشق باید چیزی باشه مثل بهار، یا مث توفان.

آنوقت فروغ چشم های براقش را که همیشه به نقطه ی دوری خیره بود، روی هم میگذاشت و زمزمه کنان میگفت :

- میدونی ، من فکر می کنم قلبم به اندازه تمام دنیاست و به همه ی دنیا و همه ی مظاهر عشق می ورزم.

و امروز این قلب این قلب بزرگ و مهربان، این قلبی که مملو از عشق به تمام مظاهر بود، زیر خاک درحال پوسیدن است .

 

* * *

او را از نخستین سالهای کودکی در منزلمان دیده بودیم. زنی بود  زشت رو : با پوستی سرخ وخشن وموهایی که مثل موی اسب سیاه و کلفت بود, تندخو وخشن بود و با نیروی ده اسب کار میکرد.

در خانه ی بزرگ ما, او از همه محروم تر و بینصیب تر و بدبخت تر بود, بچه ها دائما سر به سرش می گذاشتند و بزرگترها با چشم تحقیر و نفرت نگاهش می کردند .

همیشه یکی از کت های کهنه ی افسری پدرم را میپوشید و با دماغ بزرگ عقابی و چشمهای ریز , و چانه ی ریش دار خود , آن چنان مضحک بود که دوستان برادرم همیشه جلوی درخانه جمع می شدند تا سر بسر او بگذارند و تفریح کنند.

او خیلی صبور و خود داربود , فقط وقتی که آزار بچه ها به نهایت می  رسید , مثلحیوانی وحشی به دنبال آنها میدوید و فریاد کنان دشنام میداد.

این زن عاشق سیگار بود , با چنان عشقی به سیگار  پک میزد که گویی عاشقی لب بر لب معشوق خود گذاشته است.اگر یک روز برای خرید سیگار پول نداشت مثل ماهی برخاک افتاده  دست وپا می زد و حتی گریه می کرد.

من وفروغ فقط روزی یک قران پول تو جیبی داشتیم. ولی فروغ هر بار که چشمان آن زن را گریان می دید پول تو جیبیش را مخفیانه در جیب آن زن می گذاشت و به من می گفت:

میدونی , دلم براش خیلی میسوزه , اگه سیگار نکشه می میره.

و بعد ما بزرگتر و بزرگتر شدیم و او پیرتر و پیرتر,گونه های ما رنگ می گرفت و پشت او خمیده میشدو کم کم هم آنچنان خمیده میشد که بچه ها او را گوژ پشت صدا می کردند. گوژ پشت سالهای زیادی در خانه ی ما زحمت کشید .آنقدر زحمت کشید که مریض شد و بستری شد و عاقبتاو را به مریضخانه بردند .

در آن زمان من وفروغ دیگر از هم جداشده و هر کدام دریک کانون خانوادگی نفس می کشیدیم. گوژپشت روزهای زیادی درمریضخانه جان کند, من طاقت دیدنش را نداشتم , اما فروغ که قلبی به بزرگی آسمان داشت  هر روز به مریضخانه می رفت. ساعتها در کنار تختخواب می نشست و به خاطر تنهایی او اشک می ریخت...

روزی که گوژپشت در مریضخانه جان داد یکی از روزهای بارانی زمستان بود,آن روز فروغ تنها مشایع جنازه ی زن بد بختی بود که در دنیا هیچکس را نداشت .

فروغ با او به غسالخانه رفت , او را به خاک سپرد , و برمزار محقرش اشکها ریخت و بعد از همان جا به خانه ی من آمد . وقتی به او گفتم :

- فروغ نترسیدی که با او به قبرستان رفتی . نترسیدی که او رابوسیدی,نترسیدی که ...

خندید , به تلخی خندید و گفت :

- بترسم! چرا ؟ من بین زندگی و مرگ تفاوتی نمی بینم و مرگ هم مثل زندگی یک چیز کاملا طبیعی است.

... و چند روز پیش که بر مزار فروغ اشک می ریختم صدایش را می شنیدم که می گفت :

- مرگ که ترسی ندارد ... باور کن که مرگ هم مثل زندگی یک چیز کاملا طبیعی است .

" پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست "

... " قمرالملوک وزیری" تازه مرده بود . من وفروغ پشت میز آشپزخانه نشسته بودیم , مادر داشت غذا می کشید . فروغ مجله ای را که جلوی رویش بود ورق می زد , مدتی به عکس قمر نگاه کرد , بعد در حالیکه تبسم تمسخرآمیزی برلب داشت گفت :

- میبینی که پیری چقدر وحشتناکه ... میبینی قمر را به چه روزی در اورده .

حق با او بود . چون قمر با چشم های فرو رفته و صورت پرچین واقعا دیگر قمر نبود بلکه موجود ترحم انگیزی بود .

فروغ دو مرتبه گفت:

_ میدونی , به عقیده ی من یک هنرمند باید دراوج بمیرد دراوج جوانی و در اوج هنر.

مادرم سرش را بلند کرد .مدتی خیره خیره فروغ را نگاه کرد ومن گفتم :

حق با توست ,چون به این ترتیب لااقل خاطره ی خوشی در ذهن مردم باقی میگذارد .

بعد مدتی راجع به مرگ حرف زدیم , من وفروغ حرف می زدیم و مادرم هرچند دقیقه یک بار با عتاب مادرانه ای  صحبتمان را قطع میکرد و انگار میخواست با هزار دست , فکر مرگ را از ما دور کند.

و هنگامی که فروغ با لحن تمسخر آلودی گفت :

خب مامان چرا می ترسی .بالاخره هر کدام از ما باید یه روز بمیریم .

چشمهای مادر پر از اشک شد و به هق هق افتاد.

آن روز مدتها من وفروغ به مادر و قلب ساده اش خندیدیم و بعد باز همان حرفها شروع شد و بعد از مدتی فروغ یک دفعه قاشقی را که در دست داشت زمین گذاشت و گفت :

- بهترین مرگ , مرگ آنی است , من همیشه ازخدا میخواهم که مرا با مرگی آنی و بدون درد از دنیا ببرد .

باز مادر به او حمله کرد و باز ما مدتی خندیدیم.

... ولی فروغ سر انجام به آرزویش رسید و با مرگی آنی چون تیر شهاب از دنیا رفت ...

 * * *

تصادف وحشتناکی بود .وقتی خبر مرگ فروغ را شنیدم حس کردم ستاره ها از آسمان به زمین ریختند و تاریکی عجیبی تمام دنیا را فرا گرفت . فریاد می زدم و می گریستم و به دنبال جسد فروغ می دویدم ,قبرستانمملو از سوگ و غم بود , چشم ها ازاشک و گلوها از ضجه انباشته بود. اما فروغ آرام خفته بود , چشمهایدرشت غمگینش سرشار ازآرامش عمیق به رویم افتاده بود و در آن دستهای پرشور  و هنرمند دیگر کوچکترین احساسی وجود نداشت .

فروغ رفته بود . از پنجره ایگذشته و به نامعلومی رسیده بود .و ما ...

برمرگ او می گریستیم .افسوس,

افسوس که هنوز هم نمی توانم این واقعیت دردناک را باور کنم .

 اسفند 1345

ادامه مطلب
نظرات :
در تاریخ سه شنبه 14 آبان 1392 10:28 ب.ظ گفته :

خوبه
فروغ
امید :
alireza در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 11:12 ب.ظ گفته :

این کامنت بالا واسه منه.
فروغ
امید : مرسی علیرضا جان
در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 11:04 ب.ظ گفته :

من وفروغ فقط روزی یک قران پول تو جیبی داشتیم. ولی فروغ هر بار که چشمان آن زن را گریان می دید پول تو جیبیش را مخفیانه در جیب آن زن می گذاشت و به من می گفت:

میدونی , دلم براش خیلی میسوزه , اگه سیگار نکشه می میره.
فروغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر