وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
مصاحبه ایرج گرگین با فروغ فرخزاد

رادیو ایران : 1343


- راجع به زندگی، شرح حالتان ؟

والله حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده و بی فایده ای است. خوب، این یک واقعیتی است که هر آدمی که به دنیا می آید، با لاخره یک تاریخ تولدی دارد. اهل شهر یا دهی است ، توی مدرسه ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که با لاخره برای همه می افتد، مثل توی حوض افتادن دورۀ بچگی، یا مثلاً تقلب کردن دورۀ مدرسه، عاشق شدن دورۀ جوانی، عروسی کردن ، از این جور چیزها دیگر. اما اگر منظور از این سؤ ال توضیح دادن یک مشت مسائلی است که به کار آدم مربوط می شود، که در مورد من شعر است . پس باید بگویم که هنوز موقعش نشده. چون من کار شعر را بطور جدی هنوز تازه شروع کرده ام.

 

- شعر امروز باید صاحب چه خصوصیاتی باشد؟ نکات ضعف ومثبت آن، وضع شعر امروز؟

من خیلی از شما تشکر می کنم که گفتید « شعر امروز» و نگفتید « شعر نو». چون داستان این است که شعر، نو و کهنه ندارد.آنچه شعر امروز را از شعر دیروز جدا میکند و به آن شکل تازه ای می دهد همان جدائی است که به اصطلاح میان فرم های مادی و معنوی زندگی امروز با دیروز وجود دارد.

من فکر می کنم، کار هنری یک جور بیان کردن و ساختن مجدد زندگی است و زندگی هم چیزی است که یک ماهیت متغیر دارد.جریانی است که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه است.در نتیجه این بیان، که همان هنر می شود درهر دوره روحیه خودش را دارد و اگر غیر از این باشد اصلاً درست نیست، هنر نیست یک جور تقلب است.

امروز همه چیز عوض شده، دنیای ما هیچ ارتباطی به دنیای حافظ و سعدی ندارد؛ من فکر می کنم که حتی دنیای من هیچ ارتباطی به دنیای پدر من ندارد.فاصله ها مطرح هستند فکر می کنم یک عوامل تازه ای وارد زندگی ما شده اند که محیط فکری و روحی این زندگی را می سازند. فکر تلقی یک آدم امروزی، من فکر می کنم ،نسبت به آدمی که در بیست سال پیش زندگی می کرده کا ملاً عوض شده، آن تلقی که از مفاهیم مختلف دارد. مثلا مذهب، اخلاق، عشق، شرافت، شجاعت، قهرمانی، واقعا چون محیط زندگی ما عوض شده به نظر من تمام این مفاهیم زاییدۀ شرایط محیط هستند، این مفاهیم عوض شده. من مثال ساده ای بزنم، راجع به عشق صحبت می کنیم، پرسناژ مجنون که خب همیشه سمبول پایداری و استقامت در عشق بوده از نظر من که آدمی هستم که جور دیگری زندگی می کنم، پرسناژ او کاملا برای من مسخره است ، وقتی علم روان شناسی می آید و او را برای من خرد می کند، تجزیه و تحلیل می کند و به من نشان می دهد که او عاشق نه، یک بیمار بوده، آدمی بوده که مرتب می خواسته خودش را آزار بدهد. این است که خب به کلی عوض می شود. شما فکرش را بکنید وقتی لیلی های دورۀ ما توی ماشین کورسی سوار می شوند و با سرعت 120 کیلومتر می رانند و پلیس مرتب جریمه شان می کند آن وقت یک چنین مجنون هایی به درد این لیلی ها نمی خورند. در حالی که این مجنون ها ، شما نگاه کنید هنوز که هنوز است توی ادبیات ما ( البته ما اسم اینها را ادبیات نمی گذاریم، ولی « ادبیاتی » که میان عده ای مطرح است) هنوز که هنوز است زیر همان درخت بید نشسته اند و دارند باکلاغ ها و آ هو ها درد دل می کنند.

 شعر « امروز» ما یک شعری باید باشد که خصوصیات این دوره را داشته باشد، و در عین حال سازندۀ این شعر باید آدمی باشد که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسد که به محتوای شعرش ارزشی بدهد ک بتواند در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شود، میان آنها، خودش را جای دهد. و اگر غیر از این باشد؛ کارش چیزی می شود که خب همه می گویند دیگر.

ادامه مطلب
تاثیر فکر بر قالب در شعر فروغ فرخزاد

وقتی از من می پرسید در زمینۀ زبان و وزن به چه امکانهایی رسیده ام، من فقط می توانم بگویم به صمیمیت و سادگی. - فروغ

بیژن باران  - ذهن و زبان فروغ 2 دوره مشخص دارند:

 1- سلطه مضامین عشقی/ لیریک در اوزان عروضی در بازه زمانی 31-36

 2- غلبه مضامین اجتماعی با زبان "صمیمی" و نثر "ساده" گفتاری آهنگین در بازه زمانی 42-45.

 تاثیر فکر بر قالب شعر او را می توان در فکر عشقی در قالب عروضی و فکر اجتماعی در قالب آزاد دید. اوزان عروضی سنتی با زحاف فردی یعنی تغییرات رکنی وزن او آمیخته اند؛ گفتار آهنگین او با وزن هجایی گاهی محاوره ای می باشد.


این دگردیسی دلایل بلوغی، روانی، خانوادگی، اجتماعی، فرهنگ گذاری دارد. در بازه زمانی 36-42 فروغ از عشق حاد، ازدواج، آبستنی، طلاق گذشته، ایتالیا و آلمان را دیده، کتب مترقی برادرانش در مونیخ را خوانده، تنفس سیاسی 39-42 را تجربه کرده، از نقاشی ایستا به سینما با تصاویر پویا می رسد. گذار فکر و قالب در شعر فروغ بین 2 دوره شعری فوق نیاز به واشکافی بیشتر دارد.


در جامعه ایستای پیشامدرن، فکر بهنگام بیان جامه ی متحجر سنتی با قواعد ثابت را می پذیرد. ولی در شفافیت فردیت مدرن، فکر از قواعد گذشته آزاد شده؛ مستقیم منظور فرد را گفتاری می کند. برای فروغ دلایل گذار از مرحله اول به دوم هم درونی هم بیرونی بودند که در روال تجربه های شعری در اشعار تولدی دیگر گذار شعری فروغ را تبیین می کنند.

ادامه مطلب
زنی از سیاره ناهید

پوران فرخزاد - وقتی که تعطیلات نوروزی فروردین 1320 به پایان رسید، چند ماهی بیش از لحظه «شگفت عزیمت» فروغ الزمان ‏فرخزاد از هفت سالگی و نشستن پشت میزهای فرسوده دبستان مختلط سروش نمی گذشت.‏

در آن زمان هیچ یک از آموزگاران این مدرسه نمی دانستند دخترک هوشیار و شیطانی که بیشتر بافه های گیسوانش را ‏با روبان سرخ زینت می داد و برق کفش های ورنی اش چشم بچه ها را خیره می کرد روزی در پهنه ی شعر معاصر ‏ایران چنان خواهد بالید که دکتر رضا براهنی درباره اش خواهد نوشت: «فروغ فرخزاد را باید بی شک بنیانگذار شعر ‏مونث فارسی دانست.»‏

بی تردید از آغاز تا پایان سال 1313 خورشیدی زنان متعدد دیگری هم به دنیا آمده اند که بنا بر شهادت تاریخ ادبیات ‏پیش از آن هم آمده بودند.شاعران جنس زن که پیش از، یا مقارن فروغ لب به سخن گشودند و سخنان شان هم بیش و کم ‏بر دل ها می نشست. اما فروغ با پدید آیی ناگهانی خود که با ضربه ی گستاخانه ی شعر ساده ی گناه آغاز شد آتشی ‏چنان بلند را بر پا کرد که دیگر شاعران مونث را با تمامی امتیازاتی که داشتند سایه نشین شهرت نامنتظره ی خود کرد.‏
اگر دیگر سخن سرایان زن با همه ی زنانگی بنابر یک عادت تحمیلی تاریخی از زبان مردان سخن می گفتند و جسارت ‏آن را نمی داشتند تا در سروده های شان به زن بودن خود اشاره ای کنند اما فروغ که از سیاره ی شورمند ناهید(زهره، ‏ونوس) آمده و با زن(مادر ازلی) پیوندی شفاف و آشکار داشت نه در لابیرنت زندگی که در آثارش هم پیوسته زن باقی ‏ماند و چنان ساده و صمیمانه و زنانه سخن گفت که شاعر پر آوازه ی معاصر، احمد شاملو، در گفت و گویی با یک ‏گزارش گر در این باره گفت: «فروغ آن قدر زن است که من هرگز نتوانسته ام شعرش را با صدای بلند بخوانم و هر ‏وقت این کار را می کنم به نظرم می آید لباس زنانه تن ام کرده ام، در ذهن ام هم که می خوانم شعرش را با صدای زن ‏می شنوم.»‏

البته نه یک زن منفرد تنها! بدون مسئولیت های اجتماعی و بدون رد پای جنسیتی که برآمده از سنت های کهنه و جامد ‏بود. چون صدای جوان او که پژواک فریادهای اعتراضی زنی از هوشیاران آزادی خواه و برابری طلب خاور زمین ‏است. نه تنها از دنیایی که چند سالی بیش در آن نزیست، که از ابتدای حادثه می آمد، از سال های دور و دیر، از گلوی ‏حوای باغ عدن که با چیدن سیب وسوسه از درخت حیات واژه ی شور آفرین عشق را فریاد کرد و بی اعتنا به لعنتی که ‏انتظارش را می کشید. عصیان ابدی زن را آغاز کرد اگر چه بشتاب فریاد او به قهر آدم (مرد) در گلوی اش گره خورد ‏و بر ادراک تندی که کاشف درخت معرفت شد بشتاب سایه ای محیلانه فرو افتاد تا از همان لحظه ی نخست جایگاه اش ‏از جنتی که باید همراه هم(هم پا) تراز او می شد جدا گردیده و به صورت آفرینه ای درجه ی دو و به گونه ی نیمه ای نا ‏تمام در آید. او آفرینه ای بدون حقوق اجتماعی و ابراز وجود با آن که پیش از فروغ انگشت شمار زنانی از جرگه ی ‏سخن سراان کوشیده بودند «آن صدای زندانی» را آزاد کنند. اما تنها فروغ بود که سرانجام کلید آن قفل سنگین را در قفل ‏دان چرخاند و موفق به گشودن در این بنهفته این کاخ راز آگین شد و آن را به گستاخی از هم گشود. پرده ها را به کناری ‏زد و هر آن چه را که زنان دیگر به سالیان دراز می خواستند بگویند و هیچ گاه نگفتند به یک بار، نه با بچه ای در ‏زیرزمین تاریک یا زمزمه ای در گنجی در بسته که با بانگی بلند که البته بازتاب پای پرخروشی را هم در پی داشت ‏گفت و گفت، جسورانه خود را به آب زد، نه به آبی آرام که دریایی پر جذر و مد و طغیانی که او را با خود برد و تا ‏انتقادهای اجتماعی و آزادی خواهی سرش را به صخره ی مرگ نکوباند و جان اش را که با جنون شعر در آمیزه بود ‏ستاند آرام نگرفت!‏

فروغ از ابتدای ورود به تالار شعر یک «من» آشکار بود بی نقاب و به دور از همه ی پوشش های رایج و روبنده ای ‏که دین، آیین و سنت بر چهره ی زن شرقی زده بود! و زده است. او به زعم بسیاری از شاعران، بیشتر زن و کمتر مرد ‏که در سروده های شان حضور ندارند و بین آن چه می گویند و آن چه می نمایند تفاوت از ماه تا مریخ است، اشعار خود ‏از آغاز تا انجام حضوری روشن دارد. در آثارش زندگی می کند، نفس می کشد، راه می رود، فریاد می زند، حق ‏خودش را می خواهد، گریه می کند، می خندد، عشق می ورزد و با تمامی قلبش دوست می دارد و از پشت هر واژه ای ‏از واژگان شعرهای اش صدای صمیمی او را می شنوید که از خود و از آن چه به ناروا بر آن «خود» رفته است می ‏گوید. اگرچه خود او و نه یک فرد بل موجودی جمع است و آن چه سودازده و صمیمی بر همه و بی پروا می گوید همان ‏هایی است که خیلی ها می خواهند بگویند، اما هرگز نگفته اند، جراتش را نداشته اند که بگویند!‏

او که ریشه در ده و تبار از طبیعت ناب دارد؛ از سوی پدر از دهکده ی «بازرگان» تفرش نی آید و از سوی مادر ‏بزرگ مادری از دهاتی در حومه کاشان، همیشه به اصلی که بسیاری از دهاتی های شهر نشین به آسانی آن را به ‏فراموشی می سپارند وفادار ماند و با آن که در شهر به دنیا آمد و قد کشید و در خانوده ای شهری با آداب و رسوم و تیره ‏ی تهرانی پای طبقه ی دو بزرگ شد، اما هیچ گاه صفا و سادگی ریشه ی روستایی خود را واننهاد و در ژرفای روح و ‏فکر خود همواره دهاتی باقی ماند و پاکی خالصانه ای را که در خونش موج می زد به پلیدی و پلشتی شهر نفروخت. ‏

ادامه مطلب
گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله

گپی با فروغ در غروب یکی از روزهای فروردین

فراموشت نشود بانو!

آیینه ها

فرجامی جز شکستن و

واریختن چهره ی مهتابی تو ندارند.

و باران،

سرانجامی  جز سینه ی گشاده ی خاک.

انجام ادمی

سکوت تمام ترانه های جهان است!

 

سلام بانو!

خورشید در حال پَرپَر زدن و غروب کردن است. و من که، آمده ام اینجا: «باغ – گورستان ظهیرالدوله»، و نشسته ام پای پرچینِ سبز پوشیده ی خانه ات.

چه خانه ی کوچکی داری بانو!

و دری که گشوده می شود به فضای اندرونیِ آشیانه ات. و چه کتیبه ی ساده سپیدی دارد سردرِ خانه ات و هدیه ات که نقش بسته ی در کلبه ی تنهایی توست، می خواهَدَم که : «برایت چراغ بیاورم و یک دریچه، تا به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگری.

بر من ببخش بانو!

ببخش که تنها آمده ام، با خالیِ دستهایم و شرمِ نشسته در نی نیِ چشم هایم.

ببخش بانو،که همه جا شب است و وهم و تاریکی، هیچ کوچه ی خوشبختی هم سراغ نکردم تا دریچه ای برایت بیاورم یا نقبی از نور به فضای در تاریکی نشسته ی خانه ات بزنم.ببخش بانو، که روزهای سروش آور و شادی آفرینِ آفتابی و شب های نقره ی مهتابی، رفتند آن سوی آبی،آن سوی سبز،حالا سوسوی حقیر شب تاب ها هم، وهم شب هامان را نمی شکند.گذشتند آن سال ها که واژه ها در پشت دیوار معانی خود، هیچ نهفته ای نداشتند.سال هایی که "سلام " فقط "سلام " بود و "عشق"، یک پرده بیش نداشت : "خلوص" و تمام!

بانو!

باور کن که :

« آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم  سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها ...

آن روزها رفتند

آن روزها ی برفی خاموش

کز پشت شیشه در اتاق گرم

هر دم به بیرون خیره میگشتم

پاکیزه برف ما، من چو کرکی نرم،

آرام می بارید

بر نردبام کهنه چوبی

بر رشته سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر...

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روز ها هر سایه رازی داشت

هر جعبه ی سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشه ی صندوقخانه در سکوت ظهر

گویی جهانی بود

هر کسی ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهامان قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند...

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت... »(1)

باور کن بانو!

که آمدن، آغاز شدن و تولد دوباره ی "بودن"، اتفاق سرد و غم انگیز دیگری است، مانند سکوت تلخ رفتن، سکون مردابی دریا – که باید بخروشد و تنوره کشان بر صخره ها ی سخت، آهنگ زندگی هک کند – و محو شدن در وهمی مه آلود و پریده رنگ.

باور کن که هیچ روشنایی صبحی، توان تلنگری نا بهنگام، بر پنجره ی رو به تاریکی را ندارد.و هیچ مسافری در کوچه ی پرت پاییزی، انعکاس زمزمه های غمگنانه ی زرد برگ ها و سرخ برگ ها را نمی شنود.

بانو!

باور کن که دیگر :

« کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمیخواهد باور کند

که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز، تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است »(2)

باور کن که دیگر :

« هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره [نمیشود]

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب [نمیشود]

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی [نمی گیرد] »(3)

باور کن بانو!

از سر اتفاق است که گاهی، غریبه ای را بر مزار دوستی، گریان میبینیم.از سر اتفاق است که پرنده ای بی خوف از صیاد، بر پهنای نیلی آسمان، رقصنده و بی پروا چرخ می خورد.

فراموشت نشود بانو!

آینه ها، فرجامی جز شکستن و واریختن چهره ی مهتابی تو ندارند. و باران، سر انجامی جز سینه ی گشاده ی خاک.انجام آدمی، سکوت تمام ترانه هایه جهان است! حتی، رویای پروانه های در٘ه ی ابریشم نیز، آدمی را از تیغه ی پر هول و هراس سکوت و سکون فردا به سلامت گذر نخواهد داد.

بانو!

باید باور کنی که ما، مانده ایم بدون پرواز، بدون حتی سایه ای که اشاره ی امتداد راهی باشد.که ما مانده ایم با هزار تنهایی نگریسته.تنها ما، مانده ایم و هزار کوره راه نپیموده ی بی نشان.هزار راهی که یکی از آن همه – گیریم که بی نشان و بی چشمه ای محض رفع تشنگی – ما را به هم نمی رساند. راهی که ادامه ی علاقه ی ما به دریا باشد. به باران باشد و به تو،بانوی سفر کرده پیچیده در شولایی از گلریزه های برف. راهی که لااقل به کومه ای در آرامش خفته ی شقایق برسد.

بانو!

ما کجای این زندگی، ناسای شام تیره و سکوت گفته ایم؟ کجای این روزگار، به سراغ ایستگاه پرت پاییز رفته ایم ؟ کجا باعث تعجب باران و زندگی شدیم؟ اگرنه، پس چرا این همه راه بیراه ، مقابل دیده هامان صف کشیده اند؟ مگر آن روزها ما نبودیم که هر از گاهی به دل جویی ستاره ی تشنه ای، سراغ ابر های باکره را از شمال و جنوب آسمان میگرفتیم؟ مگر ما نبودیم که موعود کوچ پرستوها را به ییلاقات دور و گرم، خبر میدادیم؟

بانو!

آیا اشتباه از ما بود که پروانه ها را ازتماشای هذیان مرگ و تار های کبود زندگی رهانیدیم؟ یا اشتباه از ما بود که سهم بهار نارنج های کودکی مان را از درخت نارنج مادر بزرگ ها، در گنجه ی بی کلید کودکی،حفظ کردیم؟که پرنده ها ی خیس جویبار پشت خانه هامان را به بهانه ی عطر گیسوان مثلا او بوییدیم؟

با این همه بانو!

سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز اسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟ که بگویی چرا هر چه باران می بارد، دستان هیچ دشنه ای را نمی شوید؟

 

باری ، انگار باید باور کنیم که بگو مگوی باد و پرنده، خبر از هیچ آسمان گشاده ی پروازی نمی دهد. و هر چه حوالی این جا تا آنجای دور آسمان را بگردیم، نشانه ای هم حتی از ستاره ی بچه ها ی شاد نمی یابیم. که دیگر هیچ پروانه ای را نخواهیم دید شبی به دیدار ستاره ی کوچک خود در دورترین سوی آسمان برود.


بانو!

انگار باید باور کنیم که: تنها ما مانده ایم با کوله باری از ترانه های کلاف در کلافِ سبز و بنفش، در کوجه هایی که نمی دانیم انتهای شان بن بست است.

انگار باید باور کنیم که: ما، مانده ایم و تنها و منتظر. و از تبار فریاد بوده ایم و پرواز، این گونه که بال های پریدن مان خسته، و بلورِ تُردِ دل هامان تَرَک دار و شکسته، هی می رویم از این سوی کوچه به ان سوی مبهم و سایه نشینِ ارواحِ پرندگانِ پَر بسته.و دست هامان که روزی سرود را هدیه داشتند، از تنهایی کوچه، سرودشان گنگ شده است. و لب هامان که روزگاری دعایِ استجابتِ آزادی را زمزمه می کردند از آوارگیِ به خستگی نشستنِ ما، هیچ هجایی از واژه های سپیدِ " آزادی " ، به یاد نمی آورند.

بانو!

همه ی آشنایانِ سرود خوانِ سالهایِ اتحاد، که کوله بارشان، ترانه های کلاف در کلافِ سبز و بنفش بود، کلاف ترانه ها را به ابر های عزادار فروخته اند و کوله بار تهی از سرود ها را نزد آسمان،امانت گذاشته اند و با دل هایی پُر گریه به دریا زده اند و... رفته اند آن سوی آبی، آن سوی سبز، که پرنده باشد و پرواز و رهایی از ثقلِ تازیانه های کبودِ خفّت.

بانوی عجیب تر از بی کسی من!

رفته اند آشنایانِ ما سوی دریانشینانِ آزاد از باید ها و نباید ها. و تنها ما، مانده ایم با ته مانده ی کلاف در کلافِ ترانه های سبز و بنفش.و انتظاری بس ملال اور که : آیا آشنایانِ روزهای بی خستگی پریدن و بی دلتنگی ترانه خواندِن ما، از پیچ ساده ی کوچه ای رو به آسمان گرفته و مه آلود این حوالی، بال هاشان را پُر از شورِ پرواز، می گشایند، آیا سرودِ ترا می شنوند که:

« پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست؟ »


بانو!

کاش میشد:

کاش می شد:

مهربان تر باشیم!

کاش می شد شبیه باران باشیم و

غصه هامان را

زیر بارشِ از سرِ شوق و کودکانه بشوییم

در گودیِ نرگس ها به هم بپیوندیم.

روی برگهای بلوطِ پیر ، خود را بچکانیم و

نازکای پرده ی خواب رازقی ها را پاره کنیم !

 

بانو! باران

کاش شبیه باران باشیم !

میان دشنه ودل

بر دل بباریم و تا سپیده نیامده

از یاد هم نرویم

نم نم باران باشیم بر سبزنای شالی

بر جبینِ روستای پشتِ ملکوت

بر سر انگشتِ تَرک خورده ی کویر،

 

بانو ، باران !

کاش می شد شبیه باران باشیم !

کاش شکوفه های بهار نارنج ،

دلتنگ و چشم به راهِ دیدگانِ دریایی مان باشند

و رگبرگ های بی حوصله ی درخت را بشمارند !

و ما بباریم تمام صبح نیامده را

تمام دلواپسی های انتظارِ آمدنِ دوست را

بباریم بر هر چه کویرِ دل های منتظر به دوری راه

بر هر چه عطشِ نشسته بر شیبِ تشنه گیِ رگهای گشوده ی خاک

بر هر چه دست های خشک رو به ملکوت روستا.

بانو ، باران !

کاش شبیه باران باشیم!

بانو!

شبِ بهاری، چادر سیاه و پُر چروکِ هزار سوراخش را، روی خانه- باغِ تو گسترده و ماه – بدرِ تمام و بالغ – چون پیشانی بلندِ تو مهتابی، زنجره ها را با شیدایی و آوازه گردانیِ شبانه شان دعوت کرده است؛ که سکوتِ وَهم آلود را پُرِ آواز و سرود می کنند.

و من می روم کمی سکوت و پیاله ای رؤیا، تجربه کنم. بدرود.

ادامه مطلب
گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله

سلام و درود فراوان به شما دوستداران فروغ عزیز

از امروز با مطالب کتاب " گپی با فروغ فرخزاد در غروب های ظهیرالدوله "در خدمتان هستم.نویسنده ی این کتاب اقایه رضا کاظمی که از شاعران و نویسندگان خوب کشورمان هستند می باشند.

امیدوارم از مطالب این کتاب لذت ببرید.در پایان پس از اینکه تمام کتاب را تایپ کردم نسخه PDF  کتاب را برای سهولت کار شما عزیزان قرار خواهم داد.

 

به یاد و برای :   فروغ فرخزاد

نه به خاطر شادمانی ها - اندوه هایم

نه به خاطر شوریده گی ها - تنهایی هایم،

که به من بخشید.

به خاطر تک تک لحظه های نابی که

از چشمه ی نگاه او

زندگی را نوشیدم.

کافی نیست؟!

« کسی که مثل هیچ کس نیست. »

 

حرف اول

« ای سبز تر از نجابت!

دریچه ی بسته ی اندوهانت را

چه کسی به روی کوچه ی خوشبخت خواهد گشود

تا همسایگان شب پرست تو

از راز چراغ بهراسند » (1)

آشنایی من با زنده یاد فروغ فرخزاد- مراد، آثار به جا مانده از فروغ است.چه نسل من وقتی زاده شد که کشتی حامل او بندر مه آلود را ترک کرده بود.حال به چه مقصدی؟...نمی دانم!- به ایام بی خیالی زیستن و اسوده از باید ها و نباید های زندگی مالوف بر می گردد. نوجوانی. که درس بود و کتاب، مشق شب بود و ... شعر.

حالا در آن سن و سال،چه شعر هایی؟! بماند!

با یک خویش دور – مثلا در یکی از شهرستان های مرزی – که هم سال بودیم و هم کلاس، دوستی پاک و ساده ای داشتم.هفته ای، دو هفته ای یک نامه از او به دستم می رسید. و از من هم به او. این که من در جواب نامه هایش چه ترّهاتی به هم می بافتم، باز هم بماند! اما او، نامه هایش آنقدر از سن و سالش بزرگتر بود که آسمان حیرت مرا از نفهمیدن نوشته ها و شعر هایش، علامت تعجبی به بزرگی مثلا یک فیل (!) پر میکرد.

باری، به زودی او هم رفت و سوار همان کشتی شد که عزیزانمان را از بندری مه آلود سوار می کند و بعد، در هاله ای از ابهام و حیرت ما دور می شود، به سوی مقصدی که... باید خودت مسافر ان کشتی باشی تا بدانی کجاست.

ادامه مطلب
فروغ و تنها صدای تنهایی زن

علی دهقان - فروغ فرخزاد تمامِ وزنِ زنانگی در ادبیات ایران است. ادبیاتی که هرچند پیکره‌ای وسیع دارد، اما حتی حالا نیز مردانگی در لابه‌لای ابیات آن موج می‌زند. این را می‌توان به‌وضوح در ویترین شعر امروز ایران نیز به تماشا نشست. شعری که دچار نوعی فرار به حاشیه‌های غیرمتعارف شده است. آن هم با دلایلی که سرایندگانش به واسطه چرخش معکوس مدرنیسم و بازگشت به دورانی که هیچ نمی‌توان نامی بر آن گذاشت جز عقب‌گرد در فضایی ناشناخته و بدون مخاطب، در پی تحلیل چنین دیالوگ موزیکالی برمی‌آیند.

شعر امروز ایران بیش از آن‌که برداشتی شاعرانه باشد، نوعی چکش‌کاری و مهندسی واژه‌هاست که بر اساس اصل گریز از رسالت‌های فردی و آرمان‌خواهی شاعرانه به شکل نشسته است. بر همین اساس می‌توان به جرات گفت که هم‌چنان فروغ یکی از پرچم‌داران شعر آریایی است. آن‌قدر که نمی‌توان ردپای “زن تنهای ایرانی” را آن هم در عصر بدعت‌گذاری‌های زنانه در متون شعر ایرانی جست‌وجو کرد. به هر حال وقتی گروهی مدعی می‌شوند که فروغ بزرگ‌ترین بیان زنانگی در شعر ایران است، می‌توان با ترازوکردن میزان موفقیت زنان امروز ایران در استفاده از روش‌های ادبی برای خروج از “اریستوکراسی” مردانه، به واقعی‌بودن آن پی برد. چه، او درست در هنگامه‌ای نخستین بدعت‌های زنانگی خود را در میادین اجتماعی روی ضرباهنگ شعر ریخت که ایران می‌رفت تا مدرنیزاسیون تولید در ساختارهای اقتصادی را تجربه کند، اما از سوی دیگر مدرنیته فرهنگی به دلیل تاخت‌وتاز اجتماعی و حکومت آمرانه نظامی دچار شبیخون شده بود. در واقع او محصول دورانی است که برای نخستین بار توسعه اقتصادی از طریق الگوی دیکتاتوری سیاسی جای خود را در میدان اجتماعی ایران باز کرده بود. در چنین شرایطی فروغ کودکی خود را پشت سر گذاشت. این خط و سیر اجتماعی سکوت زن ایرانی را نیز تشدید کرد. یا می‌توان گفت اشعاری از زنان ایرانی به بیرون درز کرد که پیش از آن‌که در پی بدعت باشند و یا از تمایلات زنانگی خود سخن بگویند نوعی واگویه‌های درونی و گلایه از شرایط محیطی بودند. فروغ فرخزاد با انتشار مجموعه “اسیر” در تابستان ١٣٣۴ با قاطعیت یخ مردانه را در شعر فارسی شکست. او در این مجموعه ۴۴‌قطعه‌ای با پرداختن به مسائلی چون خواهش‌های هوس‌آلود زنی عاشق، خاطرات زنی عاشق، اسارت، فرار، بی‌تابی و دیدار با معشوق به عبارتی پا در سیمانی کرد که ضخامتی به پهنای تاریخ داشت.

فروغ با ترسیم خطی شاعرانه از عشق تا گناه جامعه اخلاقی آن روز را با چالشی بزرگ مواجه کرد. جامعه‌ای که زن آرمانی را موجود مطیع و ماهیت زنانه را فقط در قالب همسر و مادر قابل ارائه می‌دانست. اسیر در واقع این چیدمان را با برداشتی فردی دچار ریزش کرد.

“قلب تو پاک و دامن من ناپاک

من شاهدم به خلوت بیگانه

تو از شراب بوسه من مستی

من سرخوش از شرابم و پیمانه”. (مجموعه اسیر)

ادامه مطلب
ادرس جدید سایت
سلام

از این به بعد وبلاگ با این ادرس" Reticence.ir " هم در دسترسه.

دوست داشتم دامنه ی جدید foroughfarrokhzad.ir باشه که مجوز میخواست و... .


میخواستم مراسم تشییع جنازه ی بانو و چند تا عکس دیگه از بانو رو اپ کنم که متاسفانه تا به حال که موفق نشدم.

دارم کتاب 2 قرن سکوت دکتر زرین کوب و میخونم.و اشعاری از اقای اخوان ثالث.

پیشنهاد میکنم نرم افزار گنجور رو از این سایت دانلود و نصب کنید.

دوستون دارم.موفق باشید.
ادامه مطلب
اولین تپش های عاشقانه ی قلبم



نامه های  فوق را  تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده اند، نخوانید ...  اینها  نامه های  گذشته است.  اینها  حرفهایی  است که  در گذشته مطرح بوده  ولی ... کمی  که فکر می کنیم .... کمی که مقایسه می کنیم  می بینیم  با حرفهایی  که امروزه در جامعه ی ما گفته می شود چندان فرقی ندارد  و در برخی  موارد  اصلا  فرق ندارد ... بحث تلخ وشیرین مهریه در نامه های  قبل از ازدواج ! که پنداری قیمتی است برای  انسانها ! دلتنگی هایی که از سوی پدران و مادران  برای فرزندان ایجاد می شود و تنها دلیل آن  تفاوت نگرشی است که  دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می شود !

محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست  در بخش  نامه های زندگی مشترک  به خوبی قابل حس است !

جامعه ی ما همچنان  با نگرشی  غلط سعی می کند  به اینده حرکت کند ولی گویا به عقب می رود !

تنها خواننده نباشیم ....!



ادامه مطلب
تعداد کل صفحات : 40 ... 11 12 13 14 15 16 17 ...

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو