تبلیغات
فروغ فرخزاد - آنچه بر فروغ گذشت (1)
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
آنچه بر فروغ گذشت (1)

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید (1)

 

هر چند فروغ گفته است : «حرف زدن در این مورد]شرح حال زندگی شخصی[ به نظر من یک کار خسته کننده و بی فایده است.این یک واقعیت است که هر آدمی که به دنیا می آید بالاخره یک تاریخ تولدی دارد، اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه ای درس خوانده یک مشت اتفاقات قرار دادی و خیلی معمولی توی زندگیش افتاده که بالاخره برای همه می افتد،مثل توی حوض افتادن دورهِ بچگی یا مثلا تقلب کردن دوره ی مدرسه، عاشق شدن دوره ی جوانی، عروسی کردن و از این جور چیزها(2) اما شناخت فراز و نشیب زندگانی هر شاعر، امر لازمی است، مخصوصا شاعر امروز که در اشعارش جای پای لحظات زندگی شخصی اش کم نیست بلکه در یک چشم انداز بسیار زیاد هم است ...

فروغ فرخزاد در 15 دی ماه 1313 ( یا آن گونه که پوران فرخزاد، خواهرش می گوید در هشتم دی ماه 1313 ) در تهران چشم به دنیایی گشود که دنیای او نبود،دنیای دیگرانی بود که سرنوشت او و هم روزگاران او را رقم می زنند.دوران کودکیش در خانه ای گذشت که شغل نظامی گری پدر، رنگی از خشونت و حاکمیت مطلق به آن بخشیده بود: «چهره ی پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود.او تلخ تلخ ، سرد سرد و خشن خشن بود.یک سرباز واقعی با یک چهره ی قراردادی. یادم می آید به محض اینکه صدای مهمیز چکمه هایش بلند می شد.همه ی ما از حالی که بودیم بیرون می آمدیم و خودمان را از دیدرس و دسترس او خارج می کردیم.ولی همین پدر خشن گاهگاهی که به خود می آمد و ماسک از چهره اش فرو می افتاد با شدیدترین احساسات ما را در آغوش میگرفت و زیباترین اشکها از گوشه ی چشمش سرازیر می شد.پدر عاشق شعر بود و هست. تمام خانه را به کتابخانه تبدیل کرده بود و هنوز هم تعدادی از آن کتابها با بی نظمی در اتاق خاک گرفته اش انباشته شده است.»(3) مادر فروغ زنی ساده دل بود و از نظر زمانی در گذشته می زیست. «مادر یک زن به تمام معنی بود.زنی ساده دل،کودک وار وخوش باور. زنی که قدرت شناخت بدی ها را نداشت و همه ی دنیا و آدم هایش را در قالب خوبی می دید، زنی آویخته به تمام سنت ها و قرار داد ها.»(4) فروغ برادارنی به نامهای امیر مسعود, مهرداد, مهران و فریدون داشت و خواهرانی به نامهای پوران و گلوریا. فروغ چهارمین فرزند این خانواده بود.

کودکی فروغ در دنیای قصه ها گذشت : «پدر بزرگمان قصه های قشنگی می دانست و فروغ یک لحظه پدر بزرگ را آرام نمی گذاشت.به قصه ها که گوش می داد دچار احوال مالیخولیایی خاصی می شد.»(5) نور و عروسک، نسیم و پرنده و روشنی و آب،لحظه های کودکی او را سرشار می کردند به گونه ای که بعد ها در لابه لای لباس ها و دفتر های کودکانه اش در جستجوی زمان گمشده ی کودکی بود :

«برای من هنوز هم که دوران کودکی و جوانی (از نظر روحی) را پشت سر گذاشته ام و از بسیاری از احساساتی که دیگران معتقد بودند عامل بروزش تنها کودکی و نپختگی است تهی شده ام خیلی چیزها وجود دارد که با وجود جنبه ی خنده آور ظاهرش مرا به شدت تکان میدهد. هنوز که هنوز است وقتی اوایل پاییز هر سال مادرم لباس های زمستانی بچه ها را بیرون می آورد تا به قول خودش آفتاب دهد،دیدن لباسهای کودکیم که مادرم به حفظ آنها علاقه دارد,جستجو در جیبهای آنها و پیدا کردن نخود چی یا کشمش گندیده ای که غالبا در ته جیب ها وجود دارد، در من حالت عجیبی ایجاد میکند. ناگهان خود را همان قدر کوچک و معصوم و بی خیال میبینم و چند دانه گندم و شاهدانه که با کرک های ته جیب مخلوط شده مرا به گذشته ی خیلی دوریبر می گرداند و آن احساسات لطیف و شاد کودکانه را در من بیدار می کند. هنوز دفترچه های مشق کلاس دوم و سوم دبستانم را دارم.تمام ثروت مرا کاغذهای باطله ای تشکیل می دهد که در طول سالها جمع کرده و هر کجا که میروم با خود میبرم.از دیدن هر یک از آنها به یاد یکی از روزهای از دست رفته ی زندگیم می افتم و مثل این است که همه چیز برایم دوباره تجدید می شود.»(6)

پدر فروغ – سرهنگ محمد فرخزاد - به اقتضای شغل خود روش خاصی را در تربیت فرزندان خود اجرا میکرد ،او علاقه ی بسیار داشت تا آنها را همچون سربازان ارتش به سختی عادت دهد:

«پدرم ما را از کودکی به آنچه که سختی نام دارد عادت داده است.ما در پتوهای سربازی خوابیده و بزرگ شده ایم.در حالی که در خانه ی ما پتوهای اعلا و نرم هم یافت می شدند.من یادم هست وقتی که به دبستان میرفتم تمام تعطیلات تابستان را با برادرم در خانه می نشستم و کتابهای قدیمی و بی مصرف و روزنامه های باطله را تبدیل به پاکت میکردیم و نوکر ما پاکت ها را به مغازه ها می فروخت و هر قدر پول از این راه در می آوردیم به غیر از پول توجیبی که پدر به ما میداد اجازه داشتیم که به هر مصرفی که دلمان می خواهد برسانیم. پدرم به این ترتیب می خواست به ما بفهماند که : کار عار نیست و کسی که بتواند از بازوی خودش نان بخورد حق دارد که آقای خودش باشد و همیشه سرش را بلند نگه دارد. در حالی که ما هیچ احتیاجی به کار کردن نداشتیم و تا آنجا که به یاد دارم او همیشه وسایل زندگی و تحصییل ما را به نحو شایسته ای فراهم میکرد و من اگر در نظر اطرافیانم متکی به نفس و سرسخت هستم این را مدیون نوع تربیت پدرم میدانم.»(7)

لحظه های خوش کودکی به پایان رسید، فروغ به مدرسه رفت و درس خواندن را آغاز کرد. این روزگاران بر خلاف گذشته، در مسیری از نور و عروسک، نسیم و پرنده و روشنی و آب جریان نداشت :

ای هفت سالگی

ای لحظه ی شگفت عظیمت

بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست

بعد از تو ان عروسک خالی

که هیچ چیز نمیگفت،جز آب،آب،آب

در آب غرق شد(8)

دوران دبستان را اندک اندک پشت سر ذاشت، دورانی که لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و خاطره انگیز و حسرتبار:

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام می بارید

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم.(9)

 

در این دوران فروغ حالات متفاوتی داشت.یک چهره اش دختر «شیطانی که از در و دیوار بالا می فرت.مثل پسر ها روی نوک درختان می نشست و مثل شیطانک با کار هایش دیگران را به خنده می انداخت»(10) و چهره ی دیگرش دختر «غمزده، بهانه گیر، لجوج و حساسی که با کمترین بهانه ساعتها با صدای بلند گریه می کرد.»(11)

ادامه مطلب
نظرات :
plenty of fish dating site در تاریخ چهارشنبه 23 مرداد 1398 05:42 ب.ظ گفته :

May I simply just say what a relief to uncover someone that genuinely knows what
they're talking about on the net. You certainly realize how
to bring an issue to light and make it important. More people ought to check this
out and understand this side of your story. I can't believe
you're not more popular given that you certainly possess
the gift.
فروغ
natalielise در تاریخ پنجشنبه 3 مرداد 1398 10:21 ب.ظ گفته :

Wow, awesome blog layout! How long have you been blogging for?
you made blogging look easy. The overall look of your website is fantastic, as well as the content!

natalielise plenty of fish
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ جمعه 28 تیر 1398 07:41 ب.ظ گفته :

Keep on writing, great job!
فروغ
quest bars cheap در تاریخ یکشنبه 2 تیر 1398 10:12 ق.ظ گفته :

I do accept as true with all of the ideas you have introduced to your post.
They're very convincing and will definitely work.
Nonetheless, the posts are very quick for novices. Could you please lengthen them a bit from subsequent time?
Thank you for the post.
فروغ
minecraft download pc در تاریخ سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 03:02 ب.ظ گفته :

Hi there to every one, as I am truly eager of reading this web site's
post to be updated regularly. It carries nice material.
فروغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر