تبلیغات
Simin Behbahani

Simin Behbahani

غزلسرای بی همتا ی معاصر، سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» به سال 1306 از دو شخصیت فرهنگی، فخر عظما ارغون و عباس خلیلی چشم به روی زندگی گشود.

وی از موثر ترین و مبتکرترین شاعران عرصه غزل معاصر است. بهبهانی شاعری را از آغاز جوانی با سرودن غزلها و چهارپاره هایی کلاسیک و رمانتیک آغاز کرد که غالبا دارای مضامین عاشقانه و عواطف عریان زنانه - احساسات انسان دوستانه بودند .رفته رفته از دهه سی به بعد تحت تاثیر اشعار نو پردازان رگه هایی از زبان و تخیل تازه ی رمانتیک در غزل های او پدیدار شد که مجموعه مرم نشانگر این تحول بود .بعد ها مجموعه ی غزل رستاخیز ، تلاش موفق او را در تلفیق روح تغزلی با نگرش و محتوای اجتماعی به نمایش گذاشت .

سیمین به قصد دمیدن روح تازه در پیکره غزل بعد ها علاوه بر نوگردانی زبان و تخیل ، از حوزه اوزان رایج غزل فارسی گام فراتر نهاده و وزنهای غیر رایج یا ابتکاری به کار گرفت که در سالهای بعد از انقلان نیز در آثار او تداوم داشت و کوشید تا با بهره گیری از فضا سازی های روایی ، توالی منطقی ابیات بافت موسیقایی نو و رگه های بینش فلسفی - اساطیری غزل را از روح سنتی تهی کند و به ان روحی تازه و متناسب با زمان بخشد.

 

خودنوشت سیمین بهبهانی

كیستم و دنیای جنینیی من چه گونه دنیاییست؟ این پرده های سرخ خون گرفته كه مرا از دنیای بیرونی اگاه میكند، آیا همان پردهی زهدان نیست؟ آیا جفت من، جفتی كه از آن تغذیه میكنم، به صورت حجم جگرمانندی درنیامده كه حاصل آن در گوشه ی بانك كوچكی به عنوان «مدرك بازنشستگی» ضبط شده است ــ مدركی كه با مجموعه ی دیپلمها و مدارك تحصیلی و احكام سی سال كار مداوم و ملال انگیز رابطه دارد؟ و اكنون من به هر نوبت، طناب جفت خود را، این رشته ی باریك راه را، درمینوردم تا به آن بانك كوچك برسم و مستمرّیی حقیر خود را برای تغذیه ی حقیرتر دریافت كنم. آری، من همان جنین كوچك هستم كه پنجاه و چند سال پیش، به صورت لخته خونی پیوسته به طناب جفت، در میان پردههای زهدان روییده بود و هر دم بر شمار یاخته ها با تصاعدی هندسی میافزود تا دست و پا و چشم و گوش و دهان بسازد و پس از نه ماه از دنیای جنینیی كوچك خود به دنیای جنینیی بزرگتر سر بركشد ــ اگرچه، آنطور كه مادرم میگفت، من با سر زاده نشده بودم: نخست یك دست سرخ و كوچك؛ پس، پشتی و سری!

گفتم «دنیای جنینی بزرگتر» ــ اگر معیار بزرگی فقط حجم باشد. امّا چنان كه میبینم، این دنیای بزرگ، با حقارتها و كج اندیشیها و گمراهیها و تعصبهایش، چنان كوچك است كه دنیای جنینی و به دور از ستمكشی نخستین من باید در برابرش عظیم جلوه كند.

و بدینگونه بود كه زاده شدم در خانه ی بزرگ پدربزرگ در محلّه ی همت آباد. و هنوز هم این جنین به تكامل رسیده نمیداند كه آن محلّه به همت كدام «همت» آباد شده بود....

 

آغوش رنجها


وه !‌ که یک اهل دل نمی یابم

که به او شرح حال خود گویم

محرمی کو که ،‌ یک نفس ، با او

قصه ی پر ملال خود گویم ؟

هر چه سوی گذشته می نگرم

جز غم و رنج حاصلم نبود

چون به اینده چشم می دوزم

جز سیاهی مقابلم نبود

غمگساران محبتی !‌ که دگر

غم ز تن طاقت و توانم برد

طاقت و تاب و صبر و آرامش

همگی هیچ نیمه جانم برد

گاه گویم که : سر به کوه نهم

سیل آسا خروش بردارم

رشده ی عمر و زندگی ببرم

بار محنت ز دوش بردارم

کودکانم میان خاطره ها

پیش ایند و در برم گیرند

دست القت به گردنم بندند

بوسه ی مهر از سرم گیرند

پسرانم شکسته دل ،‌پرسند

کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟

که ز پستان مهر ، شیر نهد

بر لب شیرخوار خواهر ما ؟

کودکان عزیز و دلبندم

زندگانی مراست بار گران

لیک با منتش به دوش کشم

که نیفتد به شانه ی دگران

 

 

نغمه ی روسپی

 

بده آن قوطی سرخاب مرا

تا زنم رنگ به بی رنگی ِ خویش

بده آن روغن ، تا تازه کنم

چهره پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مشکین سازم

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامه ی تنگم که کسان

تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن تور که عریانی را

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم

هوس انگیزی و آشوبگری

به سر و سینه و پستان بخشم

بده آن جام که سرمست شوم

به سیه بختی خود خنده زنم :

روی این چهره ی ناشاد غمین

چهره یی شاد و فریبنده زنم

وای از آن همنفس دیشب من-

چه روانکاه و توانفرسا بود

لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم :

کس ندیدم که چنین زیبا بود !

وان دگر همسر چندین شب پیش

او همان بود که بیمارم کرد :

آنچه پرداخت ، اگر صد می شد

درد ، زان بیشتر آزارم کرد .

پُر کس بی کسم و زین یاران

غمگساری و هواخواهی نیست

لاف دلجویی بسیار زنند

لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست

نه مرا همسر و هم بالینی

که کشد دست وفا بر سر من

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من

آه ، این کیست که در می کوبد ؟

همسر امشب من می آید !

وای، ای غم، ز دلم دست بکش

کاین زمان شادی او می باید !

لب من -  ای لب نیرنگ فروش -

بر غمم پرده یی از راز بکش !

تا مرا چند درم بیش دهند

خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش !

 


معلم و شاگرد

 

بانگ برداشتم : آه دختر

وای ازین مایه بی بند و باری

بازگو ، سال از نیمه بگذشت

از چه با خود کتابی نداری ؟

می خرم ؟

کی ؟

همین روزها

آه

آه ازین مستی و سستی و خواب

معنی ی وعده های تو این است

نوشدارو پس از مرگ سهراب

از کتاب رفیقان دیگر

نیک دانم که درسی نخواندی

دیگران پیش رفتند و اینک

این تویی کاین چنین باز ماندی

دیده ی دختران بر وی افتاد

گرم از شعله ی خود پسندی

دخترک دیده را بر زمین دوخت

شرمگین زینهمه دردمندی

گفتی از چشمم آهسته دزدید

چشم غمگین پر آب خود را

پا ،‌ پی پا نهاد و نهان کرد

پارگی های جوراب خود را

بر رُخَش ، از عرق، شبنم افتاد

چهره ی زرد او زردتر شد

گوهری زیر مژگان درخشید

دفتر از قطره یی اشک ، تر شد

اشک نه ، آن غرور شکسته

بی صدا ، گشته بیرون ز روزن

پیش من یک به یک فاش می کرد

آن چه دختر نمی گفت با من

چند گویی کتاب تو چون شد ؟

بگذر از من که من نان ندارم

حاصل از گفتن درد من چیست

دسترس چون به درمان ندارم ؟

خواستم تا به گوشش رسانم

ناله ی خود که : ای وای بر من

وای بر من ، چه نامهربانم

شرمگینم ببخشای بر من

نی تو تنها ز دردی روانسوز

روی رخسار خود گرد داری

اوستادی به غم خو گرفته

همچو خود صاحب درد داری

خواستم بوسمش چهر و گویم

ما ، دو زاییده ی رنج و دردیم

 هر دو بر شاخه ی زندگانی

برگ پژمرده از باد سردیم

لیک دانستم آنجا که هستم

جای تعلیم و تدریس پندست

عجز و شوریدگی از معلم

در بر کودکان ناپسندست

بر جگر سخت دندان فشردم

در گلو ناله ها را شکستم

دیده می سوخت از گرمی ی اشک

لیک بر اشک وی راه بستم

با همه درد و آشفتگی باز

چهره ام خشک و بی اعتنا بود

سوختم از غم و کس ندانست

در درونم چه محشر به پا بود



قالب آماده