تبلیغات
فروغ فرخزاد - نامه های فروغ فرخزاد - زندگی مشترک
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
نامه های فروغ فرخزاد - زندگی مشترک

نامه ی شماره 2

چهارشنبه 5 خرداد

پرویز عزیز کنون من به نامه ای که تو آن را تحت تأثیر احساسات خاصی برایم نوشته ای جواب می دهم .
 این نامه برای من بسیار تلخ و ناگوار بود . تو در آنجا نوشته ای که بعد از سه ماه می توانی مرا به نزد خودت ببری . من کنون نمی دانم چه طور باید این سه ماه را بگذرانم . حتی فکر کردن به این موضوع چشمان مرا از اشک لبریز می سازد. چیزی که پیوسته از آن می ترسیدم و در عین حال انتظارش را می کشیدم همین بود .
 همین بود که تو سر مرا گول بزنی بگویی یکماه و بعد که من راضی به ماندن شدم و تو کاملا از دسترس من دور شدی حقیقت رابگویی. درست است . من اقرار می کنم که باعث رفتن تو شده ام و بسیار پشیمان و شرمنده هستم این کوته فکری وضعف اراده ی من بود که تو را از من دور کرد. و من بی آنکه خودم بدانم چه می کنم به رفتن تو رضادادم . ولی در آنموقع امیودار بود که بعد از یک هفته و حداکثر یک ماه با تو زندگی خواهم کرد . من از گفته های مردم می ترسیدم درست حدس زده ای پیوسته بیم داشتم که این گفته ها سعادت ما را در هم ریزد و میان من و تو اختلافی اندازد. و برای فرار از دست این گفته ها برای این که کسی نتواند به ما ایراد بگیرد و در زندگی ما وارد شود دلم میخواست به جایی روم که از این انسان های بدنهاد و دورو اثری نباشد
 پرویز برای شخص من یک آپارتمان مجلل با یک اتاق گلی و ساده فرقی نداشت و من در هر دو جا خوشبخت بودم ولی آن فکر پیوسته مرا آزار می داد و حالا می فهمم که چه قدر احمق بودم . چه قدر بدبخت و ضعیف بودم . من کنون با هر کس که بخواهد در زندگیم دخالت کند دشمنی می کنم کینه می ورزم مادر من به واسطه ی همین موضوع هر روز مرا لااقل صد بار نفرین می کند .... باشد من مستحق این نفرین ها هستم . من این چیزها را به جان می خرم زیرا تازه فهمیده ام باید در زندگی به حرف مردم خندید و به قول تو دیگران را کدو فرض کرد .
 من کنون آن قدر قدرت فکر و استقلال اراده پیدا کرده ام تا هر وقت که لازم باشد به این زندگی سراسر قید و بند و پر از رسوم و عادات پوسیده ی قدیمی پشت پا بزنم و به آغوش تو پناه آورم.
من کنون با صراحت اقرار می کنم که احمق بودم . از یک احمق کمتر بودم و تو دیگر نگو نگو تو دیگر این حرف ها را به یاد من نیاور من از گذشته ی خود شرم دارم چرا به حرف آنها گوش می دادم چرا ناراحت می شدم چرا رنج می بردم مگر یک انسان آزاد یک انسان متمدن باید از این حرف های تو خالی رنج ببرد
 من در مقابل بدگویی اشخاص ضعیف بودم ولی حالا قوی شده ام بیا برگرد با هم یک اتاق گرایه می کنیم و در آنجا با کمال سعادت زندگی خواهیم کرد . هیچ کس حق ندارد بگوید چرا مبل ندارید چرا فرش ندارید من خواهم گفت در عوض ما عشق داریم عشق ما را گرم می کند ما را خوشبخت می کند ما برای خاطر یکدیگر زندگی می کنیم نه برای رضای خاطر مردم .
من نمی خواهم تو آنجا زحمت بکشی رنج ببری کار کنی و در عوض من راحت باشم من این راحتی ا نمی خواهم برگرد . عزیز من به خدا من در مقابل تو مثل یک بره مطیع خواهم بود هر چه بگویی اطاعت می کنم وهرگز کسی نمی تواند از ما ایراد بگیرد . پرویز عزیزم اگر من باعث مسافرت و رنج و زجمت تو شده ام مرا ببخش من از ته دل پشیمانم و امیدوارم روزی بیاید تا بتوانم به تو ثابت کنم که دیگر آن طور نیستم چرا به آبادان می روی من راضی نیستم اگر بروی من هم می ایم ایندیگر حتمی است من می خواهم با تو کار کنم با تو زحمت بکشم و تو هرگز نباید مانع من باشی من چیزی نخواسته ام که بد باشد به قول یکی از شعرای خودمان ( چیزی نخواستم که در آب و گل تو نیست)
لااقل پرویز عزیز مرخصی بگیر و به اینجا بیا یکی دو روز پیش من باش دو روز روی سینه ی من استرحت کن می بینی که حرارن سینه ی من از آفتاب اهواز سوزنده تر است تو را با بوسه هایم می سوزانم تو را با اشک چشم شست وشو می دهم تو را به روی سینه ملتهبم می فشارم پرویز بیا من قدرت ندارم سه ماه تو را نبینم من از فرط رنج و اندوه دیوانه خواهم شد من مثل آدمهای مجنون فرار می کنم تا به آنجا بیایم و دیگر بر نمی گردم من بنده ی تو هستم من تو را دیوانه وار دوستدارم و از گذشته پشیمانم اگر باور نداری مرا امتحان کن .
پرویز عزیز دلم می خواست تو اینجا بودی و میدیدی که چه قدر رنجور و لاغر شده ام چه قدر رنج می برم اگر می دیدی می آمدی مرا می بردی مرا نوازش می کردی یک گوشه ی اتاقت را به من می دادی و من در آنجا مثل یک خدمتگزار صداق به تو خدمت می کردم
 دیگر نمی گذاشتم حاضری بخوری دیگر نمی گذاشتم بیهوش شوی تو را با بوسه های خود به هوش می آوردم
آه اینها فقط آرزوست یک آرزوی دوردست چیزی که مسلم است حقیقتی که مثل همه ی حقیقت ها تلخ و وحشت انگیز است این است که من بایداینجا بمانم و تو نمی ایی هرگز نمی ایی شاید من دیگر نتوانم تو را ببینم شاید بمیرم شایددیوانه شوم مگر انسان از فردای خودش خبر دارد .
من محکومم که با رنج دوری تو بسازم ولی تو می توانی مرا نجات دهی . خداحافظ تو سلامتی تو منتهای آرزوی من است
فروغ
ادامه مطلب
نظرات :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر